تبليغاتX
آینه‌‌های روبرو Opposite Mirrors

آینه‌‌های روبرو Opposite Mirrors

آرشیو مقالات امید حبیبی‌نیا روزنامه‌نگار و پژوهشگر ارتباطات Omid Habibinia`s Weblog:Journalist

«نه» سوئیسی‌ها به راست افراطی

پلاکاردهای حزب مردم سوئیس

همه چیز رو به راه بود.

از مسافرت که برگشتم، پریدم پشت کامپیوتر تا با رفقای سو ئیسی گپی آن‌لاین بزنم؛ همگی متفق‌القول بودند که طرح ‌SVP رأی نمی‌آورد.

چند ساعت بعد که نخستین نتایج رفراندم روز یکشنبه از تلویزیون اعلام شد، سنگینی شکست حزب دست راستی «مردم سوئیس» بیشتر به چشم آمد.

نتایج نهایی رفراندم روز گذشته سوئیس، یک توقف غافلگیر‌کننده برای پیروزی‌های حزب مردم سوئیس بود؛ زیرا هر سه طرح پیشنهادی این حزب با مخالفت اکثریت قاطع آرای مردم روبه‌رو شد.

یکی از مناقشه‌برانگیزترین و در واقع موضوع اصلی رفراندم روز گذشته، طرح تازه حزب مردم سوئیس (SVP)‌ برای اعمال سخت‌گیری‌های بیشتر در روند پیچیده و طاقت‌فرسای دریافت تابعیت سوییسی برای خارجیان مقیم این کشور بود که با مخالفت نزدیک به ۶۴ درصد از مردم روبه‌رو شد.

این مخالفت عمومی با این طرح برای این حزب که تبلیغات بیگانه‌هراسانه‌اش در ۱۰ سال گذشته، در جامعه کم و بیش محافظه‌کار سوییس، با استقبال روبه‌رو شده است، غافلگیرانه بود و رسانه‌های آن‌لاین سوئیسی، دیشب عکس‌های متعددی از سخنگویان انگشت به دهان مانده و حیرت‌زده این حزب را منتشر کردند.


پوستر حزب مردم سوئیس

دیگر از این سخت‌تر نمی‌شود!

رؤیا، پناهنده سیاسی ‌افغانی است که از ۱۵ سال پیش در زوریخ زندگی می‌کند، از همسرش جدا شده و خود مسؤولیت بزرگ کردن دو دخترش را برعهده گرفته است.

از ۱۰ سال پیش تا کنون، پس از به پایان رساندن دوره پرستاری در یک مدرسه عالی، او در یک کلینیک روان‌پزشکی به عنوان پرستار به کار مشغول بوده است.

اما او می‌گوید با وجود این‌که نزدیک به نیمی از سالیان عمرش را در این کشور سپری کرده است، تا کنون با تقاضایش برای به جریان انداختن فرآیند بررسی شرایط برای اخذ تابعیت موافقت نشده است.

هر فرد خارجی که اقامت دائم سوئیس را داشته باشد، باید حداقل ١٢ سال در سوئیس زندگی کند تا بتواند تقاضای تابعیت کند.

معمولاً رسیدگی به این‌گونه تقاضاها مدت زیادی که گاه سر به دو سال می‌زند، به طول می‌انجامد. پس از آن از فرد برای شرکت در جلسه مصاحبه مقدماتی دعوت به عمل می‌آید.

پس از آن‌که مصاحبه‌کنندگان که معمولاً از کارکنان اداری شورای شهر هستند، تشخیص دادند که وی شایستگی لازم را دارد، تقاضای وی به شورای شهر ارسال می‌شود.

در این مرحله، وی باید در تاریخ مقرر علاوه بر آزمون کتبی به سؤالات متعدد و حاوی نکات خصوصی پاسخ گوید.

معمولاً در این جلسه اعضایی از اداره مهاجرت، پلیس خارجی و شورای شهر حضور دارند و قبلاً کلیه استعلامات لازم برای تأیید صلاحیت وی، عدم سوء ‌سابقه و ملاحظات امنیتی از مراجع ذی‌ربط اخذ شده است.

در صورتی که در این جلسه، داوطلب اخذ شهروندی، از پس سؤالات و استنطاق‌ها برآید، پرونده وی به شورای شهر ارسال می‌شود.

در این‌جاست که تکلیف شهروندی داوطلب به شیوه دموکراسی مستقیم سوییسی یعنی بالا بردن دست، روشن می‌شود.

در جلسه شورای شهر، ضمن معرفی داوطلب از وی درخواست می‌شود تا سخنان کوتاهی در‌باره این‌که چرا می‌خواهد سوییسی شود، بیان کند. سپس پیشینه و اطلاعات لازم مربوط به به اعضای شورا ارایه می‌شود و از وی خواسته می‌شود تا از سالن خارج شود تا شورا رأی‌گیری کند.

در برخی از کانتون‌ها، وقتی پاسخ مثبت باشد، از داوطب می‌خواهند تا به محل اجلاس شورا بازگردد و معمولاً در همان‌جا کپی تصمیم شورا به وی ارایه می‌شود تا برای یادگاری نگه دارد.

مراحل بعدی یعنی صدور کارت ملی و پاسپورت سوئیسی، بین سه تا شش ماه طول می‌کشد.


تنها کانتونی که طرح حزب مردم سوئیس در زمینه تابعیت با موافقت روبه‌رو شده‌‌، کانتون محافظه‌کار شویتز است

اما داوطلبی که با پاسخ منفی روبه‌رو می‌شود، چاره‌ای ندارد تا با جمع‌آوری مدارک و مستندات قوی‌تر که نشان‌گر هم‌رهنگی کاملش با جامعه و فرهنگ سوئیس باشد و اغلب با یاری گرفتن از یک وکیل متخصص در امور مهاجرت، بار دیگر از همان دروازه اول وارد شود و تقاضا کند تا بار دیگر پرونده‌اش مطرح شود.

خارجیانی بوده‌اند که بیش از پنج بار با تقاضای آن‌ها مخالفت شده است و بیش از ۱۰ سال در انتظار مانده‌اند.

البته این همه ماجرا نیست. در روستاها و شهرهای کوچک سوییس به ویژه در بخش آلمانی‌زبان، وضعیت به مراتب بدتر است و روند رسیدگی به این تقاضا همواره با سخت‌گیری‌های بسیاری همراه است.

به علاوه هر فرد برای آن‌که بخواهد تقاضای رسیدگی به درخواست تابعیت بدهد، باید حداقل پنج تا ۱۰ سال آخر زندگی ش در سوئیس را در کانتون مورد بحث بوده باشد.

گفته ‌می‌شود سخت‌گیری در مورد غیراروپایی‌ها، اهالی بالکان، ترکیه و به‌ویژه خاورمیانه‌ای‌ها، از سوی شوراهای محلی بیشتر است. مواردی وجود داشته است که یک شورای محلی تنها به صرف ملیت فرد رأی منفی داده است.

از جمله چند سال پیش شورای ده در یکی از روستاهای محافظه‌کار در کانتون لوتزرن تصویب کرد که به هیچ خارجی، تابعیت سوئیس داده نشود؛ امری که بلافاصله با مخالفت دادگاه فدرال روبه‌رو شد.

سوییس در حال حاضر در عین دارا بودن یکی از بالاترین میزان خارجیان در کشور، یعنی یک نفر از هر پنج نفر، سخت‌گیرانه‌ترین قوانین در زمینه اعطای تابعیت در اروپا را داراست.

حال، حزب مردم سوئیس، در لایحه پیشنهادی خود خواستار آن شده بود که اولاً شیوه سنتی دموکراسی مستقیم سوئیسی در رأی‌گیری مربوط به تابعیت از میان برود و رأی‌گیری مخفی وضع شود و ثانیاً فردی که با تقاضایش مخالفت شده است، حق اعتراض نداشته باشد.

این ششمین طرحی است که این حزب با محوریت خارجیان و تابعیت در ۱۰ سال اخیر که به قدرت دست یافته، ارایه کرده است که این آخری بر خلاف پنج طرح قبلی با مخالفت روبه‌رو شد.

برای رؤیا و بسیاری از ۱.۵ میلیون خارجی که در سوئیس زندگی می‌کنند و از حقوق شهروندی و سیاسی محروم مانده‌اند، قوانین اعطای تابعیت به اندازه کافی سخت هست و گویا جامعه محافظه‌کار سوئیس نیز دریافته است که: دیگر از این سخت‌تر نمی‌شود!


پشت صحنه برنامه زنده تلویزیون آلمانی زبان سوئیس در‌باره نتایج رفراندم

سوئیسی بودن یا نبودن، مسأله این است!

سوئیس به محافظه‌کاری در اروپا مشهور است. این محافظه‌کاری البته توجیه اقتصادی هم دارد. ولی در زمینه حقوق شهروندی با وجود این‌که مردم این کشور به شیوه دموکراسی مستقیم و نظام سیاسی کشور، به عنوان یکی از موفق‌ترین الگوهای حکومت در جهان می‌بالند، در همین حال حقوق ساکنان خارجی خود را نقض می‌کنند.

خارجیان این کشور، بر خلاف اغلب کشورهای اروپای غربی حق رأی ندارند. در برخی از کانتون‌ها خارجیان دارای اقامت دائم، تنها می‌توانند در انتخابات محلی شرکت کنند و در برخی دیگر از مناطق، این خارجیان می‌توانند خود نیز کاندیدای انتخابات محلی شوراها شوند.

در سوئیس یک نظام سلسله مراتب برای اشتغال نیز وجود دارد که در مرتبه نخست سوییسی‌ها، سپس اتباع اروپایی، بعد از آن اتباع کشورهای غربی و پناهندگان و در درجه آخر اتباع کشورهای دیگر می‌توانند به کار گمارده شوند. البته در ظاهر این امر فقط برای مشاغل تخصصی وجود دارد.

سوئیسی‌ها از امتیازات بسیاری برای بازنشستگی، دریافت یارانه برای حمل و نقل، تحصیل فرزندان و مسکن و سیستم کم‌نظیر بهداشتی و البته بسیار گران برخوردار هستند. سوئیسی شدن به منزله بهره‌مندی از همه این خدمات است که به ویژه در سنین کهنسالی بسیار کاربرد دارند.

با این همه، سوئیسی شدن برای خارجیان و دریافت پاسپورت قرمزرنگ معروف سوئیس، کار آسانی نیست. حتی کسانی که با یک سوییسی ازدواج می کنند (ازدواج‌شان دوام می‌یابد) باید پنج سال اول را به اجبار در کانتون محل اقامت همسر زندگی کنند.

پس از آن می‌توانند تقاضای انتقال به کانتون دیگری را بدهند. به تقاضای تابعیت این افراد معمولاً سریع‌تر رسیدگی شده و پاسخ مثبت بیشتری به شرط تسلط به یکی از زبان‌های رسمی سوئیس و عدم تحمیل بار مالی به کشور دریافت می‌کنند.

در سال ۲۰۰۴، حزب مردم سوییس در یک رفراندم موفق شد طرح خود را به تصویب مردم سوییس برساند. بر اساس این طرح، اعطای تابعیت خودکار به نسل دوم مهاجران که در سوئیس متولد شده‌اند، ملغی شده و حتی این امر شامل نسل سوم نیز می‌شود.

البته هیچ‌گاه در سوئیس به طور خودکار به کسانی که در سوییس متولد می‌شوند، تابعیت سوئیسی اعطا‌ نمی‌شد و فرزندان آن‌ها نیز سوییسی به حساب نمی‌آمدند‌. ولی حزب مردم سوییس برای جلوگیری از طرح حزب سوسیالیست برای ارایه تسهیلات بیشتری برای نسل دوم و سوم ارایه شده بود که با نزدیک به ۶۰ درصد آرای مردم، مدافعان حقوق خارجیان و چپ‌گرایان را مأیوس کرد.

دو سال بعد حزب سوسیالیست سوئیس، طرح دیگری را به رفراندم گذاشت که بر اساس آن، متولدان سوییس که در حال حاضر باید برای اعلام تقاضای سوئیسی شدن حداقل هفت سال در سوییس به مدرسه رفته باشند، پس از پنج سال بتوانند چنین تقاضایی بکنند و به علاوه فرزندان کلیه کسانی که متولد سوئیس بوده‌اند، به طور خودکار، سوئیسی شناخته شوند.

اما این طرح با مخالفت اکثریت مردم سوئیس روبه‌رو شد و بسیاری از خارجیان مقیم این کشور را مأیوس ساخت.


پوستر هجو‌آمیزی در‌باره بیرون انداختن بلوخر از شورای حکومتی

در سال ۲۰۰۷، حزب مردم سوئیس با شعارهای خارجی‌ستیزانه‌اش بار دیگر به میدان آمد تا اکثریت کرسی‌های پارلمان را از آن خود سازد.

محور تبلیغات این حزب که از سوی بسیاری از نهادهای مدافع حقوق بشر از جمله عفو بین‌الملل و شورای حقوق بشر سازمان ملل که مقرش در ژنو است، نژاد‌پرستانه خوانده شد، پوستری بود که یک گوسفند سفید را در حال لگد زدن و بیرون انداختن یک گوسفند سیاه از روی نقشه سوئیس نشان می‌داد.

گوسفند سیاه در اصطلاحات عامیانه سوئیسی‌، کسی است که مرتکب خلاف‌کاری می‌شود و در نتیجه باید وی را از گله (جامعه) بیرون انداخت.

این تبلیغات خشم بسیاری از خارجیان را برانگیخت و راهپیمایی طرفداران حزب مردم سوئیس در برن دو هفته مانده به انتخابات، منجر به درگیری و شورش خیابانی بی‌سابقه‌ای در این کشور با درگیر شدن طرفداران احزاب چپ افراطی و حزب مردم سوئیس شد.

برخی از رسانه‌های سوییسی با متهم کردن حزب مردم سوئیس به طرح شعارهای نژاد‌پرستانه، گناه شورش برن را که میلیون‌ها فرانک خسارت بر جای گذارد، به گردن این حزب انداختند.

چند هفته بعد از انتخابات پارلمانی و با وجود پیروزی گوسفندان سفید، کریستف بلوخرعضو جنجال‌برانگیز دولت و نایب‌رییس حزب مردم سوئیس از شورای حکومتی بیرون انداخته شد تا این شورا با ترکیب تازه به کار خود ادامه دهد.

پس از آن حزب مردم سوئیس به جمع‌آوری امضا برای درخواست رفراندم پرداخت و با به دست آوردن حد نصاب، سه طرح خود را به رفراندم گذارد: روند رأی‌گیری برای درخواست تابعیت، خصوصی کردن بیشتر سیستم بهداشتی و محدود کردن دسترسی به اطلاعات دولتی که هر سه با مخالفت قاطع روبه‌رو شد.

بدیهی است که محور اصلی رفراندم روز یکشنبه موضوع تابعیت سوییسی بود. کریستف بلوخر گفته بود سوییسی بودن تنها به داشتن پاسپورت سوئیسی نیست؛ کسانی که تقاضای سوییسی شدن دارند، باید قلباً سوییسی باشند.

اما بسیاری از خارجیان مقیم این کشور می‌گویند شوراهای محلی در استنطاق‌های خود از آن‌ها می‌خواهند که بیش از سوئیسی‌های معمولی، سوییسی باشند! آن هم در زمانه‌ای که سوئیسی‌ها یا حداقل جوان‌های سوییسی در حال کشف فرهنگ‌های دیگر و تعامل با آن‌ها هستند و بسیاری از این جوان‌ها، از سوئیسی بودن چیزی نمی‌دانند.

حزب مردم سوئیس، بار دیگر پوستر اصلی حزب در رفراندم سال ۲۰۰۴ خود را به خیابان‌ها برد و با تبلیغات وسیعی که بیش از ۱.۵ میلیون فرانک هزینه در بر داشت، توجه عابران را جلب کرد.

این پوسترها، دست‌های سیاه و قهوه‌ای را نشان می‌داد که در حال چنگ انداختن و ربودن پاسپورت سوئیسی هستند.

با این همه به نظر می‌رسد که این تبلیغات هراس‌برانگیز SVP این بار ‌علیه خودش به کار رفته و تنفر مردم را برانگیخته است.

از ۲۶ کانتون سوئیس، تنها کانتون شویتز به این طرح رأی داده است و در بخش فرانسوی‌زبان، میزان رأی مخالف بیش از ۸۰ درصد بوده است.

نزدیک به ۴۵ درصد از سوئیسی‌های دارای حق رأی در این انتخابات شرکت کردند که از نظر شمار شرکت‌کنندگان، شبیه همان رفراندمی است که در سال ۲۰۰۴، طرح حزب مردم سوییس را به تصویب رساند.


ابزار خوشحالی وزیر دادگستری تازه سوئیس از مخالفت مردم سوییس در رفراندم

همه چیز رو به راه است ...

ساعتی پیش لورن دانشجوی سینما، دانشگاه لوزان روی مسنجر از من پرسید خیالت راحت شد؟ گفتم خیالم راحت بود. در فارسی مثلی هست که می گوید: از این بدتر دیگه نمی‌شه!

شاید سوئیسی‌های محافظه‌کار هم به این تصور که قوانین و ضوابط مکتوب و نا‌نوشته فعلی برای روند اخذ تابعیت خارجیان در سوئیسی‌ها، به اندازه کافی سخت هست، به سخت‌تر شدن آن رأی منفی داده‌اند.


مطالب مرتبط:
جشن پیروزی گوسفندان سفید در سوئیس
شورش در جزیره ثبات

منتشر شده در: زمانه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:2  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

 

آزادی در انقلاب بهاری

- بدو...

صدای بیژن بود که مرا بی اختیار با کلیشه در دست به حرکت واداشت، صدای پاهای خودش را هم می شنیدم که از پشت سرم می دود شاید لحظه ای معطل شده بود تا ساک اسپری های رنگ را بردارد، از پشت سر با فاصله ای نه چندان دور صدای چکمه های سربازان حکومت نظامی می آمد.

 "ی" آزادی در قوس ش هنوز رنگ نگرفته بود اما بر دیوار سفید مرمری که شعارهای قبلی پاک شده بودند خوب جلوه گری می کرد.
 

 روزهایی که آزادی نزدیک می نمودسر چهارراه دسته دیگری از سربازان حکومت نظامی مستقر بودند، تنها راه پیچیدن به کوچه دیگری بود که خطر کمین سربازان دیگری در آن بود، اما بیژن فرمان داد: از اون ور نه!

 ایستادم، سربازان ما را دیده بودند و جیپی از سر خیابان به طرفمان می آمد، کیف را به دوش انداخت و مثل یک بند باز از روی در خانه ای بالای دیواری پرید و خود را به بام رساند: به من اشاره کرد تا از روی در بالای بروم، کلیشه ها را زیر کاپیشن م فرو بردم و با زحمت خود را بالای بام رساندم.
 

 سربازان به ما رسیدند و شروع به کوبیدن به در خانه کردند تا صاحبخانه را از خواب بیدار کنند، نزدیک سحر بود ولی همه جا تاریک بود، چند نفر دیگر لابد به دستور افسری به تبعیت از من خود را روی در بالا کشیدند، صدای کوبیدن در و سروصدایی که سربازان راه انداخته بودند سبب شده بود که در دل تاریکی شب چراغهای خانه ها یکی یکی روشن شود و کار ما را برای فرار از دست سربازان بر روی پشت بام ها سخت تر کند.

 همچنان می دویدیم که دری روی پشت بام باز شد، پیرمردی ریشو ما را به داخل خانه فراخواند و به زیرزمینش برد تا سروصداها بخوابد.
 
وقتی سربازان تمام پشت بام ها را جستجو کردند، از بام ها پایین آمدند و لابد رفتند تا در کوچه ها کمین کنند.
 

 پیرمرد برایمان چای و نان آورد، ساک و دستهای رنگی مان را که دید، پرسید: شعار می نوشتید؟ به سادگی پاسخ دادم: بله. کلیشه ها را از زیر کاپیشنم درآوردم، آزادی و ستاره اتاق را روشن کردند...

 شب رو به پایان بود و سپیده ناگهان سر زد، بهار شده بود. آزادی در چند قدمی بود و ستاره ها بر دیوار کوچه ها نشسته بودند، سر چهارراه ها اعلامیه ها را پیروزمندانه به عابران مشتاق می دادیم، گویی فاتح جهان شده ایم یا جهانی دیگری را کشف کرده بودیم، بزرگ شده بودیم، می خواندیم دیوانه وار یا عاشقانه، دو بار، سه بار، صد بار؛ کتابهایی که برای درک و فهم آنها باید سالها وقت صرف می کردیم را شب ها تا صبح می خواندیم، زیرجملاتشان خط می کشیدیم و یا حفظ می کردیم.
 

 بهار شده بود و ما مثل دسته ای پرستوی پرسروصدا از این سو به آن سو بال می گشودیم، اما همان هفته اول اولین سنگ ما را نشانه گرفت. سر آذر را در چهارراهی شکستند و موهای زیبای خرمایی ش غرق خون شد، بعد نوبت همه ما رسید و ناگهان در یازدهم فروردین ماه ۵۸، بهار به پایان رسید. رفراندم برگزار شد و تنها گزینه در برابر جمهوری اسلامی "نه" بود، گفتیم نه، رفراندم را تحریم کردیم و این بار با چکمه به سراغمان آمدند، ما کاشفان فروتن شوکران بودیم...

 سی سال پیش در چنین روزهایی کشورما شاهد روزهای پرشکوهی بود، روزهای بهاری عشق، اتحاد و انقلاب، آرمان مشترکی همه را به هم پیوند می داد: سرنگونی نظام پادشاهی محمد رضا شاه.
 

 سه سال بعد از آن، اما دیگر اثری از آن انقلاب نمانده بود، هیچ نشریه و روزنامه آزادی برجا نمانده بود، هیچ حزب سیاسی اجازه فعالیت نداشت و جوانان انقلابی به اتهام آرمان گرایی دسته دسته به جوخه اعدام سپرده می شدند و نامشان شامگاهان از رادیو اعلام می شد.

 بسیاری از ما حتما از خود پرسیده ایم این چگونه انقلابی بود، از هر انقلابی انتظار می رود تا به دیکتاتوری و فساد و عقب ماندگی خاتمه بدهد و به توسعه و آزادی بینجامد، اما آنچه ما به دست آوردیم از چاله به چاه افتادن بود.
 
نظامی توتالیتار و عقب مانده جایگزین نظام پادشاهی شد که از اساس با همه معیارهای بشری حقوق دمکراتیک در تعارض بود.
 

سالهای انقلاب، 1363 چند سالی پس از انقلاب 1357شاید مشکل این بود که بسیاری از ما می دانستیم در کوتاه مدت چه می خواهیم ولی نمی دانستیم چه نمی خواهیم.

 ما جمهوری اسلامی نمی خواستیم اما بسیاری از مردم هنوز درک مشخصی از جمهوری اسلامی نداشتند، و به نظرشان رهبر روحانی نظام اسلامی مظهر معصومیت سیاسی بود، کسی که وقتی در حومه پاریس بود تحت القائات برخی سیاستمداران لیبرال اطرافش حرفهای قابل تاملی می زد و وقتی وارد کشور شد، چنان کرد که عمر بهار آزادی تنها به چند روز رسید.
 

 سی سال از بهار پنجاه و هفت گذشته است، زمانی که انقلاب در حال اوج گیری بود و در تابستان داغ همان سال به آستانه انفجاری خود رسید؛ هفده شهریور نقطه پایان نظام شاهنشاهی بود.

 هنوز شاید باید از خود بپرسیم چه می خواهیم و چه نمی خواهیم بی تظاهر و لفافه، صریح و روشن باید تکلیف خودمان را روشن کنیم، اینجا قانون همه یا هیچ حکمفرماست.
 

 عشق می ماند، شما نمی توانید شریک زندگی تان را کمی یا به صورت مشروط دوست داشته باشید، یا باید عاشق ش باشید یا نباشید.

 

بهار بهر روی می آید، مثل خورشید که سر موعد خواهد آمد، این حکم زندگی است، کسی گفته بود من جانم را بر سر آزادی می گذارم تا بر خاکی که استخوان های من در آن مدفون است، انسان های آزاد و شاد راه بروند.

 ۲۶ سال است که استخوانهای بیژن زیر تپه ای در نزدیکی کوه مدفون شده است، آخرین باری که در خیابان دیدمش گفت باز می گردم تا در باره تئوریهای انقلاب با هم بحث کنیم.
 

 او مرده است اما من هنوز به آزادی چشم دوخته ام، بهار که از راه می رسد، خیالم به کوچه پس کوچه های شهرم می رود، جایی که با بیژن شعارهای انقلابی می نوشتیم، با خط خوش می نوشت و من رقص قلم مو را در دستان ماهرش می دیدم که از عشق لبریز می شد: "آزادی"، باید تمامش کرد، آن "ی" ننوشته را.شماره نوروزی نشریه اینترنتی روز

 


ا.ح

 

 ژنو، ۲۵ اسفند ۱۳۸۶

 
 

 به یاد بیژن مجنون که در تیرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد.

منتشر شده در: روز

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:7  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

 ایران در رتبه نودوچهارم توسعه انسانی


بنا بر گزارش شاخص‌های توسعه انسانی در سال‌های 2007 و 2008 که اخیرا توسط برنامه توسعه سازمان ملل منتشر شده است، ایران در میان 177 کشور جهان، در جایگاه 94 قرار دارد.

بنابر این گزارش که نسخه اینترنتی آن به تازگی منتشر شده، ایسلند همچون سال گذشته در صدر کشورهای توسعه یافته است و 9 کشور بعدی پیشرفته به ترتیب عبارتند از: نروژ، استرالیا، کانادا، ایرلند، سوئد، سوئیس، ژاپن، هلند و فرانسه.

ژاپن، سوئیس، ایسلند با هشتاد و یک سال سن امید به زندگی بهترین وضعیت را از این نظر دارند. زامبیا با چهل و یک سال بدترین کشور در این شاخص است که در کنار آنگولا و سیرالئون در قعر جدول امید زندگی وضعیت وخیمی دارند.

شاخص‌های توسعه انسانی که در برگیرنده متغییرهای توسعه و پیشرفت جوامع بشری از نظر طول عمر، سلامت، درآمد سرانه و تحصیلات است به مشخص‌کننده بهترین کشورهای جهان برای زندگی مشهور شده است که بر اساس گزارش اخیر ده کشور ابتدای جدول به همراه سایر کشورهای اروپای شمالی، غربی، آمریکای شمالی، استرالیا و نیوزیلند بهترین کشورهای جهان از نظر سطح معیارهای زندگی به شمار می‌آیند.

رتبه بریتانیا در این بررسی شانزده و آمریکا دوازده بوده است. پایین‌ترین رتبه را در میان کشورهای اروپای غربی پرتقال(29) دارد و اسرائیل(23) خود را به آلمان(22) رسانده است.

کوبا رتبه 51 را در این بررسی کسب کرده است که برای کشوری کوچک با مشکلات اقتصادی بسیار و تحریم‌های اقتصادی آمریکا رتبه‌ای بسیار درخشان در میان کشورهای پیشرفته محسوب می‌شود. به غیر از کوبا در آمریکای لاتین باربادوس، آرژانتین، شیلی، اروگوئه و باهاما نیز در میان کشورهای پیشرفته محسوب شده‌اند. همسایه جنوبی آمریکا یعنی مکزیک در این جدول در جای پنجاهم قرار گرفته است و وضع روسیه با سقوط به جایگاه شصت و هفتم اسف‌بارتر از قبل جلوه می‌کند.

در میان کشورهای منطقه امارات متحده عربی، کویت، قطر، بحرین، عمان و عربستان همگی در گروه کشورهای پیشرفته قرار دارند.

ایران در گروه کشورهای متوسط در جایگاه نود و چهارم قرار دارد که نسبت به سال قبل دو پله صعود کرده است.

امید به زندگی در ایران 70.2 است که به نسبت کشورهای گروه خود وضعیتی متوسط دارد. در این گروه یعنی کشورهای با رشد متوسط ایران در جایگاه بیست و چهارم پس از کشورهایی چون قزاقستان، ارمنستان، ترکیه و لبنان و بالاتر از کشورهایی چون گرجستان، آذربایجان، فلسطین و تاجیکستان قرار دارد.

میزان باسوادی بزرگسالان در ایران بیش از هشتاد و دو درصد گزارش شده است که این میزان در نوزده کشور نخست این جدول صددرصد و در کوبا و کشورهای بلوک شرق سابق نزدیک به صددرصد است، سنگال با 39 درصد جمعیت باسواد، بدترین وضعیت را در این زمینه دارد و از دیگر کشورهای عقب‌مانده در این شاخص می‌توان به مراکش، بوتان، موریتانی و پاکستان اشاره کرد.

72.8 درصد از مجموع درصد کودکان و نوجوانان در ایران به تحصیل اشتغال دارند، درآمد خالص سرانه 7.968 دلار است که این میزان در امارات متحده عربی بیش از 25 هزار دلار و در آمریکا بیش از 41 هزار دلار است. بهترین وضعیت از این نظر را لوکزامبورگ با درآمد سرانه بیش از شصت هزار دلار دارد و بدترین کشور جهان کنگو با 714 دلار است.

رتبه ایران در زمینه امکانات آموزشی 0.792 از 1 است که در این زمینه به وضوح از دیگر کشورهای متوسط عقب‌مانده‌تر است. از نظر شاخص تولید ملی نیز رتبه 0.731 را کسب کرده است. میزان درآمد سرانه مردم با درنظر گرفتن سایر شاخص‌ها منفی 23 را نشان می‌دهد.

ایران در شاخص‌های توسعه انسانی در سال 1975 رتبه‌ای معادل 0.571 کسب کرده بود که ده سال بعد به 0.615 ، در سال 1995 به 0.693 و در سال 2005 به 0.759 رسیده است. در همین حال عمان در همین مدت رتبه خود را از 0.478 به 0.814 رسانده است.

شاخص‌های توسعه میزان فقر را نیز مورد بررسی قرار داده است که برآن اساس سی درصد از جمعیت ایران زیر خط فقر هستند. میزان جوانمرگی در ایران نیز نزدیک به 8 درصد برآورد شده است. همچنین شش درصد مردم ایران از دسترسی به آب سالم محروم هستند و یازده درصد کودکان زیر پنج سال از کمبود وزن شدید رنج می‌برند. 17.6 درصد از افراد پانزده سال به بالا بی‌سواد هستند.


شاخص‌های توسعه انسانی نشانگر رشد سریع جمعیت ایران در فاصله بیست سال از حدود 33 میلیون نفر به 69 میلیون نفر یعنی بیش از دو برابر است که این میزان رشد تا هفت سال دیگر به نزدیکی 80 میلیون نفر خواهد رسید و به این ترتیب از سرعت رشد سالیانه جمعیت کاسته خواهد شد. این میزان که در بیست سال اولیه 2.4 درصد در سال بود در فاصله سال‌های 2005 تا 2015 به 1.3 کاهش خواهد یافت.

جمعیت شهری ایران سه سال پیش از انقلاب کمتر از نصف جمعیت کشور بود، ولی بیست سال بعد به نزدیک هفتاد درصد و در سال 2015 به نزدیک هفتاد و دو درصد خواهد رسید.

جمعیت زیر پانزده سال کشور نیز که در حال حاضر حدود 29 درصد است در هشت سال آینده به کمتر از 26 درصد کاهش می‌یابد.

میزان باروری زنان ایران در پنج ساله 1970 تا 75 رقمی در حد 6.4 را نشان می‌دهد که یکی از بالاترین میزان باروری زنان در جهان بوده است، اما این میزان در پنج ساله 2000 تا 2005 به کمتر از 2.5 کاهش یافته است.

بلژیک بیشترین میزان پزشک به نسبت جمعیت را در جهان دارد. در این کشور به ازای هرصد هزار نفر 449 پزشک در رشته‌های مختلف تخصصی وجود دارد.

در ایران این میزان 87 نفر است که در گروه کشورهای در حال توسعه با وجود اشتغال به تحصیل شمار بسیاری از دانشجویان در رشته‌های پزشکی در کشور وضعیت خوبی ندارد و مثلا در گرجستان که رتبه کلی‌اش از ایران پایین‌تر است، به ازای هر صد هزار نفر 409 پزشک وجود دارد. مشابه چنین وضعیتی در کشورهای بلوک شرق سابق نیز وجود دارد و بهترین وضعیت در این زمینه را در جهان بلاروس دارد در حالی که رتبه کلی آن از نظر میزان رفاه اجتماعی 64 است.

سوازیلند با 33.4 درصد مبتلا به ایدز وخیم‌ترین وضعیت را در جهان دارد. این میزان در بسیاری از کشورهای آفریقایی از جمله زیمباوه، آفریقای جنوبی و بوتساوانا به میزان بسیاری بالا است.

در ایران میزان مبتلایان به ایدز حدود 0.2 درصد برآورد شده است که به نسبت بسیاری از کشورهای گروه خود از وضعیت بهتری برخوردار است.

میزان سیگاری‌ها در ایران نیز بسیار کمتر از کشورهای گروه خود و مشابه کشورهای پیشرفته است. براساس این برآورد 22 درصد مردان و فقط 2 درصد زنان سیگاری هستند که با توجه به عامل جنسیتی در این زمینه حتی وضعیت بهتری نسبت به کشورهای پیشرفته مانند یونان با 47 درصد سیگاری مرد و 29 درصد سیگاری زن دارد. بدترین وضعیت را مغولستان با 68 درصد مردان و 26 درصد زنان سیگاری و بهترین را غنا تنها با 7 درصد مردان و 1 درصد زنان سیگاری دارند.

ایران دومین کشور جهان است که 40 درصد دانش‌آموزان دبیرستان در آن در رشته‌های علوم، فنی و حرفه‌ای به تحصیل می‌پردازند. اولین کشور میانمار با 42 درصد است. در میان کشورهای پیشرفته مالزی، کره و آمریکا از این نظر درصدر قرار دارند.

لوکزامبورگ با 1576 مشترک تلفن همراه در هر هزار نفر بیشترین میزان تلفن همراه را در جهان دارد، به عبارت دیگر در این کشور هر نفر بیش از یک اشتراک تلفن همراه دارد. در کشورهای ایسلند، نروژ، ایرلند، دانمارک، بریتانیا و ایتالیا در میان بیست کشور نخست نیز وضعیت مشابه ای در جریان است.

در ایران از هر هزار نفر 106 نفر تلفن همراه دارد و 278 نفر تلفن ثابت در اختیار دارد. رکورد تلفن ثابت در جهان را سه کشور سوئد، سوئیس و آلمان دارند که به ازای هر دو نفر بیش از یک خط تلفن موجود است.

در سیزدهمین شاخص توسعه که به ارتباطات و تحقیقات می‌پردازد، میزان مشترکان اینترنت در ایران حدود ده درصد از جمعیت کشور برآورد شده است، در حالی که این میزان در ایسلند نزدیک 87 درصد است. در میان کشورهای پیشرفته بدترین وضعیت را از این نظر کوبا دارد که درصد کاربران اینترنت آن به دو درصد هم نمی‌رسد. در عوض در میان کشورهای در حال توسعه جامائیکا بهترین وضعیت از این نظر را دارد که با حدود 40 درصد کاربر وضعیتی مشابه با برخی از کشورهای پیشرفته دارد.

فنلاند با دارا بودن 7.832 پژوهشگر در هر یک میلیون جمعیت خود سرآمد میزان پژوهشگران در جهان است و پس از آن ایسلند، ژاپن، سوئد، دانمارک و سنگاپور قرار دارند.

در ایران این میزان 1279 نفر اعلام شده است که وضعیت مطلوبی به نسبت سایر کشورهای در حال پیشرفت دارد.

در این شاخص‌ها آمریکا ثروتمندترین کشور جهان است که فاصله‌ای بعید با سایر کشورها حتی در گروه کشورهای پیشرفته دارد و پس از آن با اختلاف بسیار ژاپن قرار دارد که این کشور نیز نسبت با سایر کشورها فاصله بسیار دارد.

در عوض درخشان‌ترین رشد اقتصادی جهان در میان کشورهای پیشرفته از آن سوئد است که در سی سال گذشته همواره رشد بهتری نسبت به سایر کشورها داشته و هم‌اکنون از رشد سالانه بالغ بر 6.2 درصد برخوردار است.

اما در مجموع سرعت رشد اقتصادی چین در جهان بدون رقیب بوده است که به‌طور متوسط 8.4 درصد بوده است. ایران نیز با رشد قابل ملاحظه‌ای در ده سال اخیر موفق شده است میزان رشد اقتصادی خود را به 2.3 برساند در حالی که این میزان از سال 1975 منفی بوده است با این حال دو سال پیش از انقلاب میزان درآمد کشور به بالاترین حد خود تاکنون رسیده است.

ایران دومین کشور جهان در گروه کشورهای درحال توسعه است که بیشترین میزان هزینه را بر اساس ارزش سالیانه تولیدات و خدمات یا تولید ناخالص داخلی به مصارف نظامی اختصاص داده است و در حالی که حدود دوازده درصد بیکار دارد، میزان بیکاری زنان در آن 170 درصد مردان است و نزدیک به دو درصد نیز از داشتن برق محروم هستند.

براساس نوزدهمین شاخص این گزارش میزان بودجه نظامی ایران از 2.9 درصد به 5.8 درصد رسیده است که در این زمینه در جهان رتبه ششم را دارد.

در همین حال ایران بیشترین میزان پناهجویان را در خود جای داده است و با نزدیک به یک میلیون پناهجو، از این نظر تنها با آمریکا که در رتبه دوم قرار می‌گیرد، قابل مقایسه است.

گزارش شاخص‌های توسعه انسانی حاکی است که کم‌ترین میزان قتل عمد در کشورهای پاکستان، سودان و مصر رخ می‌دهد و بیشترین آن در کلمبیا، لسوتو، آفریقای جنوبی، جامائیکا، ونزئلا و السالوادور.

در میان بیست کشور نخست پیشرفته جهان وضع آمریکا از همه در این زمینه بدتر است این کشور همچنین با دارا بودن بیش از دو میلیون زندانی، رکورددار بیشترین زندانی در جهان است.


در ایران در هر صد هزار نفر 2.9 مورد قتل عمد رخ می‌دهد و نزدیک 150.000 زندانی نیز وجود دارد که در این زمینه در جهان در رتبه پنجم قرار دارد.

ایران همچنان جز شمار اندک کشورهای جهان است که رسما مجازات اعدام در آن اجرا می شود.

از نظر شاخص‌های توسعه در رابطه با زنان وضعیت ایران وخیم است و رتبه 84 را دارد و میزان درآمد مردان به‌طور متوسط دو و نیم برابر زنان است، در حالی که عربستان در این زمینه رتبه 70 را دارد.

بیست و نهمین شاخص این گزارش به وضعیت سیاسی و اجتماعی زنان اختصاص دارد که نروژ بیشترین امتیاز را در این زمینه دارد.

در نروژ حدود 39 درصد از کرسی های مجلس در اختیار زنان است و سی درصد از پست‌های مدیریت ارشد کشور را زنان تصاحب کرده‌اند و نیمی از زنان در مشاغل تخصصی و فنی به کار مشغول هستند.

در ایران که رتبه 87 را دارد، تنها 4 درصد کرسی‌های مجلس و 16 درصد پست‌های مدیریت ارشد در اختیار آنها است و 34 درصد از آنان در مشاغل تخصصی و فنی به کار می‌پردازند.

همچمنین در حالی که در سوئد بیش از 38 درصد از وزارتخانه‌‌ها و ادارات دولتی توسط زنان اداره می‌شود این میزان در ایران نزدیک به هفت درصد است.

شاخص‌های توسعه انسانی که هر سال توسط برنامه توسعه سازمان ملل منتشر می‌شود، مهم‌ترین مرجع جهانی برای ارزیابی میزان رفاه اجتماعی و متغییرهای مرتبط در جوامع مختلف به شمار می‌آید.

ایسلند که امسال برای دومین بار بهترین کشور در این شاخص‌ها ارزیابی شده است، کشوری کوچک در شمال اروپا است که کمتر از 350 هزار نفر جمعیت دارد، پیش‌تر از این به مدت شش سال نروژ و پیش از آن نیز کانادا برای سال‌های متمادی بهترین کشور برای زندگی بوده است.

شاخص توسعه اقتصادی در سال 1990 توسط گروهی از اقتصاددانان به سرپرستی آمارتیا سن (اقتصاددان هندی برنده جایزه نوبل)، محبوب الحق (اقتصاددان پاکستانی) و ریچارد جولی (جامعه‌شناس) در LSE (دانشکده اقتصاد لندن) و دانشگاه ییل به عنوان راهنمایی برای ارزیابی توسعه کشورهای مختلف برای سازمان ملل به‌وجود آمد.

مطالب مرتبط:
رتبه ایران در آزادی بیان: چهارمی از آخر


تولید ناخالص داخلی GDP مجموع ارزش مادی تولیدات و خدمات یک کشور در یک دوره زمانی (مثلا یک ساله) است.

منتشر شده در: زمانه  

تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ • چاپ کنید 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:23  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

تحليل گفتمان پيام‌های تبريک به شيرين عبادی به مناسبت جايزه صلح نوبل


مطالعه زیر دو هفته پس از اعلام اهدای جایزه صلح نوبل به شیرین عبادی صورت گرفت و برای سایت گویا نیوز ارسال شد، از آنجا که اهدای این جایزه احزاب، جریانهای سیاسی و فعالان مدنی در ایران را به شدت تحت تاثیر قرار داده و برخی را نیز دچار سرگیجه کرده و از آن انتظارات غریب و غیر منطقی داشتند، این مطالعه به خوبی توانست ماهیت حمایت ها و انتظارات مورد بحث را نشان دهد، پیش بینی جملات پایانی این مطالعه در باره اینکه چگونه افراد و نیروهای سیاسی حامی در کوتاه مدت تغییر موضع داده و ممکن است دلسرد و مایوس شوند پس از گذشت چند هفته درست از آب در آمد و بسیاری از کسانی که در زمره پیام دهندگان، مقاله نویسان و حامیان بودند پس از چند هفته از این کار خود ابراز تاسف کردند، در این میان تنها نیروهای چپ رادیکال از ابتدا موضعی یکسان داشتند، با این همه همچنان جای کار در زمینه تغییر مواضع این نیروهای حامی خالی است، این تحقیق را از روی وبلاگ قبلی که فعلا به دلیل مشکلات سرقت دامین اشتباها بار دیگر برای مشاهده ( ونه مدیریت محتوا) در دسترس قرار گرفته است برداشتم، روز بعد یعنی نیمه شب بعد طبق معمول ماهمنیر رحیمی از رادیو فردا به من زنگ زد و مصاحبه ای با من در این باره انجام داد که خلاصه ای از آن در صفحه این سایت هم قرار گرفت اما در تغییر و تحولات اخیر این سایت با مدیریت تازه، گویا این صفحه از دست رفته است که البته فکر نمی کنم نظر شخصی من در آبان ۸۲ در باره شیرین عبادی در این رادیو منعکس شده بود. بهرحال این نمونه ای است از مطالعات ارتباطات سیاسی در فقر مطلق این گونه مطالعات که از قضا بسیار هم کاربردی است.


رامید حبیبی نیاوش تحقيق ما مبتنی بر تحليل سيزده پيام تبريک شخصيت ها و احزاب در تبعيد و درون حکومتی يا شبه مجاز در جمهوری اسلامی است. در اين تحقيق تمرکز اصلی بيشتر بر محتوا و مضمون سياسی پيام به جای ساز و کار متن بوده است. اين پيام ها از ميان جريانات مختلف سياسی در طيف راست، ميانه رو و چپ ميانه رو بوده است.

 تحلیل گفتمان ( Discourse Analysis ) یکی از روش های تحقیق و تحلیل متداول در مطالعات رسانه ای، زبان شناختی کاربردی و علوم سیاسی است که با تحلیل انتقادی ساختار و سازه های زبان و محتوای آشکار و پنهان پیام، مضامین اصلی و فرعی متن را برملا می سازد و به علاوه با بررسی های روندمدار امکان درک شیوه های ارتباطی و تفکری پیام دهنده را نیز مشخص می سازد.


از همین رو تحلیل گفتمان در دهه های اخیر برای بررسی های علمی و روشمند سخنان سیاستمداران و سیاست پیشگان بسیار کاربرد یافته است.
روث وداک در توصیف از این روش در کتاب مشهور خود زبان، قدرت و ایدئولوژی آن را یک رویکرد بین رشته ای برای تحلیل انتقادی منش زبانی سخنگویان و سخنرانان در ارتباط با مضامین اجتماعی خوانده است.۱
به عبارت صریح تر تحلیل گفتمان، زبان سیاسی سخنگویان را با معیارهایی عینی برای شناخت پایگاه و مواضع آنان در رابطه با قدرت و مسائل اجتماعی ارزیابی می کند.
در این تحلیل نیز، ما از شیرین عبادی در هنگام دریافت جایزه نوبلهمین روش برای ارزیابی پیام های تبریک به شیرین عبادی استفاده کرده ایم. روش تحقیق ما مبتنی بر تحلیل سیزده پیام تبریک شخصیت ها و احزاب در تبعید و درون حکومتی یا شبه مجاز در جمهوری اسلامی است. در این تحقیق تمرکز اصلی بیشتر بر محتوا و مضمون سیاسی پیام به جای ساز و کار متن بوده است. این پیام ها از میان جریانات مختلف سیاسی در طیف راست، میانه رو و چپ میانه رو بوده است.۲
اما به دلیل طولانی بودن و تخصصی بودن متن تحلیل ها، جداول و آمارها، تنها به ذکر خلاصه ای از نتایج این تحقیق می پردازیم.

الف- پیام های تبریک
با اعلام اعطای جایزه صلح نوبل امسال به خانم شیرین عبادی تعداد بسیاری پیام های تبریک از سوی احزاب، کانون ها و مجامع ایرانی و نیز شخصیت های سیاسی و فرهنگی برای ایشان ارسال شد.
با بررسی کلی این پیام ها می توان آن ها را در سه دسته کلی جای داد:
-پیام های سازمان ها و احزاب حکومتی
-پیام های سازمان ها و تشکل های غیر دولتی، مستقل و تخصصی
-پیام های نیروها و جریانات اپوزیسیون
در این میان سه موضع گیری در این پیام ها قابل تشخیص بود:
- حمایت کامل
- حمایت مشروط
- موضع نسبتا انتقادی اما مثبت
جدول زیر میزان بستگی هر سه جریان را به مواضع سه گانه فوق نشان می دهد.

j1.gif

چنانچه از جدول بالا نیز می توان دریافت موضع گیری های سازمان ها و تشکل های مستقل، تخصصی و NGO ها در داخل و خارج از کشور که به ارسال پیام تبریک پرداخته بودند، نسبت به دریافت جایزه صلح نوبل به شیرین عبادی بیشتر به سمت مثبت گرایی گرایش داشته است.
اما این ارزیابی تنها بر اساس پیام های تبریک جریانات و شخصیت های سیاسی و به قصد گفتمان شناسی این پیام ها صورت گرفته است؛ از این رو خود به خود می توان گفت که بسیاری از این پیام ها دارای مضامین حمایت، قدر دانی و پشتیبانی هستند.
در این ارزیابی، ما پیام های انتقادی احزاب، شخصیت ها و نهادهای مختلفی که مواضعی منفی نسبت به این جریان داشتند را مورد بررسی قرار ندادیم؛ زیرا هدف اصلی شناخت مفاهیم و ساز وکارهای آشکار و نهان پیام های حمایت بود.
با دسته بندی پیام ها و جریانات سیاسی بر اساس سه نوع موضع گیری، پیام های تبریک سیزده شخصیت و جریان اصلی به عنوان طیف های مختلف حامیان برای تحلیل گفتمانی انتخاب شد؛ که عبارتند از پیام های :
جبهه مشارکت ایران اسلامی، سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت )
رضا پهلوی، علی کشتگر، سربداران (حزب کمونیست ایران مارکسیست لنینیست مائوئیست )، نهضت آزادی ایران، فرح دیبا ( پهلوی )، راه کارگر، حزب دمکرات کردستان ایران، کمیته اتحاد عمل برای دمکراسی (راه کارگر، اتحاد فدائیان خلق، حزب دمکرات کردستان)، جبهه ملی ایران، ابوالحسن بنی صدر و اتحاد برای آزادی.

ب- توصیف از عبادی
اولین گام برای شناخت محتوای پیام جریان سیاسی مورد بررسی، موضع گیری و تصویر سازی (Image Making) آن از خانم شیرین عبادی است. از همین رو ما بطور خلاصه تصویر سازی های جریانات سیزده گانه را در جدول دوم با مفاهیم کلیدی به کار رفته در متن پیام ها آورده ایم:

j2.gif

همان گونه که قابل تشخیص است خنثی ترین تعریف از شیرین عبادی
را سربداران ارائه داده است و ستایش آمیزترین تعریف از وی را سازمان اکثریت در پیام تبریک خود منتشر کرده است.
تاکید مشترک تمام جریانات سیاسی ( به جز سربداران ) بر روی ایرانی بودن و وجوه ناسیونالیستی موضوع نیز قابل اشاره است؛ ضمن آن که جریانات ملی مذهبی و درون حکومتی، آن را با تعابیر اسلامی نیز در هم آمیخته اند. اما تعابیر ناسیونالیستی اکثریت در این زمینه از جریانات ملی و سلطنت طلب نیز بیشتر است.

ج- توصیف از نوبل و اهمیت آن
تحلیل مفاهیم و واژگان به کار رفته در محتوای پیام های تبریک، نشان دهنده آن است که اعطای جایزه صلح نوبل برای جریان های سیاسی مورد بررسی از اهمیت بسیاری برخوردار بوده است.
این اهمیت بطور خلاصه در چند شاخص زیر مورد تاکید قرار گرفته است :
- پیروزی در خشان
-تصدیق مبارزات مردم و اسلام به عنوان حامی آزادی
-افتخار بزرگ برای ایرانیان
-پر اهمیت ترین جوایز قرن
-پیروزی غرور آفرین
جمله پردازی و توصیفات فوق العاده از سوژه، بیش از همه در اعلامیه هیئت اجرایی سازمان اکثریت به چشم می خورد.
در این پیام ها، نیروهای ملی گرا و سلطنت طلب به وجوه ناسیونالیستی موضوع و نیروهای ملی و مذهبی بر وجوه ناسیونالیستی و سازگاری اسلام با حقوق بشر تاکید کرده اند. نیروهای چپ میانه نیز بر اهمیت جایزه در پیشبرد مبارزه برای دمکراسی در ایران صحه گذاشته اند.

د -توصیف از نقش آتی عبادی و انتظار از او
جریانات سیاسی موافق با عبادی، هر یک در پس پیام ها و اعلام مواضع خود انتظاراتی را نیز در برابر این رویداد مطرح کرده اند. جمع بندی یافته ها نشان می دهد که جریانات ملی و میانه رو و درون حکومتی بیشتر تمایل داشته اند تا عبادی نقش آلترناتیو جدیدی را در معادلات سیاسی بیابد.
واضح ترین اعلان انتظارات در اطلاعیه اکثریت آمده است :
“سازمان فداييان خلق ايران ( اکثريت) اين پيروزی تاريخی را به شيرين عبادی و همه ياران و بستگان او، به زنان و جامعه ايران، و به خانواده بزرگ حقوق بشر شادباش گفته، پيروزی و پايداری او را در نبرد عظيمش برای صلح و آزادی خواستار است.”
جدول سه، نقش گزینی برای عبادی از دید سازمان ها و شخصیت های سیاسی حامی را نشان می دهد:

j3.gif

آن چنان که جدول سه نشان می دهد، احزاب و نیروهای موافق با شیرین عبادی نقش و جایگاه وی در روند مبارزه مسالمت آمیز درون جمهوری اسلامی را برجسته کرده و با تعابیر متفاوت ولی تقریبا هم سان، وی را به عنوان یکی از تکیه گاه های آتی توسعه جنبش اعتراضی مسالمت جویانه قلمداد کرده اند.
ه- وجوه اشتراک
بررسی وجوه اشتراک محتوای پیام های تبریک جریانات سیاسی موافق شیرین عبادی با توجه به پارامتر های چهار گانه پیشین ( در اصل پارامترهای بسیاری در نظر گرفته شد اما در این گزارش فشرده تحقیق، تنها همین چهار متغییر برای سهولت کار و ارائه اطلاعات چکیده، مورد تاکید قرار گرفت ) نشان دهنده نتایج جالبی است که در جدول چهار قابل تشخیص است.

j4.gif

از یافته های جدول بالا چنین بر میآید که جریانات سیاسی حامی شیرین عبادی با گرایش های مختلف، بیشتر به تغییرات درون زا در نهادهای سیاسی و موازنه داخلی جناح های سیاسی درون رژیم دل خوش کرده اند.۳
از این جدول می توان یافته های زیر را بطور خلاصه استخراج کرد:
۱-بیشترین همگرایی با جریانات دیگر از سوی سازمان اکثریت به چشم می خورد.
۲-کمترین همگرایی با جریانات دیگر از سوی سربداران مشاهده می شود.
۳-میان مواضع اکثریت و اتحاد برای آزادی، ابوالحسن بنی صدر، فرح پهلوی، جبهه مشارکت، جبهه ملی، راه کارگر و علی کشتگر همگرایی بیشتری در این زمینه وجود دارد.
۴-مواضع راه کارگر در این زمینه به مواضع رضا پهلوی نزدیک شده است؛ ضمن آنکه مواضع اتحاد عمل برای دمکراسی بیشتر به مواضع اکثریت گرایش یافته است.
۵-مواضع سربداران بیش از همه با مواضع اکثریت در تعارض است.
۶-مواضع سربداران در مرز ناهمگرایی و همگرایی با جریانات دیگر در این بررسی قرار گرفته است.
۷-میانگین همگرایی جریانات سیاسی مورد بررسی در این زمینه
“۷” است؛ به عبارت دیگر می توان همگرایی جریانات سیاسی مورد بررسی در این زمینه را علیرغم اختلافات احتمالی دیگر آنها قابل توجه ارزیابی کرد.

شیرین عبادی

جمع بندی و تحلیل نهایی

چکیده نتایج این تحلیل نشان می دهد که :
۱- علیرغم اختلافات مواضع احتمالی در میان بسیاری از جریان های سیاسی مورد بررسی، در مورد حمایت از شیرین عبادی هم گرایی قابل ملاحظه ای موجود بود.
۲- میان جریانات راست و میانه اتفاق نظر بسیاری در مورد نقش آتی شیرین عبادی موجود بود.
۳- توجه به زمینه اسلامی در اعطای جایزه نوبل و مسلمان بودن شیرین عبادی در پیام های جریان های درون حکومتی و ملی و مذهبی قابل تشخیص بود.
۴-میان محتوای پیام های فرح پهلوی و رضا پهلوی کمتر از حد انتظار هم گرایی وجود داشت.
۵- تفسیر عام جریانات مورد بررسی از این جایزه نشان گر آن است که بیشتر این جریانات به تغییر از درون حکومت معتقد هستند و به عبارت صریح تر طرفدار رفرم ( اصلاحات ) هستند.
۶-تعابیر به کار رفته و القابی که در جمله پردازی های بیانیه هیئت اجرایی اکثریت به کار رفته بود، بیش از همه نقشی خارق العاده و کاریزماتیزه شده به شیرین عبادی می بخشد.
۷-خصیصه های گرایش به ایجاد رهبری نوین پیرامون شیرین عبادی در روند رفرم طلبی در بیانیه های اکثریت، حزب دمکرات و جبهه ملی بیش از سایر جریانات به چشم می خورد.
۸- تصویر سازی از شیرین عبادی در تعبیر موازنه قدرت سیاسی در ایران بیانگر آن است که اکثریت بیش از همه نیروهای درون و برون حکومتی به احتمال رویارویی مسالمت آمیز عبادی با قدرت حاکم دل بسته است.
۹- مواضع سربداران ( ح.ک.م.ل.م) با تعبیر و تفسیر سایر جریانات مورد بررسی از نقش آتی شیرین عبادی متفاوت بود.
۱۰-سازمان فدائیان خلق ( اکثریت ) بیش از سایر جریانات سیاسی در مواضع خود اشتیاق به همگرایی و مواضع مشترک با جریانات همسو میانه و راست از خود نشان می دهد.
به این ترتیب از آنجا که هموراه در تحلیل های گفتمانی موضع سخنگو و جریان مورد بررسی با قدرت و همنوا سازی یا ضدیت با آن مورد تاکید قرار گرفته است در یک نگاه اجمالی می توان گفت اغلب جریانات سیزده گانه مورد بررسی در این تحقیق به تغییرات مسالمت آمیز و به دور از دگرگونی های رادیکال در ساختار قدرت معتقد بوده و در نتیجه اعطای جایزه صلح نوبل به خانم شیرین عبادی را فرصتی برای به تکاپو واداشتن جناح هایی از دورن و خارج از رژیم که صریحا خواستار سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با حکومتی دیگر نیستند، برای تصرف سهم بیشتری از قدرت سیاسی فرض کرده اند.
در اینجا پیش از آن که قضاوت شخصی را در این باره دخالت دهیم، می توان گفت که خود این واقعه آزمون خوبی برای شناخت ماهیت مطالبات سیاسی و اجتماعی جریانات سیاسی مورد بررسی در پس برنامه ها و یا شعارهای سیاسی گاه نا متمایز و غیر مدون و نا روشن آنها بود؛ آزمونی که درستی و یا نادرستی این مواضع برای حمایت از شیرین عبادی را در روزهای آتی نشان خواهد داد و محکی خواهد شد برای ارزیابی از فراست و درک این جریانات از پروسه قدرت در ایران و موضع گیری آنها در برابر قدرت به مفهوم ایدئولوژیک آن.

پانویس ها:
یک : در این زمینه نگاه کنید به :
Ruth Wodak :Language Power and Ideology(1990)
دو: معیار اصلی در جناح بندی جریانات سیاسی موضع آن ها نسبت به ” قدرت ” بوده است؛ به عبارت دیگر جریاناتی که خواستار سرنگونی قدرت حاکم و از میان بردن تمرکز قدرت به نفع نیروها و طبقات فرودست از طریق انقلاب قهر آمیز هستند چپ ( یا چپ رادیکال ) و جریاناتی که در عین طرفداری از طبقات فرودست به مصالحه با بخش هایی از حاکمیت و یا جریانات قدرت گرا حامی سرمایه داری متمایل هستند، چپ میانه تلقی می شوند. دو نمونه از این دو جریان از دیدگاه برخورد با “مرجع قدرت ” به عنوان چپ رادیکال یا انقلابی، اتحاد انقلابی نیروهای کمونیست و چپ است، که پس از دو هفته موضعی منفی نسبت به طرفداری از شیرین عبادی گرفت؛ و راه کارگر که بلافاصله موضعی حمایت گرانه از عبادی اتخاذ کرد، را به عنوان چپ سازشکار یا میانه می توان فرض کرد؛ اما فدائیان اکثریت را می توان در زمره میانه روها(غیر چپ) محسوب کرد؛ زیرا مواضع آنها به رغم برخی گرایش های چپ نمایانه بیشتر به مواضع احزاب میانه یا راست درون حکومتی نزدیک است.
از همین قرار سایر نیروها را به جز سربداران می توان به جریان های راست و میانه رو نزدیک شمرد؛ سربداران اگر چه گاه با چپ میانه و گاه با چپ رادیکال ( از منظر سرنگونی طلبی نظام بورژوازی) نزدیک است، ولی در این مورد با چپ میانه مواضع یکسانی در حمایت از عبادی ندارد.
سه : علامت کوچکتر در این جا نشانه نزدیکی بیشتر و علامت بزرگتر نشانه دوری بیشتر از یک جریان دیگر در بررسی میزان همگرایی سیاسی است.
متن پیام ها:
برای طولانی نشدن متن گزارش تحقیق از ذکر متن کامل پیام ها در این تحقیق خودداری شد. ولی خواننده می تواند این پیام ها را در صفحات اینتر نتی جریانات ذیربط بیاید.
توصیه برای مطالعات آتی:
مطالعه تغییر مواضع جریانات حامی شیرین عبادی در یک پروسه روند مدار
مطالعه صحت و اثبات مفاهیم به کار رفته در این پیام ها در روند مبارزات آتی
بررسی زمینه های افتراق نیروهای مخالف نقش آلتر ناتیوی عبادی با حامیان وی
تحلیل گفتمان و تحلیل محتوای پیام های شیرین عبادی و ارزیابی افتراق و اشتراک همگرایی این پیام ها با مواضع انتشار یافته گروه های حامی
می تواند به عنوان سرفصل های مطالعاتی آتی پژوهشگران ارتباطات سیاسی قرار گیرد.

اين مقاله تحليلی درگويا نيوز منتشر شده است.

امید حبیبی نیا  دانشجوی دکترای مدیریت ارتباطات و تحقیقات  سوئیس-دانشگاه اروپایی ارتباطات
آبان۸۲-نوامبر۲۰۰۳

مصاحبه راديو فردا در باره نتايج تحقيق با پژوهشگر

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:42  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

پیروزی شگفت‌انگیز راست‌گرایان افراطی در انتخابات سوئیس

ریکاردو لومنگو، سیاه‌پوست 45 ساله آنگولایی در سوئیس جایی جز ظرفشویی نیافت. او آن قدر ظرف شست تا بتواند از عهده مخارج تحصیلش برآید.


ریکاردو لومنگو، نخستین نماینده سیاهپوست پارلمان سوییس

25 سال بعد، وی به عنوان اولین سیاه‌پوست (از حزب سوسیال دموکرات) به مجلس ملی این کشور راه یافت. راهیابی اولین سیاه‌پوست به مجلس سوئیس در حالی صورت گرفت که تبلیغات نژادپرستانه حزب مردم سوییس (SVP) در اوج خود بود.

در برابر کریستف بلوخر 67 ساله یکی از ثروتمندترین سرمایه‌داران سوئیس که از نتایج انتخابات مسرور شده است، این روزها حتی بیشتر از روزهای دیگر مورد انتقاد رسانه‌ها قرار می‌گیرد.

نتایج انتخابات سوئیس، نشان‌گر پیروزی تبلیغات کثیفی است که اکثریت مسن جامعه سوئیس را وحشت‌زده کرده بود.

تبلیغات کثیف
رسانه‌های سوئیس از تبلیغات انتخاباتی حزب راست‌گرای مردم سوئیس با عنوان «تبلیغات خشن» یا «تبلیغات کثیف» یاد کرده‌اند. این حزب که در دست زدن به این گونه تبلیغات، تبحر خاصی دارد، با شناخت روحیه محافظه‌کارانه اکثریت جامعه سوئیس، سعی می‌کند تا آن‌ها را نسبت به موضوعاتی که در برابر آن حساس هستند، دچار وحشت و نگرانی کند.


گوسفندان سفید و گوسفند سیاه (عکس: درنا کوزه‌گر، زمانه)

بسیاری معتقدند که جامعه مسن سوئیس (که بیش از 60 درصد سوئیسی‌ها را تشکیل می‌دهند و بالاتر از 50 سال سن دارند) در برابر خارجی‌ها، مسائل اقتصادی و بحران‌های سیاسی در اروپا حساس هستند و به راحتی می‌توان با چنین تبلیغاتی، آن‌ها را تحت تأثیر قرار داد.

اما تبلیغات حزب مردم سوئیس که بسیاری از چپ‌های رادیکال، آن را مشابه تبلیغات نازی‌ها به شمار می‌آورند، گوسفند سیاه را هدف قرار داده است، گوسفند سیاه این بار جانشین دست‌های سیاه در تبلیغات انتخاباتی پیشین شده‌اند.

سیاه به معنای غیرسوئیسی و خارجی است و می‌تواند شامل همه خارجی‌ها از اروپایی‌ها گرفته تا آفریقایی‌ها شود. اما روشن است که علی‌رغم توجیهات سخنگویان SVP، این حزب اصولاً میانه خوبی با سیاهپوستان یا رنگین‌پوستان ندارد.

هفت سال پیش، رامائو، رنگین‌پوستی از آفریقا که اکنون در پاریس به کار وکالت مشغول است، خود را به سوئیس رسانده بود. اما چند ماهی بیشتر نتوانسته بود تاب بیاورد و بار دیگر دل به دریا زده و خود را به فرانسه رسانده بود.


گردش به چپ، ممنوع (عکس: درنا کوزه‌گر، زمانه)

وقتی از او درباره تجربه زندگی چند ماهه‌اش در سوئیس پرسیدم، گفت: «چیزی که هنوز یادم مانده، آن است که در روستایی که ناچار به زندگی در آن بودم، انگشت‌نما بودم و هر وقت هم که به شهرک نزدیک می‌رفتم، اگر در اتوبوس کنار خانم پیری می‌نشستم بی‌اختیار کمی خودش را کنار می‌کشید. ولی وقتی به پاریس آمدم در همان ماه اول یک دوست‌دختر فرانسوی سفید دست و پا کردم.»

این فرجام خوش برای رامائو در فرار از سوئیس، البته برای بسیاری دیگر از سیاه پوستانی که ناچار به زندگی در سوئیس هستند، تکرار نمی‌شود. بسیاری از آن‌ها راهی به دانشگاه یا محیط‌های کار یقه‌سفیدها ندارند و تنها کارهای پست یا سنگین به آن‌ها سپرده می‌شود.

از همین روست که ورود ریکاردو لومنگو به پارلمان، معنای دیگری می‌یابد. با این همه حزب مردم سوئیس با تکیه بر قدرت مالی بدون رقیب خود، تبلیغات وسیعی را سامان داد که توانست توجه بخش مهمی از افکار عمومی را به خود جلب کند.

برخی از مطبوعات از جمله نشریه زوانزیگ مینوتن (بیست دقیقه) کپی‌برداری پوستر اصلی تبلیغاتی حزب مردم سوئیس از روی پوستر تبلیغات انتخاباتی حزب نئونازیست ان‌پی‌دی آلمان را برملا کردند و برخی دیگر از جمله روزنامه‌های فرانسوی‌زبان آن را نمونه‌ای از بی‌اخلاقی در تبلیغات سیاسی خواندند.


تبلیغات و ضدتبلیغات (عکس: درنا کوزه‌گر، زمانه)

با این همه نتیجه این تبلیغات کثیف برای SVP پیروزی درخشان با کسب 62 کرسی در مجلس بود.

کارت پستال‌هایی از سوئیس :سکوت بره‌ها؟


این روزها با هرکسی که از انتخابات حرف می‌زنی، همه می‌گویند SVP مردم را ترسانده است و آن‌هایی که باید رأی می‌دادند، سر در لاک خود فرو برده‌اند.

این سخن بی‌راهی هم نیست. از میان 4.5 میلیون سوئیسی واجد شرایط برای رأی دادن، تنها سه میلیون نفر در انتخابات شرکت کرده‌اند و حدود 35 درصد دیگر که ممکن بود نتایج آرا را تغییر دهند، در کناره میدان نظاره‌گر آن باقی مانده‌اند.


ساندرا گوییر، دانشجوی 20 ساله پلی‌تکنیک زوریخ

ساندرا گوییر، دانشجوی 20 ساله پلی‌تکنیک زوریخ در این باره می‌گوید: «سوئیس یک جامعه محتاط باقی مانده است. بدیهی است که پوسترهای نژادپرستانه تا این حد جلب توجه کنند. اما همین پوسترها اعتبار کشور ما را در جهان مخدوش کرده‌اند.»

وقتی از ساندرا درباره علت این امر می‌پرسم، می‌گوید: «طبقه کارگر به شدت منکوب سیاست‌های پوپولیستی (عوام‌پسندانه) شده است و بزرگ‌ترین حزب چپ یعنی SP نیز عملاً قدرت چندانی ندارد. در واقع بحث‌های روشنفکرانه بدون در نظر گرفتن راهبردهای عملی، بی‌حاصل باقی مانده است.»

ساندرا می‌گوید: «بسیاری از مردم می‌گویند سوئیسی‌ها در تئوری نژادپرست و در عمل اهل مدارا هستند و من از این که این انتخابات این تصویر را پررنگ تر کند، نگرانم.»

از ساندرا گوییر می‌پرسم «در این صورت پیش بینی او از آینده چیست؟» راه حلی که او ارائه می‌دهد، بی‌شباهت به راه حل برخی از چپ‌های ایرانی در برابر دولت احمدی‌نژاد نیست. او می‌گوید «امیدوار است SVP، به شعارهای خود تحقق بخشد و در نتیجه کاهش خدمات اجتماعی و تورم مردم را ناامید و خشمگین کند و دریابند که چپ‌ها به چه دردی می‌خورند!»


آنا لارینا کوپر دانش‌آموز یک دبیرستان در زویخ

در مقابل، آنا لارینا کوپر دانش‌آموز یک دبیرستان در زویخ می‌گوید از اینکه SVP برنده انتخابات شده است، راضی است. زیرا سوئیس پر از خارجی شده است.

وقتی از او می‌پرسم «منظورت چه جور خارجی‌هایی است و مثلاً شامل معلم‌های آلمانی خودت هم می‌شود یا نه؟» سکوت می‌کند و بعد می‌گوید: «اینجا سوئیس است و سوییسی‌ها حق دارند که تعیین کنند چه کسانی باید در کشورشان زندگی کنند.»

از او می‌پرسم «خب چه کسانی؟» و او طفره می‌رود و می‌گوید: «نمی‌دانم!»


لوسی ویرث، دانشجوی 23 ساله تئاتر در زوریخ

اما لوسی ویرث، دانشجوی 23 ساله تئاتر در زوریخ، معتقد است که نتایج انتخابات به شهرت سوئیس لطمه وارد آورده است و او از این موضوع دلخور است. از او می‌پرسم «انتظار او از نتایج انتخابات چه بود؟» لوسی پاسخ می‌دهد: «من انتظار داشتم که راست‌گراها برنده شوند. ولی فکر نمی‌کردم که تعداد آرایشان تا این حد زیاد باشد. من دلیل توفیق این حزب در کشور ثروتمندی مثل سوئیس را نمی‌فهمم.

در حالی که در کشورهای فقیر، به قدرت رسیدن راست‌گرایان توجیه‌پذیرتر است. اما از آن توجیه‌ناپذیرتر، وجود خارجیانی است که با SVP همکاری می‌کنند و سیاست‌های بیگانه‌ستیزی آن‌ها را تبلیغ می‌کنند، این را اصلاً نمی‌توانم بفهمم!»

اما برخی دیگر از جوانان سوئیسی نیز از نتایج انتخاباتی که توسط سالمندان رقم خورده است، شگفت‌زده شده‌اند. آنجلا موسیمن، 20 ساله ساکن شهرکی در حوالی شرق سوئیس یکی از آن‌ها است.


آنجلا موسیمن، ساکن شهرکی در شرق سوییس

وی می‌گوید از اینکه با وجود تبلیغات گوسفندانه SVP، باز هم مردم به آن‌ها رأی داده‌اند، شگفت‌زده شده است. وی می‌گوید از این که یک سوئیسی است، شرمنده است.

از او می‌پرسم این نتایج برای او به چه معناست؟ بلافاصله پاسخ می‌دهد: «به آن معنا که ما راسیست (نژادپرست) هستیم!»

وقتی از او در باره آینده می‌پرسم، می‌گوید «انتظار روزهای بدتری را دارد. زیرا وقتی یک مهاجر درگیر یک سوژه تبهکاری می‌شود، تلویزیون و روزنامه‌ها از آن یک سریال جنایی ترسناک می‌سازند. ولی وقتی یک سوئیسی دست به جنایت می‌زند هیچ کسی از آن خبردار نمی‌شود.»

وی با بی‌رحمی می‌گوید: «مشکل اصلی اینجاست که بسیاری در سوئیس در روستاهای دورافتاده کنار کوه‌ها زندگی می‌کنند که بسیار محافظه‌کار هستند و ابلهانه هم رأی می‌دهند.»

جنگ مغلوبه: نتایج اصلی


نتایج نهایی که شامگاه یکشنبه 21 اکتبر اعلام شد حاکی از پیروزی حزب راست‌گرای SVP بود. این حزب از مجموع 200 کرسی مجلس نمایندگان، به 62 کرسی دست یافت که هفت کرسی بیشتر از مجلس کنونی است. در عوض حزب سوسیال دموکرات 9 کرسی را از دست داد و تنها 43 نماینده از آن به مجلس راه یافتند.

پیروزی بزرگ در جبهه چپ‌ها و شاید جنبش فمنیستی در سوئیس، از آن حزب سبزها شد که با شش کرسی بیشتر، 20 نماینده در مجلس آتی خواهد داشت.


سیاست در سوئیس به شدت مردانه است

حزب سبزها، تنها حزب بزرگ سوئیس است که رهبر آن یک زن است و همواره از عدم حضور زنان در پست‌های اصلی دولتی و شورای حکومتی شکایت داشته است.

با این که در سوئیس زنان ، در دهه هفتاد (در سال 1971، نیم‌قرن پس از شوروی و فنلاند به عنوان اولین کشورهای اروپایی که زنان در آن حق رأی و انتخاب شدن، داشتند) و چند سال بعد از ایران، به حق رأی دست یافتند و از مزایای بسیاری در قانون اساسی و قوانین مدنی کشور برخوردار هستند، اما عرصه سیاست همچنان مردانه باقی مانده است.

نگاهی به پوسترهای انتخاباتی احزاب سیاسی اصلی به ویژه احزاب راست‌گرا نشان می‌دهد که بیشتر کاندیداها متعلق به طبقه متوسط مرفه یا سرمایه‌داری، و مرد هستند، اغلب پوسترهای SVP اصولاً مردانه هستند و در میان اعضای اصلی آن کم‌تر زنی را می‌توان دید.

در عوض در احزاب کوچکتر مانند حزب کمونیست و همبستگی، زنان جوان، بیشتر از همه به چشم می‌آیند. در حزب سبزها اما میدان‌دار اصلی زن‌ها هستند. به عبارت دیگر نوعی حزب زنانه است.

با این حال ترکیب مردانه پارلمان سوئیس همچنان پابرجا مانده است. در حالی که در برخی از کشورهای اسکاندیناوی، ترکیب نمایندگان مجلس به سوی توازن و گاه سنگینی به سوی زنان است، در سوئیس مجلس و به تبع آن شورای حکومتی و قضات عالی، مردانه مانده‌اند.


اولی مائورر، رهبر حزب مردم سوییس (SVP)

در سال 2003 تنها میشلین کالمیره توانست در جمع شش مرد شورای حکومتی حضور یابد که دو سال پیش به دلیل استعفای یکی از اعضا، یک زن دیگر نیز به هیأت دولت راه یافت.

اولی مائورر، رهبر SVP (که از وی به عنوان ثروتمندترین مرد سوییس با میلیاردها فرانک سرمایه یاد می‌شود) در اولین کنفرانس مطبوعاتی خود پس از اعلام نتایج، وعده درخواست رفراندومی برای اخراج خارجیان بزهکار یا «گوسفندان سیاه» را داد.

وی گفت که حزب وی 170 هزار امضا برای برگزاری این رفراندوم جمع کرده است که هر خارجی را که مرتکب قتل، تجاوز، سرقت مسلحانه، قاچاق مواد مخدر، دزدی، قاچاق انسان یا هر گونه جرمی برعلیه منافع و امنیت ملی سوئیس شود، اخراج کنند.

در سوئیس که به کشور رفراندوم‌ها با دموکراسی مستقیم شهره است، هر حزب یا نهاد و فردی می‌تواند با جمع کردن حداقل صد هزار امضا، درخواست برگزاری رفراندوم برای طرح خود را بکند و در این صورت، مقامات دولتی موظفند که در مدت کوتاهی رفراندم را برگزار و نتیجه آن را بلافاصله در دستور کار خود قرار دهند.

از همین رو سالانه چندین رفراندوم سراسری و ده‌ها رفراندم محلی صورت می‌گیرد. این رفراندم‌ها جایگزین شیوه رأی‌گیری سنتی سوئیسی شده است که اهالی در میدان روستا گرد آمده و با بالا بردن دست راست خود، نسبت به موضوع مورد بحث رأی می‌دادند.


انتخابات در سوئیس

بسیاری در سوئیس، شورش در برن را یکی از دلایل وحشت زدگی جامعه سال‌خورده و محافظه‌کار سوییسی از چپ‌ها می‌دانند. برخی دیگر نیز به نگرانی‌های فزاینده سوئیسی‌ها در برابر حضور خارجی‌ها در کنار خود اشاره می‌کنند که به باور آن‌ها، تداوم سبک زندگی و فرهنگ سنتی آن‌ها را به مخاطره می‌اندازند.

از همین رو است که یکی از برنامه‌های SVP، اعمال سخت‌گیری بیشتر برای اخذ تابعیت سوئیسی است. در این کشور، هر خارجی برای ثبت تقاضای تابعیت خود در صورت عدم ارتکاب به تخلفات حقوقی، باید حداقل 12 سال به طور مداوم در یک کانتون (استان) زندگی کرده باشد و حائز شرایط لازم باشد. در سال 2006 تنها یک سوم تقاضاهای تابعیت مورد موافقت قرار گرفته است.

اما حزب مردم سوئیس، به همین روند سخت‌گیرانه اعطای تابعیت به خارجیان نیز (که در اروپا بی‌نظیر است) اعتراض دارد و خواستار سخت‌گیری بیشتری در این زمینه از جمله بالا بردن معیارهای شایستگی در این زمینه است.

«تبلیغات گوسفندانه» حزب مردم سوئیس، در ماه‌های گذشته چندین بار با شکایت‌های حقوقی روبرو شد. در یکی از این موارد حزب کمونیست این تبلیغات را مظهر نژادپرستی و بیگانه‌هراسی خواند. اما دادگاه زوریخ از پیگیری این پرونده خودداری کرد. زیرا از نظر آن دادگاه این دو موضوع ربطی به هم ندارند!


پارلمان سوئیس

تنها موردی که دادگاه فدرال ناچار به مداخله شد، شکایت شورای عالی ضد نژادپرستی در دولت سوئیس بود که به تبلیغات ویدئویی حزب مردم سوئیس معترض بود و آن حزب، ناچار به حذف آن شد. اما در عوض این ویدیو را با عنوان «بهشت یا جهنم» روی یوتیوب گذاشت!

با این حال حتی اعتراض دودو دیونه، گزارش‌گر ویژه سازمان ملل در زمینه نژادپرستی نیز نسبت به این تبلیغات به جایی نرسید.

در حالی که مطبوعات سوئیس همچنان به تحلیل نتایج انتخابات مشغول هستند، در خارج از سوییس مطبوعات اروپایی تحلیل‌های متفاوتی را ارائه کرده‌اند.

از نظر گاردین تبلیغات انتخاباتی سوئیس در یکی از کهن‌ترین و باثبات‌ترین خاستگاه‌های دموکراسی در جهان، به دلیل زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی در آن توسط حزب راست‌گرا، به اعتبار ملی این کشور لطمه وارد آورده است.

ایندیپندنت که روز پیش از انتخابات با عنوان «سوئیس قلب تاریک اروپا» نسبت به خطر قدرت‌گیری راست افراطی در قلب اروپا هشدار داده بود، روز دوشنبه تبلیغات نژادپرستانه را عامل پیروزی راست‌ها خواند.


تبلیغات «گوسفندی» حزب مردم سوئیس

گزارشگر بی‌بی‌سی در ژنو در گزارش خود نوشت که تبلیغات انتخاباتی راست‌گرایان افراطی، بسیاری از مهاجران را پریشان ساخته؛ ولی از سوی دیگر بسیاری از سوئیسی‌ها را نیز به خود جلب کرده است.

لوموند، نتایج انتخابات سوئیس را هشداری به اروپا برای قدرت‌گیری راست افراطی خوانده و یادآوری کرده است که این نتایج، سیاست‌های فعلی نزدیکی و تعامل اتحادیه اروپا با سوئیس را زیر سؤال خواهد برد. زیرا راست‌ها خواستار دوری گزیدن از این اتحادیه و انزوای خود هستند.

فیگارو یادآوری کرده است که اقتصاد سوئیس همواره از حضور مهاجران سود برده است و در صورت انزوا نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد.

وقتی خبرنگاران از ریکاردو لومنگوی حقوقدان پرسیدند آیا از این که در مجلس توسط نمایندگان SVP محاصره شود، نمی‌ترسد، پاسخ داد: «نه، من حالا می‌توانم مستقیم با آن‌ها سخن بگویم.» وی در کنفرانس مطبوعاتی خود که روز گذشته برگزار کرد، گفت: «من همان گوسفند سیاهی هستم که SVP از آن می‌ترسد!»

***

مطالب مرتبط:
گوسفندان سفید در برابر گوسفندان سیاه
شورش در جزیره ثبات
سایت رسمی ریکاردو لومنگو
نمونه‌ای از تبلیغات اینترنتی: دختران سوئیسی علیه دختران مسلمان!
گزارش تلویزیون آلمانی زبان سوئیس از شورش در برن
یکی از فیلم‌های تبلیغاتی حزب مردم سوئیس
بهشت یا جهنم، فیلم تبلیغاتی حزب مردم سوئیس
هجویه فیلم تبلیغاتی رهبر حزب مردم سوئیس

منتشر شده در: زمانه رادیو زمانه

تاریخ انتشار: ۳ آبان ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:14  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

تا ساعاتی دیگر سرنوشت انتخابات پارلمانی سوئیس و به تبع آن شورای حکومتی این کشور روشن خواهد شد، این در حالی است که نظرسنجی ها حاکی از آن است که استقبال عمومی از این انتخابات نسبت به بار گذشته بیشتر خواهد بود.

              

پلاکاردهای SVP و SP، عکس از درنا کوزه گر در انتخابات جاری حزب راست گرای افراطی مردم سوئیس (SVP) که با طرح اهداف و شعارهای افراطی جنجال بسیاری برانگیخته است با حزب سوسیالیست (SP) و سبزها (GP) رقابت خواهد کرد.

 

در ماهها و هفته های گذشته شعارها و پلاکاردهای تبلیغاتی این حزب منجر به تنش ها و درگیریهای سیاسی بسیاری در کشوری که به ندرت به دلیل مسائل سیاسی داخلی در صدر اخبارجهانی قرار می گیرد، شد.

 

آخرین واکنش در برابر کارزار انتخابی حزب مردم سوئیس منجر به شورش بی سابقه خیابانی در پایتخت این کشور شد که در نیم قرن گذشته کم نظیر بود و هزاران آنارشیست و چپ گرای افراطی با سنگر بندی در خیابان به مقابله با پلیس و همچنین زد و خورد با راهپیمایی کنندگان راست گرا برخاستند.

 منتشر شده در رادیو زمانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:9  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

در حالی که تعطیلات آخر هفته در دو ماه گذشته در سوییس بدل به زمان تظاهرات قهرآمیز چپ‌گرایان افراطی علیه تبلیغات انتخاباتی راست‌گرایان شده بود، از هفته گذشته تا کنون اغلب شهر‌های سوییس درگیر تظاهرات وسیع و دامنه‌داری بوده‌اند که همچنان ادامه یافته‌اند.

سه جوان آنارشیست در تظاهرات روز ششم اکتبر

تظاهرات‌کنندگان که وابسته به احزاب افراطی چپ‌گرا از جمله تشکل کمونیستی (KA) و آنارشیست‌ها هستند، به تبلیغات سیاسی حزب راست‌گرای حاکم (SVP) معترض هستند.

حزب مردم سوییس (SVP) که با یک پیروزی درخشان در انتخابات سال ۲۰۰۳، بیش از نیمی از کرسی‌های مجلس این کشور را از آن خود کرد، برای انتخاباتی که کم‌تر از دو هفته دیگر در این کشور برگزار می‌شود، شعار‌ها و اهداف راست‌گرایانه جنجال‌برانگیزی برگزیده است که سبب شده است تا اوضاع سیاسی کشوری که حداقل پس از جنگ جهانی دوم به «جزیره ثبات جهان» مشهور شده بود، با نزدیک شدن به موعد انتخابات وخیم‌تر و بحرانی‌تر شود.

گناه تظاهرات مداوم و خشونت‌باری نيز که به درگیری‌های گسترده با پلیس در برن انجامید، از سوی چپ‌گرایان متوجه حزب مردم سوییس شد.

این حزب که علاوه بر پیروزی در انتخابات مجلس سوییس، برنده اصلی دو رفراندم جنجال‌برانگیز در این کشور بوده است، عنوان کرده است که در صورت پیروزی سیاست‌های بسیار سخت‌گیرانه‌ای علیه خارجیان، تبه‌کاران، پناه‌جویان و حتی اتحادیه اروپا اعمال خواهد کرد.

در حالی که از هر هفت نفر ساکن سوییس، یک نفر خارجی است، خارجیان در سوییس از نظر حقوق مدنی و سیاسی به نسبت سایر کشور‌های اروپایی، مورد تبعیضی آشکار قرار دارند و شاید تنها به دلیل استانداردهای زندگی و حقوق مکفی است که بسیاری از خارجیان به سکونت در سوییس ادامه می‌دهند.

پلاکارد خزب راست برای انتخابات

به این خارجیان برخلاف اغلب کشورهای اروپایی حق تابعیت تعلق نمی‌گیرد و در صورت اقامت دائم در یک کانتون (استان) به مدت حداقل ۱۱ سال، اجازه درخواست تابعیت دارند. مراحل بررسی و اعطای تابعیت نیز بسیار پیچیده است و مرجع اولیه برای این امر شوراهای محلی در روستاها و شهرها هستند که اغلب بسیار محافظه‌کارند.

حتی به فرزندان این خارجی‌ها نيز که در سوییس متولد شده‌اند، حق تابعیت تعلق نمی‌گیرد و آن‌ها برای حائز شرایط شناخته شدن، بايد پس از حداقل هفت سال تحصیل، درخواست کنند. تنها نسل سوم خارجی‌ها به طور قراردادی شامل تابعیت می‌شوند که حتی حزب مردم سوییس، به این امر نيز معترض است.

حزب مردم سوییس معتقد است که وجود شمار خارجیان که اغلب از کشورهای اروپای شرقی و ترکیه به این کشور آمده‌اند، هم‌گونی فرهنگی این کشور را بر هم می‌زند و شیوه زندگی سوییسی را دست‌خوش مخاطره ساخته است.

این حزب به آمار جرائم، جنایات و تبه‌کاری‌ها در جامعه سوییس استناد می‌کند که به باور این حزب، بیش از ۹۰ درصد آن را خارجیان و اغلب اتباع کشورهای بالکان مرتکب می‌شوند. یکی از برنامه‌های این حزب اخراج هر خارجی است که مرتکب جرائم جنایی شده باشد.

در مورد پناهندگی نیز سوییس در حال حاضر سخت‌گیرانه‌ترین سیاست را در برابر پناه‌جویان دارد. به گونه‌ای که برخی از سازمان‌های مدافع حقوق پناه‌جویان در این کشور از آن با عنوان «جهنم پناه‌جویان» یاد می‌کنند.

درگیری پلیس با تظاهرکنندگان

این سیاست‌ها، بار‌ها اعتراض نهادهای بین المللی از جمله کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل و حتی برخی از اعضای شورای حقوق بشر سازمان ملل را (که مقر آن نيز در ژنو است) در پی آورده است. اما حزب حاکم سوییس در پی سیاست‌های باز هم سخت‌گیرانه‌تر است.

بر اساس نتایج رفراندم اخیر سوییس که با شگفتی چپ‌گرایان روبه‌رو شد، پناهجویان موظفند در بدو ورود به سوییس تمام اسناد و مدارک شناسایی خود را همراه داشته باشند. اکنون حزب حاکم در پی آن است که پناه‌جویان را در اردوگاه‌های مرزی دور از شهرها و روستاها تا زمان رسیدگی به پرونده آن‌ها نگه دارد و از سوی دیگر وعده داده است که به جای دو تا پنج سال، زمان رسیدگی این کار را به کمتر از شش ماه تقلیل خواهد داد.

در مورد اتحادیه اروپا نیز حزب مردم سوییس معتقد است سیاست‌های نزدیکی به اتحادیه اروپا در گذشته به زیان سوییس و منافع اقتصادی آن و به ویژه سیاست دوری گزیدنش از چنین اتحادیه‌هایی و ناقض بی طرفی سنتی این کشور بوده است.

این در حالی است که احزاب چپ‌گرا نه تنها خواستار سیاست همکاری بیشتر با اتحادیه اروپا هستند؛ بلکه خواستار پیوستن به این اتحادیه هستند.

تا پایان این ماه سوییس رسما به پیمان شنگن می‌پیوندد و بسیاری از چپ‌گرایان در این کشور امیدوار بودند که این امر به مقدمه‌ای برای ورود سوییس به اتحادیه اروپا بدل شود. ولی به نظر می‌رسد که اکثریت محافظه‌کار جامعه مسن سوییس خواستار زندگی در جزیره‌ای دور از تنش‌های اروپا هستند.

شورش در برن

در سوییس و به ویژه در بخش آلمانی زبان آن، جمعیت به شدت مسن است و متوسط سن در برخی نواحی حتی به ۵۵ سال نیز می‌رسد. برای برخی از این افراد که تا ۲۰ سال پیش، هیچ خارجی در همسایگی خود ندیده بودند، دیدن خارجیانی با رنگ پوست‌ها و آداب و پوشش‌های مختلف در همسایگی خود عجیب و گاه ترسناک جلوه می‌کند.

حزب راست‌گرای مردم سوییس با تکیه بر همین هراس‌ها، شعار‌های تبلیغاتی خود را طرح‌ریزی می‌کند. در انتخابات سال ۲۰۰۳ این حزب پلاکارد‌هایی را طراحی کرده بود که چند دست سیاه در حال هجوم و ربودن پاسپورت سوییسی هستند.

این حزب در آن زمان چنین تبلیغ می‌کرد که با توجه به میزان بالای زاد و ولد مسلمانان، تا ۲۵ سال آینده سوییس یک کشور مسلمان خواهد شد.

در پلاکارد دیگری عکس بن لادن بر روی کارت شناسایی سوییس نقش بسته بود تا به هراس مردم از بیگانگان دامن بزند.

در تبلیغات اخیر، پلاکاردی طراحی شده است که یک گوسفند سفید، یک گوسفند سیاه را از روی پرچم سوییس به بیرون پرت می‌کند و در زیر آن نوشته شده است: «امنیت بیشتر، سوییس برای سوییسی‌ها» که اشاره‌ای است به برنامه‌های این حزب برای اخراج خارجیانی است که مرتکب جرم می‌شوند.

پلاکارد چپ گرایان در اعتراض به تبلیغات راست گرایان

این تبلیغات خشم بسیاری را در میان مردم و به ویژه خارجیان برانگیخته است؛ زیرا گوسفند سیاه عملاً نشانه‌ای از غیر سوییسی بودن تلقی می‌شود.

اعتراض به این تبلیغات به مرور به تظاهرات دامنه‌داری در شهر‌های زوریخ، برن، ژنو، بازل، لوگانو، سنت گالن، لوزان و وینتر تور انجامید که همزمان با میتینگ‌های تبلیغاتی حزب راست‌گرا برگزار می‌شد و معمولاً به صحنه درگیری چپ‌گرایان با طرفداران حزب مردم سوییس بدل می‌شود.

چپ‌های افراطی شعار‌های تبلیغاتی حزب مردم سوییس را با شعار‌های حزب نازی در آلمان مقایسه می‌کنند و بسیاری از پلاکارد‌های این حزب را نیز در سراسر سوییس با چنین شعار‌هایی خراب می‌کنند.

در تظاهرات روز شنبه گذشته در برن بیش از ۱۰ هزار نفر در نزدیکی محل میتینگ تبلیغاتی حزب مردم سوییس گرد آمدند و با دخالت پلیس به مقابله با آنان برخاستند. این تظاهرات که یکی از کم‌نظیرترین شورش‌های خیابانی در پایتخت این کشور در نیم‌قرن گذشته بود، به سرعت به خشونت گرایید؛ چادر‌ها و مواد تبلیغی حزب حاکم به آتش کشیده شد و ده‌ها اتومبیل و ساختمان تجاری با کوکتل مولتف مورد حمله قرار گرفت.

تظاهر کنندگان در نزدیکی پارلمان این کشور و در برابر برج ساعت برن سنگربندی کردند و ساعت‌ها با پلیس به جنگ و گریز پرداختند. پلیس که تمامی نیروی خود را از کانتون‌های مجاور گرد آورده بود آن چنان در شلیک گاز اشک‌آور افراط کرد که بخش مرکزی و تاریخی شهر برن همچون یک شهر جنگ‌زده در دود فرو رفت.شورش در برن


 

اگر چه پلیس هنوز از شمار مجروحان و یا دستگیرشدگان خبری نداده است؛ اما خسارت مالی این درگیری‌ها را صد هزار فرانک برآورد کرده است.

با وجود تدابیر امنیتی شدید، تظاهرات و درگیری‌های دیگری در روز یکشنبه نیز رخ داد و این تظاهرات شبانه به روز‌های دوشنبه و سه‌شنبه نیز کشیده شد؛ به گونه‌ای که برخی از رسانه‌ها از احتمال استمداد پلیس سوییس از پلیس فرانسه که تجربه مقابله با شورش‌های خیابانی دو سال پیش این کشور را دارد، سخن به میان آورده‌اند.

از پاتریک چودین روزنامه‌نگار در رادیوی دولتی سوییس درباره تأثیر شورش‌های خیابانی اخیر سوییس در روند انتخابات پرسیدیم. او پاسخ داد: «این شورش‌ها سبب می‌شود که مردم راهشان را به سوی چپ یا راست انتخاب کنند. اگر چه شاید تعداد رأی‌های SVP را زیادتر کند. اگر این حزب موفق به کسب آرای بیشتری در انتخابات جاری شود، مجادلات سیاسی در کشور در سال‌های آینده بالا خواهد گرفت.»

در سوییس، شورای حکومتی را نتیجه انتخابات تعیین می‌کند. حزب راست‌گرا که هم اکنون با ائتلاف با سایر احزاب میانه‌رو در حکومت سهیم است، امیدوار است که در انتخابات آتی بتواند کنترل کامل شورای حکومتی را به دست بگیرد.

در حالی که شبکه‌های تلویزیونی سوییس همچنان آکنده از تصاویر تظاهرات، ویرانی‌ها و درگیری‌ها است، برخی دیگر معتقدند که این درگیری‌ها تنها سبب ترساندن جمعیت مسن سوییس از تمام طیف چپ خواهد شد.شورش در برن


 

الیور آدام دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه برن در این باره به ما گفت: «چپ‌های افراطی با این درگیری‌ها نشان دادند که هیچ راه حل منطقی جز شورش خیابانی در برابر SVP به ذهنشان نمی‌رسد و این امر به تبلیغات حزب محافظه کار کمک می‌کند.»

در همین حال ینس پورچنو، دانشجوی آلمانی مقیم سوییس می‌گوید: «این تظاهرات برای سوییسی‌ها، شورش محسوب می‌شود؛ زیرا در این کشور سابقه نداشته است.» برخلاف الیور، ینس معتقد است این درگیری‌های خیابانی سبب می‌شود که بسیاری از مردم به ماهیت اعتراضات علیه SVP پی ببرند.

فلیپ هبساین، استاد تاریخ دانشگاه نوشاتل اما معتقد است این درگیری‌ها می‌تواند طرفداران حزب راست‌گرای افراطی SVP را در نزد برخی مظلوم جلوه دهد. این حزب به خوبی می‌دانست که گردهم‌آیی و راهپیمایی طرفدارانش در مرکز برن، با مقابله چپ‌گرایان افراطی روبرو خواهد شد.

وی معتقد است که با تداوم چنین درگیری‌هایی جهت‌گیری‌های سیاسی به سوی افتراق پیش خواهد رفت و این امر شاید سبب تحرکات سیاسی بیشتری در کشور شود.شورش در منطقه تاریخی و مرکزی شهر برن


 

در حالی که تنها ۱۱ روز به انتخابات پارلمانی که سرنوشت دولت سوییس را نیز تعیین خواهد کرد، باقی مانده است، چپ‌گرایان افراطی برای تظاهرات دیگری در شهرهای دیگر این کشور آماده می‌شوند. تظاهراتی که این روزها چهره ثبات را در این کشور کوچک که مخزن ثروت جهان محسوب می‌شود، تغییر داده است.

***

سایت‌های مرتبط:
گوسفندان سیاه
ایندی میدیا سوییس
فیلمی از تظاهرات در برن

در همین ارتباط:
گازهای اشک‌‌آور در «برن»
چرا از کلیساهای سوییس اذان پخش شد؟

منتشر شده در: زمانه رادیو زمانه

تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:25  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

بعدازظهر پنج شنبه 24 خرداد ماه (14 ژوئن)، یکی از تشکل های صلح طلب لندن در شمال تراکت مراسماین شهر میزبان مردمی بود که برای تماشای فیلم اخیر "راگی عمر" خبرنگار سابق بی بی سی در باره ایران، به سالن همایش های مرکز ایرلندی های لندن آمده بودند.

مراسم راس ساعت مقرر آغاز شد و از آنجا که بسیاری از حضار که در میان آنها ایرانیان نیز کم نبودند پیش تر فیلم را دیده بودند، تنها به نمایش بخش دوم آن اکتفا شد. راگی عمر و پل ساپین کارگردان این مستند تحت عنوان راگی در ایران خود در گوشه ای ایستاده بودند و هم فیلم را می دیدند و هم واکنش تماشاگران را.

فیلم که بر روی یک تلویزیون 36 اینچی برای حدود چهارصد نفر از حضار که سالن را کاملا پر کرده بودند به نمایش در می آمد، ضمن واقع نمایی بسیار مفرح و کنایه آمیز هم بود و از همین رو، اغلب صدای قهقه تماشاگران در بین آن به گوش می رسید، در این مواقع به راگی و پل که نگاه می کردم لبخند رضایتی برلب هایشان هویدا بود.

مسلما این اولین باری بود که فیلم شان را به همراه تماشاگرانی با گرایش ها و پس زمینه های مختلف می دیدند و برای یک مستند تلویزیونی، این اتفاقی است که کمتر رخ می دهد و شانس بزرگی برای کارگردان، تهیه کننده و عوامل تهیه آن محسوب می شود.

فرصت را مناسب می بینم و ضمن اینکه سعی می کنم در تقابل با نور کم موجود در این سالن بزرگ، عکس های بهتری بگیرم، نزد راگی عمر و پل ساپین می روم و می گویم می دانم که واکنش تماشاگران چقدر برایتان اهمیت دارد بنابراین پس از پایان فیلم اگر فرصتی شد، در باره همین موضوع گپ خواهیم زد، هر دو تایید می کنند و همچنان با اشتیاق به صفحه تلویزیون و تماشاگران چشم می گردانند.

سرانجام نمایش فیلم به پایان می رسد و مجری مراسم که خانم میانسالی است که حتی یک لحظه هم لبخند از چهره اش محو نمی شود، مهمانان را روی صحنه و به پشت میز فرامی خواند و از همین جاست که فیلم اصلی برای من شروع می شود...مهمانان و سخنرانان مراسم

راگی عمر در ایران

این مستند نود دقیقه ای با نماهای خیره کننده ای آغاز می شود که سوالی را پیش روی مخاطب می گذارد: واقعا از ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی چه می دانیم؟

به این ترتیب با نماهایی با مفاهیمی ظاهرا متعارض، بیننده در پاسخ دادن به این سوال با فیلم همراه می شود، نماهایی که با برش هایی سریع، چهره های متفاوت و گاه متعارضی از زندگی شهری روزمره در تهران را به نمایش می گذارد: از مردی که بر ضریحی مقدس بوسه می زند، دختر جوانی که با موبایلش از یک خواننده محبوب پاپ عکس می گیرد گرفته تا تظاهرات خشونت آمیز طرفداران حاکمیت علیه اسرائیل.

همین نماهای اولیه، تضاد، تعارض و شکافی را که در جامعه ایران با گرایش های متفاوت بخش های مختلف جامعه وجود دارد، به خوبی آشکار می کند، سازندگان فیلم در طول این فیلم هم تلاش می کنند تا با نزدیک شدن هر چه بیشتر به زندگی روزمره افراد مختلفی از طبقات و گروه های مختلف، نمایی از گوناگونی چهره ایران را به مخاطب نشان دهند.

راگی عمر خود در ابتدای این مستند در حالی که در ایستگاه قطار و رو به دوربین سخن می گوید هدف از سفر و ساخت این فیلم را درک چهره واقعی از شهری که بیش از همه در جهان درک ناشدنی باقی مانده، خوانده است.

وی در انتهای فیلمش در حالی که ما را با چند شخصیت مختلف با زمینه های آشنا و همراه ساخته است، بار دیگر سرگذشت شخصیت هایش را پس از چند ماه با عکس هایشان برای بیینده شرح می دهد.

راگی عمر از سومالی تا بی بی سیراگی عمر و پل سپین در حین نمایش فیلم خود با بیم و اشتیاق به تماشاگران می نگریستند

راگی عمر که تا سال پیش یکی از مشهورترین خبرنگاران بی بی سی بود، در سال 1967 در یک خانواده متمول در سومالی متولد و در بریتانیا بزرگ شده است.

پس از دبیرستان وارد دانشکاه آکسفورد شد و در آنجا تاریخ مدرن خواند و از همین زمان کارش را در حرفه روزنامه نگاری با نوشتن مقالاتی برای روزنامه وویس (Voice ) آغاز کرد. پس از آن در سال 1991 به اتیوپی رفت تا برای سرویس جهانی بی بی سی به عنوان خبرنگار آزاد کار کند. سال بعد وی به لندن بازگشت و در آنجا به عنوان روزنامه نگار مشغول به کار شد و پس از مدتی به عنوان خبرنگار دائم بی بی سی در آفریقای جنوبی که همسر و فرزندانش در آنجا مستقر بودند، تعیین شد.

با شروع جنگ عراق وی به این کشور رفت و گزارشهایش از عراق با استقبال فراوانی در میان مخاطبان بی بی سی روبرو شد. وی در باره همین دوران کتابی تحت عنوان روز انقلاب نوشته است.

وی اخیرا نیز کتابی تحت عنوان تنها نیمی از من در باره هویت دوگانه خود نوشته است و از سال گذشته به عنوان گزارشگر ویژه شبکه انگلیسی زبان الجزیره در تهران مشغول به کار شده است.

راگی در برابر مخاطب

هنگامی که مجری برنامه از حضار خواست تا سوالات خود را مطرح کنند، اولین سوالات برای راگی عمر و پل ساپین غافلگیر کننده است، یک مرد ایرانی و دو زن دیگر فیلم را متهم به محافظه کاری می کنند و راگی را تلویحا حامی دولت ایران می خوانند.

پاسخ راگی به این نظرات آن است که این فیلم تنها خواسته است تا چهره واقعی و متعارضی از کشوری نشان بدهد که مردم دنیا یا چیزی از آن نمی دانند یا به خاطر تبلیغات یکجانبه رسانه های بزرگ، تصور درستی از آن ندارند.

این پاسخ یک ایرانی دیگر را برمی آشوبد و از وی می خواهد که توضیح دهد چرا از نابسراگی عمر و یک مخاطب ایرانیامانی های مردم از رنج و فلاکت یا مردم فقیر و نابهنجاریهای اجتماعی در فیلمش اثری نیست.

راگی پاسخ می دهد که قرار نبوده است این فیلم همه چیز را در نود دقیقه به تصویر بکشد، ما فقط درنظر داشتیم زندگی روزمره مردم معمولی را نشان بدهیم بدون آنکه خودمان را درگیر مسائل پیچیده سیاسی بکنیم.

پل ساپین، کارگردان فیلم هم پاسخ می دهد که ما ناچار بودیم تا تابع مقررات و ضوابطی باشیم که بر ایران حاکم بود، یک سال طول کشید تا ما اجازه ساخت این مستند را از دولت ایران بگیریم و با هر کسی که مشورت کردیم به ما گفت که اگر شما بخواهید یک فیلم انتقادی صریح بسازید فکر این سفر را هم نکنید.

در حالی که چند ایرانی از گوشه و کنار سالن در مواجهه با این پاسخ ها فریاد اعتراض سر می دادند، زیبا میرحسینی استاد انسان شناسی انستیتوی خاورمیانه لندن و مستند ساز که دیگر مهمان این مراسم بود، میکروفون را به دست گرفت و گفت این فیلم چهره ای واقعی از ایران نشان می دهد، چهره ای که شما نمی توانید در اغلب رسانه های اینجا ببینید.

او همچنین به تلاش روزنامه نگاران و هنرمندان و به ویژه فیلسمازان ایرانی برای ارائه انتقادات اجتماعی اشاره کرد و گفت در برخی از فیلم های سالهای اخیر که در همه جهان به نمایش درآمده است نابسامانی های اجتماعی چون فحشا، فقر و اعتیاد به تصویر کشیده شده است، فیلم هایی که برخی از آنها نمایش شان در ایران همچنان ممنوع است.

زیبا میرحسینی در پاسخ به سوالی در باره اینکه چگونه می توان با مخالفت با جنگ به مردم ایران کمک کرد، گفت ما باید همه تلاش خود را به خرج دهیم تا نه تنها از جنگ علیه ایران بلکه از تحریم و حتی سختن گفتن از آن جلوگیری شود، خانم میرحسینی در حالی که سخنانش با تشویق بسیار حضار روبرو بود ادامه داد: چه کسی است که نداند اگر رژیم صدام حسین در اولین سالهای انقلاب با حمایت غرب و شوروی به ایران حمله نمی کرد، سرنوشت انقلاب ایران به گونه دیگری رقم می خورد؟

در این میان یکی از حضار انگلیسی با اعتراض به اینگونه سخنان گفت که سخنان شما ممیز کتاب دانشجویان و سازمان های چپ گرا و صلح طلب مشتاقان بسیاری داشتدارا با رژیمی را ترویج می کند که هر روز مردم را در معرض خطر مرگ و شکنجه و زندان قرار می هد. راگی در پاسخ گفت وظیفه ما آن نبوده است که برای مردم و حکومتش چاره جویی کنیم و آنچه من در اینجا تاکید می کنم این است که مردم ایران خودشان بهتر از هر کس دیگری می دانند که چه می خواهند و چه باید بکنند، من هم به عنوان روزنامه نگار وظیفه ام مدارا با هیچ حکومتی نیست همانطور که وظیفه ام سرنگون کردن آن هم نیست.
 

کارگردان فیلم نیز گفت: وقتی که ما این فیلم را می ساختیم احساسمان این بود که ما شانه به شانه مردم ایران و جنبشی که در آنجا جریان دارد ایستاده ایم و تلاش می کنیم تا آن را به خوبی نشان بدهیم، زیرا همه فعالان اجتماعی ایران به ما می گفتند بهترین کار آن است که به جهانیان چهره واقعی ما را نشان بدهید و همه بدانند که ما چه می کنیم.

در حالی که هنوز بسیاری از حضار خواستار طرح سوالات خود بودند، مجری برنامه با اعلام آنکه مدتها از پایان وقت مقرر برای خاتمه آن گذشته به جلسه خاتمه داد.

در گپی کوتاه بار دیگر درحالی که رگی عمر در میان حضار سرگرم پاسخگویی به سوالات و نظرات آنها بود، وی را یافتم و از وی در باره اینکه آیا انتظار اینکه برخی ایرانی ها و حتی انگلیسی ها از فیلمش خوششان نیاید داشته یا نه پرسیدم. راگی

راگی عمر، زیبا میرحسینی و الهه رستمی پوی

 عمر گفت البته انتظار این برخورد را داشتم ولی دلم نمی خواست که این برخورد خیلی تند پیش برود زیرا من این مستند را برای کمک به پیشبرد گفتمان در باره ایران ساخته ام و باید که به چنین مباحثی دامن بزند.

به او گفتم وقتی وی را متهم به محافظه کاری می کنند چه احساسی دارد و وی گفت که چنین فیلم هایی نمی توانند رضایت همه را برآورده کنند و در واقع ما هم نمی خواستیم وارد مباحث سیاسی شویم، ما می خواستیم تصویری پیش روی تماشاگر بگذاریم که خودش بتواند با آن رابطه برقرار کند.

منتشر شده در:

http://www.bbcpersian.com

18:50 گرينويچ - جمعه 15 ژوئن 2007 - 25 خرداد 1386 امید حبیبی نیا


 در همین رابطه

فیلم راگی عمر در ایران

مستند تلویزیونی به سبک راگی عمر

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 0:10  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

 احمد باطبی سمبل مقاومت نسل جوان ایران زمین است.

احمد باطبی نشانه ای از زخم کهنه ای است که در ۱۸ تیر ماه سرباز کرد

احمد باطبی اوج غرور و شرافت یک نسل و افتخار نسل هایی ست که برای آزادی مبارزه کرده اند

احمد باطبی و سمیه بینات را یاری کنیم

کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی

نامه ای به احمد    آلترناتیو رسانه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 23:3  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

دانیل اورتگا، ایران و دمکراسی

 امید حبیبی نیا

 

دانیل اورتگا در میان هوادرانشپس از نزدیک به دو دهه،بار دیگر ساندنیست ها در نیکاراگوئه در حال کسب قدرت هستند، قدرتی که خود در یک انتخابات پرجنجال به کنتراهای "ضد انقلابی" مورد پشتیبانی آمریکا واگذار کرده بودند.

 

نام نیکاراگوئه برای نسل انقلابی ایران، نامی آشنا است. مبارزه چریکی ساندنیست ها علیه دیکتاتوری سوموزا و پیروزی تقریبا همزمان سوسیالیست های انقلابی با پیروزی قیام مردمی علیه حکومت پهلوی، همنوایی مشترکی برای پیروزی انقلاب هایی ترقی خواهانه و به امید نیل به آزادی، استقلال و از میان برداشتن ساختار هرمی قدرت دولتی در سرآغاز دهه هشتاد پیش روی جهانیان گذارد،هر چند که برخی از مورخان سرنوشت هر دو انقلاب را برای دستیابی به اهدافشان ناکام خواندند اما اگر باور کنیم که انقلاب نیکاراگوئه به رهبری ساندنیست ها به دلیل شکست پیاپی در انتخاباتی که تا همین اواخر در این کشور برگزار شد از حفظ قدرت بازماند، از سوی دیگر می توان به وجود درون مایه دمکراتیک نیروهای انقلابی آن امید بست.

 

زیرا رها کردن قدرت از سوی ساندنیست ها به عنوان نیروی انقلابی و سپردن اش به نیروهای ضد انقلابی،خود نمونه کم نظیری از گردن نهادن به خواست توده ها در میان نیروهای چپ در دورانی که هنوز پایه های بلوک شرق محکم به نظر می رسید، بود.

 تصویر اورتگا روی تایم

فراست سیاسی رهبران ساندنیست ها اما مانع از چسبیده شدن به تخت قدرت بود، قدرتی که ظاهرا باید در هم شکسته شدن ماشین دولتی در دستور کار چپ های رادیکال قرار می گرفت اما در عمل حداقل در مورد تقریبا همه کشورهای مدعی چپ گرایی خود در خدمت هیراشی قدرت و حفظ اختناق و فساد دولتی بود، به این ترتیب شاید کمی پیش از فروپاشی بلوک شرق،واگذاری قدرت از سوی ساندنیست ها به نمونه ای از چپ نوین بدل شد.

 

ایران کنترا

 

برای ایرانیان نام ایران کنترا نیز نامی آشنا در فرهنگ سیاسی معاصر است.

به محض پیروزی انقلاب ساندنیست ها علیه  آناستازیو سوموزا ی مورد حمایت آمریکا،دولت رونالد ریگان دست به کار شد تا علیه انقلابیون وارد عمل شود.

باقی مانده ارتش سوموزا،فئودال ها و سرمایه داران علیه دولت دانیل اورتگا بسیج نظامی شدند.

 

نیروهای کنترا تحت پشتیبانی تمام عیار ارتش آمریکا از شمال جنگ با ساندنیست ها را آغاز کردند و از درون نیز طرفداران نظام پیشین دست به کار شدند،جنگ داخلی به همراه تحریم ها و وخامت اوضاع اقتصادی طبقه متوسط را به سرعت به صف ضد انقلابیون راند.

در همین زمان نیز دولت جمهوری اسلامی در ایران درگیر جنگی طولانی با عراق شده بود و از آنجا که بخش اعظم تسلیحات نظامی ایران ساخت آمریکا بود ناچار بود با واسطه از آمریکایی ها اسلحه بخرد، در یکی از این معاملات در سال 1986 بهای تسلیحات فروخته شده به ایران از سوی آمریکایی ها بیش از میزان مقرر دریافت شد و سود حاصل که گفته می شود چندین میلیون دلار بوده است به حساب کمک به ضد انقلابیون کنترا گذارده شد.

این معامله که به ایران-کنترا معروف شد در ابتدا توسط رونالد ریگان انکار شد ولی وی در سیزدهم نوامبر همان سال در یک سخنرانی تلویزیونی ناچار به پذیرش آن شد و نه تنها پای بسیاری از دولتمردان وقت آمریکا از جمله مایکل لدین و رابرت مک فارلین نیز به میان کشیده شد، بلکه دولت اسرائیل نیز به دلیل مشارکت در این امر،دستخوش بحران شد و حتی برخی روزنامه نگاران از دست داشتن شورشیان کنترا در قاچاق مواد مخدر سخن به میان آوردند و کار به تحقیقات قضایی در ایالات متحده انجامید.

 

 طرفداران ساندنیست ها

 

دانیل اورتگا

 

خوزه دانیل اورتگا ساودرا در یازدهم نوامبر 1945 در خانواده ای متوسط در شهری به نام "آزادی" (La Libertad) درجنوب نیکاراگوئه به دنیا آمد،پدر و مادرش هر دو از مخالفان رژیم سوموزا بودند بنابراین طبیعی بود که وی خیلی زود جذب فعالیت های سیاسی ضد رژیم شود.

 

دانیل اورتگا برای اولین بار در پانزده سالگی دستگیر شد.پس از ورود به دانشگاه آمریکای مرکزی در ماناگوا به گروه زیرزمینی FSLN پیوست و با یکی از اعضای همین سازمان ازدواج کرد که حاصل آن هفت فرزند است.

 

چهار سال پس از پیوستن دانیل اروتگا به جبهه آزادبیخش ملی ساندنیست  یعنی در سال 1967 و در حالی که تنها بیست و دو سال داشت ،وی به رهبری این سازمان رسید که به تازگی مشی چریکی را برگزیده بود.

 

ساندنیست ها نام خود را از آگوستو سزار ساندینو رهبر ملی مبارزه علیه آمریکا در اوایل قرن گذشته گرفته اند.

 

 دانیل اورتگا پس از اعلام پیروزی در انتخابات

 

اما مدت کوتاهی بعد وی در یک سرقت مسلحانه از بانک دستگیر شد و نزدیک به هفت سال  در زندان سپری کرد، تا این که در جریان مبادله اسرا بین دولت و چریکهای ساندنیست آزاد شد.

 

وی بلافاصله به عنوان فرمانده نیروهای ساندنیست برگزیده شد و تا زمان سرنگون سازی حکومت سوموزا فرماندهی عملیات ضد دولتی را برعهده داشت.

 

پس از سرنگونی سوموزا، وی یکی از اعضای شورای پنج نفره بازسازی ملی شد که داستان نویس مشهور سرجیو رامرز مرکادو و سه روشنفکر و اقتصاد دان انقلابی دیگر عضو آن بودند.

 

پس از بروز اختلافاتی در شورا،عملا اورتگا رهبری کشور را به دست گرفت و درحالی که جنگ داخلی در کشور در اوج شدت بود وی دستور برگزاری انتخابات عمومی را داد که ناظران بین المللی آن را انتخاباتی آزاد و دمکراتیک خواندند و در آن خودش با 63 درصد آرا به ریاست جمهوری رسید.

 

در دومین انتخابات ریاست جمهوری اورتگا در برابر ویولتا چامورو  رقیب اصلی اش که عضو پیشین شورای بازسازی ملی بود و رهبری چهارده سازمان مخالف ضد ساندنیستی به نام اتحاد ملی مخالفان را برعهده داشت، شکست خورد.

 

شکست اورتگا از چامورو،سبب خوشنودی بسیار آمریکایی ها که  سال ها نیروهای کنترا را علیه دولت آن کشور حمایت می کردند به دنبال داشت و با وجود نارضایتی برخی از رهبران ساندنیست ها از نتایج انتخابات و تبلیغات وسیعی که مخالفان با تکیه بر حمایت طبقات مرفه برپا کرده بودند، دانیل اورتگا اعلام کرد که خود را تابع نظر مردم می داند و از قدرت کنار خواهد رفت.

 

وی در یک سخنرانی پرشور در اجتماع صدها هزار نفر از هواداران خود در ماناگوا گفت که ساندنیست ها نه برای ماندن در قدرت بلکه برای دمکراسی و سوسیالیسم نبرد کرده اند.

 

اورتگا به هوادران خود وعده می داد که جنبش ساندنیستی در نیکاراگوئه ریشه در توده های مردم دارد و هنگامی که مردم بار دیگر حکومت سرمایه داری هار را تجربه کنند، در یک انتخابات آزاد دیگر به ساندنیست ها رای خواهند داد.

 

اما وی در هر دو انتخابات ریاست جمهوری بعدی نیز  از محافظه کاران راست گرا شکست خورد.

 

مخالفان اروتگا در عوض، ساندنیست ها را متهم می کردند که در دوران حاکمیت خود برخی از منابع دولتی را به نفع FSLNمصادره کرده و از این کار با عنوان اختلاس نام می بردند.

 

در عوض ساندنیست ها از این اتهامات و سایر اتهامات مربوط به فساد مالی و اخلاقی رهبران ساندنیست ها به عنوان تبلیغات سرمایه داری نام می بردند و از پذیرش آنها سر باز می زدند.طرفداران ساندنیست ها در جشن پیروزی

 

در آخرین انتخابات پارلمانی نیکاراگائوئه ساندنیست ها سرانجام پس از سال ها توانستند 43 کرسی در مجلس به دست آوردند و پس از ائتلاف راست، دومین فراکسیون قدرتمند کشور محسوب شوند.

 

اورتگا برای تثبیت بیشتر پایه های قدرت ساندنیست ها،در پی اتحاد عمل با حزب اصلی تشکیل دهنده دولت یعنی حزب لیبرال برآمد که حاصل آن مشارکت دوباره اعضای ساندنیست در ساختار دولت بود.

 

 

آینده نیکاراگوئه

 

قدرت گیری ساندنیست ها در کنار  هوگوچاوز،اوو مورالز و فیدل کاسترو  و در حالی که احزاب میانه روی چپ در آمریکای لاتین از محبوبیت روز افزونی برخوردار هستند، زنگ خطر را برای لابی های محافظه کار سیاست خارجی آمریکا به صدا در آورده اند.

 

اما به نظر می رسد که برخلاف آن چه برخی از این محافل قلمداد می کنند قدرت گیری چپ های میانه در آمریکای لاتین دیگر چنان نگران کننده نیست که دولتمردان آمریکایی را مانند نیمه دوم قرن گذشته وادار به لشگر کشی یا حمایت نظامی و مالی از شورشیان کند.

 

ساختار اقتصادی نیکاراگوئه که اورتگا آن را سرمایه داری هار خوانده است سبب افزایش فقر،وضعیت وخیم بهداشتی و رکود تولید کشاورزی شده است.

اورتگا پس از پیروزی در اولین انتخابات ریاست جمهوری نیکاراگوئه 1985

 

براساس آمار رسمی وزارت آموزش وپرورش، بیش از یک میلیون کودک نیکاراگوایی از رفتن به مدارس به دلیل ناتوانی خانواده هایشان در پرداخت شهریه بازمانده اند.

در مقایسه با بیمه سرانه دوران ساندنیست ها، بانک جهانی اخیرا گزارش داده است که این میزان با وجود رشد جمعیت به کمتر از نصف یعنی سیزده دلار برای هر نفر توسط دولت فعلی کاهش یافته است.

 

به نوشته بوستون گلوب، برآورد اقتصاد دانان حاکی از کاهش قدرت خرید مردم به میزان نصف در سالهای حکمروایی راست گرایان در این کشور بوده است.

 

نرخ بیکاری به بالاترین میزان خود در دو دهه گذشته رسیده است و دیون خارجی کشور بدل به معضلی برای اقتصاد بیمار این کشور شده است.

 

این در حالی است که بر اساس آمار بانک جهانی نیکاراگوئه، پس از هائیتی دومین کشور فقیر آمریکای لاتین با درآمد سرانه کمتر از دو دلار، به شمار می رود.نسل تازه هم از ساندنیست ها حمایت می کنند

 

سازمان ملل تخمین زده است که با وضعیت اقتصادی فعلی، سی سال طول خواهد کشید که این کشور بتواند،درآمد سرانه را به دو برابر افزایش دهد.

 

با چنین وضعیت اقتصادی بحرانی،شاید بسیاری از مردم تصور می کنند سیاست های سوسیالیستی برای مقابله با فقر و رکود اقتصادی موثر خواهد بود، مشروط بر آن که چنین سیاست های بار دیگر منجر به رویارویی اقتصادی، سیاسی و یا حتی نظامی با آمریکا نشود؛ این در حالی است که اورتگا پیشاپیش موافقت خود با همکاری با بازار آزاد و آمریکایی ها را اعلام داشته است.

 

در حالی که این روزها بسیاری از جوانان پرچم های سرخ و پرچم های ساندنیست ها را در ماناگوا به دست گرفته و سرودهای انقلابی سر داده اند،بسیاری از مردم به بهبود اوضاع و متعادل شدن سیاست اقتصادی توسط ساندنیست ها امید بسته اند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:55  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

By: Omid Habibinia

Iran’s Football team which had only two matches, said farewell to WM2006; but thousands of Iranians who watched these matches in Germany showedIranian Girl in World Cup2006 cheering her football team with pre- Islamic Republic Flag different behaviors toward Iran football with different flags. Some of them carried flags with the sun and lion (shir o khorshid) which belonged to the pervious regime and used today by Monarchists and Mojahedin-e- Khalagh. Some of them cheered the team without a emblem or with an ”IRAN” instead of the sign of Allah of the Islamic Republic or that of Monarchist and finally a few of them mostly came from Iran carried Islamic Republic`s Flag with the sign of Allah(god) in the middle of it.

Last year I was invited to an international forum in another country. In the opening ceremony together with journalists or bloggers from around the world with their national flags; so I refused to carry that of the Islamic Republic on the scene. But the director asked whether or not I wanted to carry another country’s flag.

The same story happened again in Germany. Many Iranians used other flags and of course, Islamic Republics’ TV does not like it. They censored all the scenes from Iranians with non-Islamic flags in the stadium and girls. These two forbidden subjects never will be shown in IRIB, who pretends to broadcast these matches Live from Germany but actually have a 1 or 2 minute delay to censure unwanted scenes.

Now Iranians in Frankfurt with their different flags desperately cheers and at the same time critic Iran’s team because the others just laugh at them and it has no difference for them. But, the war of flags continues!

Published in WikiNews

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:0  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

Talk of a possible military attack by the U.S. merely maintains an atmosphere of fear and panic

As Iranians get ready to celebrate a 3,000-year tradition of Norouz, the No Mullah No USAPersian New year, a legacy from the ancient Persian Empire, they cannot hide their worries about the near futuer,They also are experiencing more inflation, while another shock this time comes not from the U.S. or the E-3, but from Japan, which has announced they want to reduce oil imports from Iran.Japan has always been one of Iran's best oil costumers. The corrupt and crisis-ridden Iranian economy is susceptible to a nasty shock like this that could send it into a tailspin...Omid Habibinia,Iraniancom

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:31  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

"قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ "، عنوان مجموعه ای ست شامل مصاحبه با افرادی که در جریان انقلاب و قیام بهمن ماه سال 1357 نقش داشته اند.
در این جا خلاصه ای از دومین مصاحبه این مجموعه با نوشین شاهرخی داستان نویس که در آن سالها به عنوان یک نوجوان در انقلاب و جریانات سیاسی حضور داشت ،را ارئه کرده ام.
نوشین شاهرخی 1382

نوشین شاهرخی، متولد 1343 در تهران است و هم اکنون به عنوان پناهنده سیاسی در آلمان زندگی می کند.از وی تا کنون دو کتاب"دسته گلی برای مرگ" (شامل هفت داستان کوتاه ) و رمان"تاک های عاشق" منتشر شده است.نوشین شاهرخی هم اکنون دانشجوی دکترا رشته ایران شناسی دانشگاه هامبورگ است.

 

بخش هایی از
مصاحبه با نوشین شاهرخی ، داستان نویس

امید حبیبی نیا:در مقطع انقلاب شما، چه تصوری از آینده و انقلاب به عنوان یک نوجوان داشتید؟
نوشین شاهرخی: من در آن سال چهارده ساله بودم، اما بیشتر غریزی یک نوع آنتیپاتی به گرایش شدید مذهبی جنبش مردمی داشتم. هرچند که من هم در شور و هیجان دست کمی از دیگران نداشتم، مانند سایر نوجوانان در تظاهرات شرکت میکردم و با یک خوشبینی کودکانه به وقایع مینگریستم، بیخبر از سیر تلخ حوادثی که مزهی زندان و شکنجه و اعدام را بر بسیاری از فعالین جنبش خواهد چشاند و دیکتاتوری خشنتری "از نوع مذهبی آن" بر مردم تحمیل خواهد شد.

ا.ح: خوب من هم در همان سن و سال بودم اما میخواهم ببینم شما در همان فاصله چند ماهه به چه آگاهی سیاسی دست یافته بودید؟ به تصور شما این انقلاب قرار بود به چه خواستهها و آروزهایی پاسخ دهد؟
ن .ش: سال 57 کتابهای جلد سفید چاپ میشد. این کتابها دنیاهای تازهای در برابر من میگسترانید و یک نوع دریچه تازه به سوی آگاهی از ورای خفقان بود. احساس میکردم که به یکسری آزادیها ـ که یکی از سمبلهایش آزادی نشر و مطبوعات بود ـ دست یافتهام، خصوصا که من از کودکی به خواندن کتاب علاقهی ویژهای داشتم. در کنار خواست آزادی و عدالت، روحیهی همبستگی فوقالعاده بالایی در مردم بوجود آمده بود که از یک واقعه تاریخی خبر میداد. اما تصور روشنی از آزادی در من ـ و نیز در بسیاری از ما ـ وجود نداشت. اگر مفهوم آزادی و دمکراسی در "فردیت" تنیده است، از آنجا که این مفاهیم در ما ریشه نداشته است، برداشت ما از این مفاهیم نه زمینی و ملموس، بلکه آرمانی و آسمانی بود که نه بر تکثرگرایی بلکه بر جمعگرایی تاکید میکرد. بین این دو مفهوم تفاوت زیادی هست. تکثرگرایی یعنی این که من دیگران را با نظرات و اندیشههای مختلف در کنار خود بپذیرم و تحمل کنم و جمعگرایی یعنی این که من خود را در جمع حل کنم، اما ما به هویت و نظر فرد کمتر اهمیت میدادیم. چالش گرفتن این مفاهیم مثل گُلی است که هم آب میخواهد، هم خاک مناسب و هم زمان برای شکفتن، اما زمان کوتاهتر از آن بود که گل آزادی و عدالت در شور و حال و همبستگی بیسابقهی مردم بشکفد. چندی نگذشت که گل و باغبان، هر دو در زیر خاک خفتند. نوشین شاهرخی 1357
ا.ح: پس میتوانیم نتیجه بگیریم که شما در فردای روز بیست و دوم بهمن که حکومت استبدادی سرنگون شد و انقلاب قرار بود به آمال و آروزهای چندین نسل پاسخ دهد، از حکومت جدید تصوری روشنی نداشتید؟
ن.ش: من درحصار شعارها بودم، اما ما حتی محتوای شعارهایمان را هم به چالش نگرفتیم. بنابراین نسبت به اتفاقات آتی غافلگیر و شگفتزده شدیم. یعنی تصور میکردیم که این همبستگی مردم همچنان ادامه خواهد داشت و ما میتوانیم یک عدالت اجتماعی را برقرار کنیم. چون همه چیز لحظهای نگریسته میشد، ما نمیتوانستیم آینده را پیش بینی کنیم. میشد پیشبینی کرد که روحانیت قدرت را به دست میگیرد ولی این که کار به کجا خواهد کشید را خیلیها تصور درستی از آن نداشتند. شاید هم اصل مطلب این بود که ما میدانستیم چه نمیخواهیم ولی نمیدانستیم چه میخواهیم!

ا.ح: این آگاهی نسبت به شرایطی که در حال رخ دادن بود و رنگ و لعابهای مذهبی که به انقلاب داده شد در میان روشنفکران را چطور ارزیابی میکنید؟
 ن.ش: من تنها به جنبش چپ در آن مقطع به عنوان بخشی از جنبش روشنفکری که من هم جزئی از آن جنبش بودم، اشاره میکنم. مرزبندیها از کمی پیش از قیام بهمن آغاز شد و قبل از آن گاه به دلیل آن که ممکن است وحدت مردمی را دچار اخلال کند نسبت به خیلی از مسائل موضعگیری نمیشد. اگر چه در آن اواخر که چپها در صفی جدا تظاهرات میگذاشتند برخلاف مذهبیها زنان و مردان از هم جدا نبودند و زنها روسری نداشتند.اما این اعتقاد در بین برخی دیگر از نیروهای چپ بود که نباید به وحدت مردم خدشه وارد آورد و برخلاف فداییها و دیگر چپها که صف خودشان را جدا کرده بودند، در صف سایرین در تظاهرات حضور مییافتند. حالا ممکن بود به جای چادر زنها روسری سرشان کنند تا نمایانگر غیر مذهبی بودنشان باشد. البته تا آن جایی که به یاد دارم زنان چپ هم گاه در برخی تظاهراتها روسری یا تور سیاه روی سرشان میانداختند. اما مرزبندیها از فردای انقلاب خودش را کاملا نشان داد و چپها حتی گفتند که انقلاب راحاکمیت جدید به سرقت برده است. افشاگریها بر علیه حکومت مذهبی نهتنها سطحی بود، بلکه سلب ابتداییترین حقوق انسانی را به چالش نمیگرفت. از آنجا که حقوق اولیهی شهروندی و ابتداییترین حقوق فرد در اندیشهی چپها نیز نهادینه نشده بود، آنان نیز از برخورد ریشهای به بسیاری از سنتهای واپسگرا و فرهنگ مذهبی ناتوان بودند. نهتنها این سنتها را در درون خود به نقد نمیکشیدند، بلکه به مذهب به عنوان یک موضوع بیرونی نگاه می کردند، که آن را با جایگزینی یک ایدئوژی به راحتی واپس زدهاند.
از سوی دیگر برای تحلیل درست از وقایع چپ باید به دانش لازم دست مییافت. من یکی از دلائل عمده بسیاری از شکستهای تشکلها را در بیدانشی آنها میبینم و این که در واقع سیاست را به برخورد روزنامهای تنزل میدادند و یا از تئوریهایی که در کتابها خوانده بودند الگو برداری میکردند. چون سواد سیاسی در این زمینه کفایت نمیکرد در نتیجه جنبش چپ به عنوان آلترناتیو نتوانست از روشهای کارآمد در برابر جمهوری اسلامی بهره گیرد.

ا.ح: در واقع از نظرشما چپ در برابر حاکمیت جدید دچار انفعال شد اما از منظر تئوری و پراتیک چرا جنبش چپ نتوانست آن نقش تاریخی مورد تصور را ایفا کند؟
 ن.ش: یکی از عمدهترین مسائل الگوهایی بود که بدون درک شرایط جامعه ارائه میشد. بایدبر اساس تاریخ و فرهنگ و سیاست کشور خود تئوری خود را نسبت به قدرت و حکومت تبیین کرد و نوع حکومت مناسب را در نظر گرفت. اما بسیاری از چپها به الگوبرداریهای شعارگونه که درک ملموسی از آن نداشتند، بسنده میکردند، بدون آنکه شناخت روشنی از جامعهی خود داشته باشند. بخشی از جریانات نیز میخواستند از طریق نفوذ از بالا به قدرت دست پیدا کنند که حزب توده مشخص ترین آنها بود که بعدها موفق شد اکثریت سازمان چریکهای فدایی خلق را نیز با خود همراه کند. اینها همیشه در پی سهیم شدن در قدرت بودهاند و به جای اتکاء بر مردم چشم به بالا داشتند. اما آنها هم به زودی تاوان این چشم دوختن به حکومت را دادند. تا سال 61 به حمایت از حکومت ادامه دادند تا زمانی که نوبت به خودشان رسید. خوب همه ما خبر داریم که در آن کوران کشتار و گورهای دستجمعی و خفقان بعد از سال60 در برخی از حوزههای تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت دستور تشکیلاتی داده شده بود که فعالین چپ طیف سه را لو بدهند. حال نیز بعد از 25 سال که سازمان اکثریت به این نتیجه رسید که باید انتخابات مجلس را تحریم کند زمانی بود که حتی کاندیداهای مجلس هفتم نیز اعلام کردند که در انتخابات فرمایشی شرکت نخواهند کرد!
اما جریان های چپ مانند فدائیان اقلیت، پیکار و رزمندگان و بسیاری دیگر به دلیل استبداد تشکیلاتی و نیز جزماندیشیای که بر آنان حاکم بود دچار بحران بودند. مثلا از اواخر سال 59 سازمان رزمندگان آزادی طبقه کارگر به سه فراکسیون تقسیم شده بود و هرکدام با یک طیف همراه شدند. سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر هم که قبل از سرکوبها به طیفهای مختلفی تقسیم شده بود و با آغاز سرکوبها به شدت ضربه خورد و از هم پاشید. اما این تشکلها در واقع تصور درستی از دمکراسی نداشتند و حتی سانترالیسم دمکراتیک را در عمل در تشکیلات نمیپذیرفتند و همه چیز از بالا بود. منقدان را یا اخراج میکردند یا منزوی و یا تهمت میزدند. از تهمت جاسوسی گرفته تا تهمتهای اخلاقی و بارها دیده میشد همان کسی که تهمت جاسوس بودن بر او زده شده وقتی دستگیر میشود بیشتر از همه مقاومت میکند و تیرباران هم میشود. چون فرهنگ دمکراسی در ایران نهادینه نشده بود حتی شاید بتوان گفت که اگر چپها نیز به حکومت دست مییافتند، آزادی و دمکراسی چندان قابل حصول نبود.

ا.ح:چون شما داستان نویس هستید من میخواهم از تخیل استفاده کنیم و فرض کنیم که الان ما در تیرماه سال 1357 هستیم ،به نظر شما اگر ما میتوانستیم مسیر تاریخ را عوض کنیم چه متغیرهایی را باید وارد میکردیم که دچار این شکست تاریخی نشویم؟
 ن.ش:دیکتاتوری و استبداد شدید رژیم شاه، جایی برای ظهور جنبشهای آزادیخواهی و دمکراسیطلبی باقی نگذاشته بود، به همین دلیل افراد انگشتشماری که با تیزبینی وقایع را مینگریستند، نتوانستند کاری از پیش ببرند. مثلا لاهیجی که همان ابتدا در برابر اعدام کارگزارن رژیم شاه ایستاد و خواهان دادگاه عادلانه با وجود وکیل مدافع بود و گفت امروز اعدام اینهاست و فردا نوبت ما، تنها ماند. تا حدود زیادی هم مردم یک توهم وحشتناکی به خمینی پیدا کرده بودند تاحدی که عدهای عکسش را هم توی ماه دیدند!
حتی کسانی که خودشان را لائیک میدیدند هم به خمینی متوهم بودند و متوجه نبودند که دیکتاتور خشنتری از شاه میتواند جایگزین او شود. اگر روشنفکران کنونی ما در آن زمان با آگاهیهای فعلیشان حضور داشتند و تعدادشان هم زیاد بود ـ خوب اگر الان ما 26 سال به عقب برمیگشتیم ـ طبیعتا می توانستند تاثیر بگذارند.

زنان در صف نخست انقلاب 57ا.ح: از نظر شما عمدهترین مرحلهای که انقلاب دچار انحراف شد و از اهداف اولیه خود دور شد چه زمانی بود؟
 ن.ش: در زمانی که خمینی به ایران آمد روحانیت مُهر خود را زد، اما پیش از آن هم در واقع ابتکار عمل در دست آخوندها و مساجد بود که میتوانستند مردم را سازماندهی کنند و شعارها را تعیین کنند. میشود گفت مذهبیون از همان ابتدا با برنامهریزی و چشم باز سعی کردند تمام قدرت را قبضه کنند. حتی من به خاطر دارم که در تظاهراتها شایع کرده بودند که برخی اعلامیهها سمی است و وقتی کسی اعلامیه پخش میکند مردم دست نزنند! یادم میآید وقتی اعضای گروه فرقان اعلامیه پخش میکردند، خیلیها از ترس آن که مبادا اعلامیه سمی باشد نمیگرفتند. یعنی تا این اندازه اینها برنامهریزی کرده بودند تا مانع از نفوذ نیروهای دیگر در بین مردم بشوند تا بالاخره بتوانند مهر خودشان را بر این انقلاب بزنند. هرچند که خمینی در زمان اقامت چندماههاش در پاریس تلاش داشت که خود را دمکرات جا بزند و آزادی را برای دگراندیشان و زنان وعده بدهد، اما وی در رفراندوم 12 فروردین 58 استبداد مذهبی را به خوبی در این جمله فرموله کرد که "جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر" و به راحتی آن را به پیش برد.

ا.ح:نیروهای مذهبی به دلیل پایگاههای سنتیشان موفق شدند سازماندهی مردم را تحت کنترل خودشان بگیرند اما به نظر شما چرا نیروهای دیگر موفق نشدند از این فضای انقلابی که حکومت دچار ضعف شده و ساواک ، پلیس و ارتش درگیر مسائل دیگری هستند استفاده کنند تا نیروهای زیادی که به آنها ملحق میشدند را سازماندهی کنند؟
 ن.ش: خوب مساجد به عنوان یک تریبون گسترده در اختیار روحانیت بود که قابل مقایسه با تریبونهای دیگر که بُرد محدودی داشتند ،مانند دانشگاهها، نبود. اما در دانشگاه هم سازماندهی محسوسی وجود نداشت. در آن جا گاه بحثها و سخنرانیهایی توسط چپها صورت میگرفت، اما به جز جزواتی محدود، آنان نشریهای منتشر نمیکردند. بعد از انقلاب بود که سازمانهای مختلف به انتشار نشریات دست زدند اما قبل از آن اهمیت این مساله چندان درک نشده بود، چرا که جنبش چپ هنوز خود را از سیطرهی اندیشهی چریکی رها نکرده بود. البته نباید تاثیر سرکوب شدید جنبش چپ در رژیم شاه را نادیده گرفت. پس از آن سرکوب و قلع و قمع، طبیعتا جنبش چپ به زمان احتیاج داشت تا دوباره پر و بال بگیرد. با پیوستن بسیاری از روشنفکران، جوانان و کارگران به سازمان چریکهای فدایی خلق، این سازمان به یک نیروی اجتماعی تبدیل شد که انشعاب در این جریان و نزدیک شدن اکثریت به حزب توده و ازبین رفتن روحیه همکاری این جریان با دیگر سازمانها باعث عدم تاثیرگزاری این جریان در روند جنبش شد.

ا.ح: شما چه خاطره ای از دوران انقلاب دارید؟
 ن.ش: خاطره مهمام دستگیر شدن بود. ما در حین تظاهرات و حملهی گارد به خانهای پناه برده بودیم که وقتی گارد ضد شورش به خانه هجوم برد ما دیگر فکر کردیم که الان تیربارانمان میکنند و به شدت ترسیده بودیم، اما فقط اسمهای ما چند تا دختر را گرفتند و آزادمان کردند چون دیگر شرایط فرق کرده بود. اما خاطرهی تاسف آور آن بود که وقتی بعد از انقلاب به مدرسه رفتیم ، معلم از ما پرسید که در این مدت چه کتابهایی خواندهایم و جز من فقط یک نفر دیگر از یک کلاس سی نفری کتابی خوانده بود و دیگران در این چندماه انقلاب هیچ نخوانده بودند.

ا.ح: آن زمان موضوع مبارزه علیه تبعیض جنسی و حجاب اجباری هم بود یعنی زنان شروع به تظاهرات کردند برای مبارزه ، اما نیروهای چپ که خودشان باید در صف اول حامیان آنها بودند چندان حمایتی از آنها نکردند شما علت این بیتوجهی نیروهای چپ به این موضوع را در چه میبینید؟
 ن.ش: نیروهای چپ اهمیت جنبش زنان را درک نمیکردند. آنها آن جنبش را در حد مشکل روسری تنزل میدادند و چون خودشان هم اغلب از روسری برای همرنگ شدن با کارگران و طبقات محروم استفاده میکردند، برایشان آزادی پوشش چندان اهمیتی نداشت. آنان حل تبعیض جنسی را به فردای پس از انقلاب سوسیالیستی حواله میدادند، بیآنکه قوانین سنتی حاکم بر سازمانهای خود را به چالش بگیرند. برای مثال در یکی از سازمانهای چپ ممنوع بود که دختری با پسری خارج از تشکیلات ازدواج کند، اما اگر پسری میخواست با دختری خارج از سازمان ازدواج کند آزاد بود، چون فکر میکردند از آن جا که زن تحت تسلط مرد است پس یک نفر به تشکیلاتشان اضافه میشود. در واقع این تفکر مرد سالاری حتی در جنبش چپ نیز ریشه داشت.

ا.ح: به عنوان آخرین سوال ، وقتی ما یا نسل پیش تر از ما میخواستیم انقلاب کنیم به شدت تحت تاثیر هنر مخالفخوان یا آلترناتیو مانند شعر، رمان و فیلمهای مترقی و انقلابی بودیم ، آیا تصور میکنید که نسل جوان کنونی هم در شرایطی که ما در آن زمان قرار داشتیم هست؟ یعنی او هم به هنر انقلابی دسترسی دارد؟
 ن.ش: بله، با وجود سانسوری که در جمهوری اسلامی حاکم است ما گاه به گاه در ادبیات و حتی سینما شاهد ظهور جرقههایی از مخالفخوانی هستیم که میتواند برای نسل جوان کنونی آگاهیبخش باشد. سانسور شدید علیه نویسندگان و هنرمندان، جلوگیری یا سنگاندازی در تشکیل کانون نویسندگان، طرحریزی برای کشتار گروهی یا فردی آنان نشان از وحشت رژیم و نیز تأثیر این قشر روشنفکر بر جنبش اجتماعی دارد. به ویژه که دستیابی به اینترنت مرزهای سانسور را درمینوردد و خوشبختانه باعث شده تا خط قرمز بین هنر و ادبیات داخل و خارج را کمرنگ کند تا به ویژه آثار نویسندگان تبعیدی نیز به داخل راه یابد و رابطهای نزدیکتر بین نویسنده و خواننده و نیز بین نویسندگان داخل و خارج از کشور برقرار گردد.

22 اسفند 1382

منتشر شده در خبرنامه گویا و سایت های دیگر،مصاحبه بعدی ابوالحسن بنی صدر نخستین رئیس جمهور و عضو شورای انقلاب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:11  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

مهدی سامع در دوران قیام بهمن 1357

در اولين قسمت از مجموعه مصاحبه ها با افرادی که در جریان انقلاب 1357 نقش داشته اند، خلاصه اي از مصاحبه با مهدی سامع عضو سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را مي خوانيد.

"قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ "، عنوان مجموعه ای ست شامل مصاحبه با افرادی که در جریان انقلاب و قیام بهمن ماه سال 1357 نقش داشته اند.
در این جا خلاصه ای از اولین مصاحبه این مجموعه با مهدی سامع عضو سازمان چریکهای فدایی خلق ایران که در روز قیام مسئول برگزاری تظاهرات سازمان درتهران بود را ارئه کرده ام.
مهدی سامع ، متولد 1324 در اصفهان و فارغ التحصیل دانشکده پلی تکنیک است . وی از سال 1345 به عضويت بخش دانشجويي گروه جزني-ظريفي و سپس سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در می آید و پس از چند بار دستگیری و زندان، در سال 1349 در ارتباط با گروه فلسطین دستگیر و در دادگاه نظامی به پانزده سال زندان محکوم می شود. وی در آذرماه سال 1357 از زندان آزاد شد و بلافاصله از طرف سازمان چ.ف.خ.ا مسئول ايجاد بخش علني سازمان شد. او مسئول صحنه گردهمايي 19 بهمن و تظاهرات 21 بهمن سال 1357 بود. پس از قیام و پس از اختلاف نظر با کمیته مرکزی وقت پس از انشعاب به اقلیت پیوست و عضو تحریریه هفته نامه کار و مسئول کمیته کردستان این سازمان شد. به دنبال بروز اختلاف با کمیته مرکزی اقلیت وی با اعلام برنامه هویت ، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ( پیرو برنامه هویت ) را سازمان داد.در حال حاضر وي سخنگوي سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران و نماينده اين سازمان در شوراي ملي مقاومت ايران است ، او همچنين يكي از اعضاي فوروم اجتماعي ايران- گروه تدارك است.

بخش هایی از
مصاحبه با مهدی سامع از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال 57.

- امید حبیبی نیا : ارزیابی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از شرایط و نیروهای نقش آفرین در نيمه دوم سال 1357 از قیام چه بود؟
¤ مهدی سامع :از چند ماه قبل از بهمن یعنی هنگامی که ما هنوز در زندان بودیم این ارزیابی وجود داشت که موقعيت انقلابي وجود دارد. تعریفی هم که ارائه می شد به این شکل بود که این موقعیت به گونه ای ست که بالاییها یعنی حکومت نمی تواند به صورت گذشته حکومت کند و پایینی ها یعنی مردم هم نمی خواهند تن به شرایط پیشین بدهند. یک بحث دیگری که آن زمان باید بیشتر به آن توجه می شد تحلیلی بود که زنده ياد رفيق بیژن جزنی در باره نقش خمینی مطرح کرده بود. او گفته بود که اگر در شرایط انقلابی نیروهای مترقی ضعیف باشند، خمینی به علل مختلف می تواند از این موقعیت استفاده کند و در راس جنبش قرار گیرد که درواقع این پیش بینی مدبرانه در زمانی که آن شرایط عینی رخ داد ، مورد توجه ما و دیگران قرار نگرفت .

-ارزیابی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از نیروهای خودش و نیروهای انقلابی چگونه بود و آیا تصور می کرد که قدرت سرنگون سازی رژیم را دارند؟
¤ سازمان در آن زمان ضربه های بسیاری خورده بود. رهبران سازمان در سالهای 54 و 55 به طور كامل يا در درگیری با نيروهاي ساواك شاه و یا در زندان کشته شده بودند. در نتیجه ما چنین ارزیابی نداشتیم.
در واقع یک خط مشی تدوین شده برای مداخله در قیام وجود نداشت . البته در آستانه قيام( فكر كنم آذرماه 1357) سازمان طي یک اطلاعیه مهم به مساله شرايط انقلابي تاكيد كرد و اعلام نمود كه «قیام را باور کنیم ». اما به نظرم نه سازمان ما و نه ديگر نيروهاي انقلابي براي مداخله كلان در قيام آماده نبودند.
به طور کلی با توجه به آن که نیروهای سازمان مجاهدین خلق نیز طي تغيراتي كه در اين سازمان در سال 1354 به وجود آمد، تقریبا از هم پاشیده شده بودند می توان گفت که نیروهای انقلابی مسلح هیچ برنامه و آمادگی برای قیام نداشتند.
تا جايي كه به سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران مي گردد، يك پوسته چريكي، كه در ابتداي بنيانگذاري سازمان ضرورت داشت، مانع آن مي شد كه سازمان بتواند در ابعاد كلان در قيام مداخله كند. به نظر من هنوز هم در سازمانهاي چپ و كمونيستي، نگرش درست براي كار توده اي وجود ندارد و همه ي پراتيكها به گرد نيروهاي وپژه سازمانها جريان دارد.
به هر حال در آن شرايط سازمان در حال سازماندهي نسبي نیروهاي عظيمي بود كه از آن حمايت مي كردند.
در روز 19 بهمن که تظاهرات براي حمايت از دولت موقت مهندس بازرگان كه به وسيله خميني گمارده شده بود، جريان داشت. سازمان يك میتینگ بزرگ به مناسبت سالگرد حماسه سياهكل در دانشگاه تهران برگزار كرد. اين اولین گردهمايي علنی سازمان بود كه به شكل غير قابل پيش بيني مورد استقبال قرارگرفت.
دو روز بعد يعني روز 21 بهمن هم سازمان يك راهپيمايي بزرگ را سازمان داد و در حال راهپیمایی بود که اخبار قیام پخش شد و در نيمه راهپيمايي ما اعلام كرديم كه راهپيمايي در همين جا پايان مي يابد و نيروهاي سازمان به قيام مردم مي پيوندند.

- یک عکسی وجود دارد از آموزش اسلحه به نیروهای تازه سازمان چریکهای فدایی خلق که همگی با نقاب در یک خانه جمع شده اند و به نظر می رسد در همان روز های قبل از قیام گرفته شده است. اگر آمادگی برای قیام وجود نداشت ، پس این عکس گویای چیست؟

¤ من نمي گويم كه اصلا براي شركت در قيام آمادگي وجود نداشت. حرف من اين است كه ما براي مداخله در يك قيام توده اي در ابعاد كلان نه آمادگي داشتيم و نه برنامه. اما مسلما نيروهاي سازمان و هواداران و جانبداران آن بيش از ديگران از قيام استقبال و در آن شركت كردند. البته باید دید که اين عکس متعلق به چه زمانی ست. به هر حال سازمان هميشه در رابطه با نيروهاي تشكيلاتي اش به آموزش كار با سلاح اقدام مي كرد.

- با توجه به شرایط انقلابی و تضعیف ارتش ، پلیس و ساواک آیا سازمان(چ.ف.خ.ا) در آن مقطع به عملیات مسلحانه خودش شدت بخشیده بود تا برای قیام آمادگی بیشتری کسب کند ؟
¤ در تئوري سازمان مساله قیام مسلحانه و آمادگي براي آن را مطرح كرده بود و در نيمه دوم سال 1357 هم سازمان عملياتهای مسلحانه اي انجام داد. اما نگرش مسلط دید محدود بود به عملیات چريكي و نه عمليات در ابعاد توده اي. در حقيقت دید دقیقی نسبت به قیام وجود نداشت تا بتواند سازماندهی آن را از پیش آغاز کند. با این حال سازمان در قیام نقش برجسته و قابل توجهي داشت و برخی از اعضای آن از جمله رفيق قاسم سیادتی، عضوکمیته مرکزی سازمان در جریان آزادسازی مرکز رادیو به شهادت رسیدند. اما همانطور كه در پيش هم گفتم نگرشی چریکی در برخورد با مسائل سیاسی بر سازمان حاکم بود. اين نگرش كه براي شرايط سركوب و خفقان لازم بود در آن شرایط انقلابي و با وجود جنبش توده اي نه فقط همخوانی نداشت، بلكه حتي بمثابه يك مانع عمل مي كرد. اين نگرش حتی بعد از سرنگونی رژیم شاه نیز تاثير خود را داشت. در اولین مصاحبه تلویزیونی كه با سخنگوي سازمان در آن زمان(فرخ نگهدار) انجام شد ، وي پشت به دوربين صحبت مي كرد و این خود نشانگر استمرار روحیه مخفی کاری بود که با شرایط جدید تطبیق نداشت.

- آیا هیچ گاه سازمان(چ.ف.خ.ا)ارتباط رسمی با اطرافیان روح الله خمینی برقرار کرد؟

- ما با برخی ازنزدیکان خمینی از طریق برخی از افراد در ارتباط بودیم و در جریان نظرات وی قرار می گرفتیم. از جمله يك شب به طور اتفاقی در منزل آقاي شانه چی(پدر فدايي شهيد محسن شانه چي و دو فدايي شهيد ديگر) كه نزديك مدرسه علوي بود و بسياري از نزديكان خميني آنجا مي آمدند، من و محسن صحبتهای برخی از افرادی را که به خمینی نزدیک بودند و از ملاقات با او برگشته بودند شنیدیم. آنها مي گفتند که آقا به شدت با رادیکال شدن جنبش مخالف است و معتقد است که قدرت باید به سرعت انتقال یابد تا هیچ گونه امکانی برای نیروهای دیگر به وجود نیاید که از این فضا استفاده کنند این واقعه مربوط به فاصله دوازده تا نوزده بهمن است.
اما اطرافیان نزديك خمینی هیچ گاه رسما با سازمان ارتباط برقرار نکردند. با این حال ارتباطات رسمی با دولت موقت ، با صادق طبا طبایی و با آقاي صدر حاج سيد جوادي، وزیر کشور وجود داشت. با وجود آن که خمینی گاه پیغامهایی برای سازمان می فرستاد اما به نزدیکانش تاکید می کرد که نگویند که این پیامها از جانب خمینی ست. از جمله در جریان رفراندم تعیین نظام سیاسی كه روز 12 فروردین برگزار شد و سازمان آن را تحريم كرده بود، خمینی از طریق احمد آقا به سازمان پیغام داد که شما هم در رفراندام شرکت کنید و راي سفيد بدهيد. اما سازمان تصمیم به تحریم آن گرفته بود و اعلام کرده بود که اين رفراندوم را به علت آن كه محتوي جمهوري اسلامي روشن نيست، تحريم مي كند.
اما نیروهای طرفدار خمینی بسیار هوشیار بودند و تحرکات ما را زیر نظر داشتند و مراقب بودند تا هر چقدر بیشتر ما را محدود کنند و از همان زمان هم نیروهای حزب الهی و کمیته ها را علیه ما سازماندهی کرده بودند.

- اکنون اطلاعاتی موجود است که برخلاف توافقنامه گوادلپ، سران ارتش در فکر کودتا و استفاده از نیروی هوایی برای بمباران شهر بودند ، چه عواملی سبب شد تا این کودتا شکست بخورد؟
¤ توافقنامه كنفرانس 7 كشور بزرگ در گوادكوپ بر اساس تغير رژيم در ايران بود و پس مهدی سامع این روزها،عضو شورای ملی مقاومت مجاهدیناز آن ژنرال هویزر برای انتقال قدرت و نيز براي انتقال بعضي از سلاحهايي كه تكنولوژي خاص داشت به ایران می آید و با بهشتی و بازرگان و سران ارتش و بختیار ملاقات می کند تا شرایط را برای واگذاری قدرت و انتقال برخی از تسلیحات استراتژیک آمریکا فراهم کند. آمريكائيها چون به حکومت بعدی اطمینانی نداشتند با توجه به شرايط آن زمان و جهان دوقطبي ، می خواستند این سلاح ها را از ایران خارج کنند.
به درخواست و يا اگر بخواهيم دقيق بگوئيم به دستور هویزر ارتش اعلام بی طرف کرد. سران ارتش هم با اسم اعلامیه دادند که ارتش بی طرف است. در نتیجه عملا بدنه و فرماندهان ارتش در اختیار کسانی که قصد شورش داشتند نبود. بخشي از گفتگوهاي فرماندهان ارتش در کتاب" چون برف آب خواهیم شد" چاپ شده است. البته اين گفتگوها قبل از كنفرانس گودالپوپ است. ولي روحيه ضعيف فرماندهان ارتش در خلال اين گفتگوها به خوبي مشخص است. ارتش شاه عملا میدان را باخته بود. آن چه از جانب بعضي از سران ارتش رخ نمود، يك شورش نه چندان گسترده عليه تصميم به بي طرفي ارتش بود.

- روح الله خمینی و اطرافیانش هیچگاه مردم را برای قیام فرانخواندند. در واقع در عمل قيام به آنان تحميل شد. پس چه شد که نیروهای قیام کننده ابتکار عمل را از دست دادند؟
¤ نیروهای قیام کننده در واقع توسط هیاتهای مساجد و کمیته ها و نیروهایی که بهشتی و چمران و دیگران سازمان داده بودند مهار شدند. اطرافيان خميني مرتب مي گفتند كه «امام فرمان جهاد » نداده و البته خميني در روز 21 بهمن چند ساعت سکوت کرد. بعد از ظهر روز بیست ویکم بهمن هادی غفاری در میدان فوزیه بالای يك اتوبوس رفته بود(عكس اين صحنه وجود دارد) و با بلندگو مردم را دعوت به آرامش می کرد و می گفت که خمینی دستور جهاد نداده است.
در واقع برنامه آن ها این بود که از روز بیست ویکم بهمن شروع کنند به آرامی وزارتخانه ها را تصرف کنند و اعضای دولت موقت را به جای وزیران قبلی بنشانند.

- قیام مسلحانه چگونه شکل گرفت و شما در آن چه نقشی داشتید؟
¤ با حمله نيروهاي گارد ويژه كه عليه اعلاميه بي طرفي ارتش شورش كرده بودند به همافران نیروی هوایی جرقه قیام زده می شود. البته در عمل پس از اعلام بي طرفي ارتش ديگر حكومت نظامي وجود نداشت. اين رويداد برنامه ریزی های انجام شده برای انتقال آرام قدرت را به هم ريخت. در همان ساعات اولیه ای که در گیری بین همافران وگارد جاویدان شاهنشاهی شروع شده بود تظاهرات سازمان از دانشگاه تهران شروع شده بود و شعارها به نفع همافران بود. مسير راهپیمایی از دانشگاه تهران به سمت میدان فردوسی بود که سازمان تصميم گرفت تظاهرات را خاتمه داده و به قيام بپيوندد. سازماندهنگان تظاهرات مسلح نبودند زیرا ما فقط نگران درگیری با حزب الهی ها بودیم و جمعیتی انبوهي هم در اين تظاهرات شركت كرده بود. در میتینگ نوزده بهمن بر آورد ما از جمعیت صد و پنجاه هزار نفر بود به گونه ای که تمام محوطه دانشگاه و خیابانهای اطرافش پر از جمعیت شده بود ، بهر حال در روز بیست و یکم بهمن جمعیت بیشتری آمده بودند که در میدان فردوسی راهپیمایی را متوقف کردیم و نیروها را برای کمک به قیام فرستادیم و چون تعداد نیروها خیلی زیاد بود و امکان سازماندهی عملی آنها وجود نداشت بیشتر آنها با ابتکار فردی خود به مراکز اصلی قدرت حمله کردند و یا حتی دست خالی با خلع سلاح پادگانها و کلانتریها خود را مسلح کردند . پس از اين بود كه ستاد سازمان در دانشكده فني دانشگاه تهران تشکیل و اعلام شد.

- آیا طرح و برنامه ای برای حمله به مراکز اصلی و حساس رژیم وجود داشت و براساس این طرح عمل می شد؟
¤ نخیر هیچ طرح از پیش تعیین شده ای وجود نداشت و بر اساس ابتکارات تیمها ، کادر ها ،اعضا و هواداران سازمان که هر کدام در یک منطقه به تصرف مراکز نظامي و انتظامي مي پرداختند، عمل شد.
- یعنی سازمان(چ.ف.خ.ا) در آن مقطع اطلاعیه داده بود که برای قیام آماده شویم ولی عملا خودش برای قیام آماده نبود و حتی شناسایی دقیق و اولویت و طرح عملیاتی منسجمی از اهداف اولیه قیام نداشت؟
¤ بله همین طور است. برای نیروهای انبوهی که به سازمان پیوسته بودند نیز سازماندهی خاصی وجود نداشت. به نظر می رسد که خود سازمان هم به قیام باور نداشت و عملا طرح و نقشه ای برای آن تا روز قیام نداشت زیرا افرادی که آن زمان پس از جان باختن رهبران اصلی سازمان در سال 54 و 55 به مرکزیت سازمان راه یافته بودند در واقع کادرهای درجه سه سازمان بودند که از نظر تجربه ، بینش و تئوری چندان برجسته و كارآمد نبودند. يك اصل اساسي براي رهبران سياسي در چنين لحظاتي، قدرت تصميم گيري و ريسک پذيري است كه متاسفانه ما چنين نبوديم و فاقد رهبران اين چناني هم بوديم.

- تصوری وجود دارد که اگر انقلاب یا حتی قیام بیشتر طول می کشید نیروهای انقلابی موفق می شدند پایگاه اجتماعی خودشان را وسعت دهند و به افزایش آگاهی مردم کمک کنند و مانع از آن شوند تا حکومت روح الله خمینی به آسانی جایگزین شود ،آیا شما با این تصور موافقید؟
¤ بله ، اگر زمان بیشتری طول می کشید نیروهای چپ و انقلابی می توانستند توده های بیشتری را جذب کنند. اما خمینی و اطرافیانش نیز بسیسار هوشیار بودند. از طرفی مانع از آن می شدند تا کمونیستها صف آرایی مستقلی داشته باشند و از طرف دیگر دست به مانورهای مختلفی می زنند از جمله آن که خمینی به آمریکاییها گفته بود که بعد از سپردن قدرت به دست دولت موقت می رود به قم و در کار دولت دخالت نمی کند. اما قبل از اعلام دولت موقت، شورای انقلاب را تشکیل داده بود كه كسي از نام و تعداد آنان خبر نداشت. آنها به همین دلیل می خواستند تا با سرعت قدرت را در دست گیرند و مانع از آن شوند که نیروهای دیگر بتوانند نقش موثرتری ایفا کنند. البته اين را هم اضافه كنم كه از روزي كه شاه در تلويزيون به مردم اعلام كرد كه «صداي انقلاب» شما را شنيدم، ديگر ما بايد مي دانستيم كه روند حوادث به سرعت طي خواهد شد.

- در آن موقع احساس و برداشت شما از قیام چگونه بود؟
¤ با وجودي كه بیست و پنج سال از قيام گذشته، اكنون که دارم در باره آن روزها تیتر روزنامه اطلاعات عصر روز 22 بهمن ماه 57صحبت می کنم، التهاب آن روزها را حس مي كنم. انگار در همان شرایط هستم. من هم مانند اغلب رفقایمان در یک جو احساسی بودیم که دیکتاتوری در حال نابودی ست و بهار آزادی در راه است. روزي كه شاه از ايران رفت، شبي كه آخرين گروه زندانيان سياسي آزاد شدند و بالاخره روزهاي 20 تا 23 بهمن . خوب به ياد دارم كه من دو سه روز نخوابیدم تا صبح روز بیست وسوم بهمن ماه که در یک گوشه ستاد در واقع از حال رفتم. بسیاری از نیروهای سازمان نیز چنین شور و هیجانی داشتند.
اما از همان ابتدا نیز دو نگرش اصلی در رابطه با حاکمیت وجود داشت یکی این که باید وجه ضد امپریالیستی حکومت را تقویت کرد که این نگرش بعدها با حزب توده همسانی یافت و سبب انشعاب در سازمان شد و دیگری آن که برای مقابله با انحصار طلبی خمینی باید براي دفاع از دمكراسي و دستاوردهاي دمكراتيك قيام از نیروهای لیبرال و دمکرات حمايت كرد.
ما هیچ گاه خودمان به تصرف قدرت و یا دستیابی به قدرت فکر نکرده بودیم و در شرایطی هم نبودیم که این کار را بکنیم اما روز به روز با تهاجمهایی که به ما و نیروهای انقلابی و مردم صورت گرفت بیشتر خود را رو در روی حاکمیت جدید یافتیم.

- ارزیابی شما از قیام آتی چیست و چه چشم اندازی براي آن مي شود تصور كرد؟
¤ ما اکنون نیز شاهد قیامهای كوچك و يا شبه قيامها و شورشها در گوشه و کنار هستیم. نظیر خیزشهای شبانه خرداد ماه گذشته و یا خیزش كارگران در شهر بابک. به دلیل خصلت انفجاری جامعه ایران ارزیابی دقیق شکل آن مشکل است. امکان یک تغییر و تحول سریع نیز وجود دارد. به نظر من شرایط فعلی برای قیام از شرایط سال 57 از بسياري جهات براي نيروهاي ترقيخواه مناسب تر است و من به اين شرايط خوش بین تر هستم. با وجود آن که ما شاهد وجود تشکیلات منسجمی از نیروهای انقلابی و کمونیست در داخل به صورت محسوس نیستيم، اما در یک شرایط انقلابی همانند مقطعی که ما در روزهاي 19 تا 22 بهمن سال 1357 بوديم و توانستيم ستاد علنی ایجاد کنیم ، امکان ظهور علنی نیروهای انقلابی و عمل کردن آنها وجود دارد و اگر تغییراتی چون مداخله نظامي خارجی در ایران رخ ندهد و اگر رژيم تن به عقب نشيني واقعي ندهد، می توان گفت که شرایط روز به روز بیشتر برای قیام مسلحانه و براندازی جمهوری اسلامی آماده می شود.

23 بهمن 1382

این مصاحبه نخستین بخش از مجموعه مصاحبه با صاحب نظران و فعالان سیاسی و فرهنگی در باره قیام بهمن ماه پنجاه و هفت است که در خبرنامه گویا و سایر سایت ها درج شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 18:4  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

یکی از غلامان شیطان ماجرای فریب های خودفروختگان شیطان تمامی ندارد،...هرچند که گاه ناشی گری هایشان از حدهوش متوسط می گذرد...،این هم یک نمونه از زهره لاهیجی که ادعا می کند ای میل های فضلی نژاد را هک کرده است:

با هک شدن ایمیل همکار امنیتی قاضی جلاد رسانه ها مرتضوی ( پیام فضلی نژاد) اطلاعات جدیدی از مسدود شدن سایت های اینترنتی و سیاست های حکومتی فاش شد.

اطلاعات فاش شده می گوید که پیام فضلی نژاد ، از طرف کمیته مسدودسازی سایت های اینترنتی مسئول مذاکره با مدیران سایت های سیاسی خارج از کشور برای متقاعد کردن آنها جهت عدول از مشی دموکراتیکشان بوده است.

این اطلاعات مربوط به دورانی است که فضلی نژاد به عنوان نویسنده ای مشهور در تمام رسانه های خارج از کشور فعالیت می کرده است و مورد وثوق سردبیران آن بوده است و بعید نیست که انتخاب او به عنوان عضو مذاکره کننده کمیته فیلتر کردن سایت های اینترنتی ناشی از همان جایگاه بوده باشد.

اسناد منتشر شده زیر نشان می دهد که فضلی نژاد صاحبان سایت های اینترنتی را تهدید می کرده که اگر با حکومت چمهوری اسلامی همکاری نکنند ، سایتهایشان مسدود و فیلتر می شود.

مذاکرات فضلی نژاد مربوط به زمانی است که حکومت تازه به فکر مسدود کردن سایت های اینترنتی افتاده بود و هنوز اقدام عملی انجام نشده بود.

بعدها فضلی نژاد عملا در کنار فعالیت رسانه ای از مشاوران کمیته تصمیم گیری برای سایت ها در شورای انقلاب فرهنگی شد و با سه نهاد وزارت اطلاعات ، قوه قضایی و اطلاعات نیروی انتظامی همکاری تنگاتنگی را برای محدود کردن دسترسی به سایت های مخالف حکومت آغاز کزد.

اما او چنان فعالیت کرد که عملا در همه حوزه ها فعال بود. اطلاعات دفتری را با نیروهای فنی قوی در میدان فاطمی در اختیارش گذاشت تا آخرین حد توانش را برای مبارزه با رسانه های آزاد نشان دهد. در همان سال 82 بود که او مسئول پرونده امیر فرشاد ابراهیمی ، فرشاد بیان ، علیرضا نوری زاده ، امید حبیبی نیا ، سینا مطلبی ،   و نویسندگان سینمایی من جمله کامبیز کاهه ، امیر عزتی  ، بهزاد خورشیدی ، نوشابه امیری ، هوشنگ اسدی و... بود. خدمات پیام فضلی نژاد او را به مقام شنیع رییس دفتری بررسی اطلاعات اینترنتی واحدهای امنیتی ناجا رساند.

بعد از این پرونده ها در حالی که سردبیران گویا از ترس اقدام فضلی نژاد علیه رابطانشان در ایران داشتند، او اقدام به پرونده سازی برای شهرام رفیع زاده ، روزبه میرابراهیمی و فرشته قاضی و امید معماریان کرد تا نظرات امنیتی او منجر به بازداشت تعداد زیادی از نویسندگان مرتبط با سایتهای گویا ، پیک ایران ، پیک نت ، جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد.

پیام فضلی نژاد وقتی دید که مذاکره او با سردبیران سایت های مخالف حکومت تاثیری در تغییر فضا به نفع سیاست های مستبدانه مسئولان ایران ندارد ، تلاشش را برای بازداشت نویسندگان متمرکز کرد.

جالب اینجاست که او شخصا از آنها بازجویی می کند و بخاطر سمتش ارتباط مستقیم با سرویس دهندگان خدمات اینترنتی دارد و بر کارشان نظارت می کند.

رفت و آمد های جدید فضلی نژاد با اعضای نهضت آزادی و جبهه مشارکت برای نیروهای آزادیخواه مایه نگرانی شده است. رفت و آمد های وی احتمالا ناشی از فعال شدن این گروهها در اینترنت است. فضلی نژاد به یکی از اعضای جوان مشارکت با لحن تهدید آمیزی گفته است که به زودی بساط مجاهدین و مشارکت را از حوزه اینترنت و سایتها جمع خواهد کرد!!! این عضو جوان با نگرانی نقل کرده که پرونده سازی های فضلی نژاد روی ارتباطات پنهانی مشارکتی ها با اسرائیل متمرکز شده است.

آقای فضلی نژاد که روزی شهره به افراط در کشیدن سیگاری و مشروبات بود و سال 1380 با جعبه های ویسکی و آبجو بازداشت شده بود ، شب های قدر سوژه شبکه چهار تلویزیون در مراسم سینه زنی و دعا خوانی در قم بود . نه به آن میگساری ها و نه به این زهد که بخواهد تلویزیون هم مبلغ آن باشد. فضلی نژاد در مصاحبه با تلویزیون در شب ضربت گفته که نتیجه منطقی کفر ظلم است و تماام آنها که ذوب در ولایت علی ( !!! ) نیستند باید از او !!! خجالت بکشند. وی غیر مستقیم گفته بود که جامعه ولایی بر مبنای فرهنگ دل شکل می گیرد و فرهنگ دل هم یعنی امام دل را وقف امام زمان کردن!

تلویزیون فضلی نژاد را پژوهشگر حقوقی معرفی کرد و در حاشیه مراسم احیا با او مصاحبه کرده .

معلوم نیست که فضلی نژاد 24 ساله که معروف به بازجوی کوچک و مشاور مرتضوی جلاد ( دادستان تهران و عامل اختناق رسانه ها ) است با جانماز آب کشیدن های جدیدش برای ولایت چه در سر دارد.

فايلهای ضميمه شده  زهره لاهيجي

گفتگو با سردبير گويا-1

گفتگو با سردبير گويا-2

گفتگو با سردبير گويا-3

گفتگو با سردبير گويا-4

پی نوشت:حکایت تهدیدها و پیام ها و خط و نشان های دیگر در این چند ساله و پرونده سازی یا پرونده بازی بماند برای بعد!...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:46  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

اشاره:این مصاحبه در مرداد ماه هشتاد و سه صورت گرفته است اگر چه برخی پارامترها دستخوش تغییر شده اند ولی محتوای کلی مصاحبه هنوز قابل تاکید است. روزنت "روزنامه" که توسط گروهی از دانشجویان مستقل دانشگاه تهران منتشر می شد مدتی بعد غیر فعال شد. این مصاحبه در سایت آزادی بیان نیز قابل دسترسی است.

گفتگوی«روزنامه» با اميد حبيبي نيا: نه تنها جامعه سرخورده نشده بلکه نشانه ها حاکی از پیش افتادگی بخش های دیگر جامعه نسبت به جنبش دانشجویی است
3 مرداد هشتاد و سه

روزنامه: با توجه به پنجمين سالگرد اسارت احمد باطبي، يکي از بازماندگان قيام دانشجويي 18 تيرماه سال 1378 در زندان جمهوري اسلامي و انتشار يک بيانيه از سوي کميته پيگيري وضعيت احمد باطبي، با اميد حبيبي نيا؛ روزنامه نگار و دانشجوی دکترای مدیریت ارتباطات و سخنگوی پیشروان آزادی بیان ایران و دبیر اجرایی کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی گفتگويي کرده ايم که در زير مي خوانيد:


روزنامه: آقاي حبيبي نيا لطفا در ابتدا از آشناييتان با احمد باطبي براي خوانندگان ما بگوييد.

امید حبیبی نیاحبيبي نيا: همان گونه که در خاطرات 18 تیر هم نوشته ام در آن زمان من در دانشکده سینمایی سوره تدریس می کردم و دانشجویانم با دانشجویان موسسه سینمایی جهاد دانشگاهی آشنا بودند به واسطه آن ها بود که من در روز بیستم تیر ماه، احمد باطبی را دیدم، شرح این ماجرا را در خاطرات من که روی اینترنت هست می توانید بخوانید که البته امیدوارم به زودی ناشر خوش قولی برای آن پیدا شود.


روزنامه: کميته پيگيري وضعيت احمد باطبي اخيرا طي انتشار يک بيانيه به وضعيت احمد باطبي در پنجمين سالگرد اسارت در زندانهاي جمهوري اسلامي اشاره کرده، بفرماييد اين کميته در چه زماني و با چه اهدافي تشکيل شد و تا کنون چه اقداماتي در جهت بازگو کردن وضعيت احمد باطبي انجام داده است؟ در حال حاضر چه کساني مشخصا تشکيل دهنده کميته پيگيري وضعيت احمد باطبي هستند؟

حبيبي نيا: کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی از همان روزهای نخستی که احمد باطبی پس از ملاقات با آمبئی لیگابو در پائیز گذشته ربوده شده تشکیل شد و دهها نفر از داخل و خارج از ایران به آن پیوستند. شرح چگونگی ربودن و دستگیری احمد باطبی را می توانید از مصاحبه ای که اخیرا با وی داشته ایم و فعلا روی سایت گذاشته ایم بشنوید ، البته این فایل برای ایران تقریبا غیر قابل استفاده است و ما در حال بررسی راه حلی برای آن هستیم که کار خبر نامه شنیداری را ادامه بدهیم. بهر حال به مناسبت سالگرد دستگیری احمد باطبی در 23 تیر ماه این کمیته یک بیانیه انتشار داد و خواستار آزادی بی قید و شرط و فوری احمد باطبی و همه زندانیان سیاسی دیگر شد. به ویژه در این بیانیه بر روی زندانیان سیاسی گمنام تاکید شد که به نوعی از معرض توجه رسانه ها به دور هستند بخصوص زندانیان عقیدتی و کسانی که وابستگی تشکیلاتی به یکی از نیروهای خارج از حکومت دارند که معمولا در رسانه های داخل کشور اعم از به اصطلاح اصلاح نما و یا بنیادگرا وجودشان نفی می شود.
یکی از دلایل صدور این بیانیه هم البته یاد آوری مجدد به سازمان های مدافع حقوق بشر برای تاکید بیشتر بر وضعیت احمد باطبی ست که پنج سال است به اتهام تبلیغ علیه نظام اسلامی در زندان است و چون این روزها که در اعتصاب غذاست تمام این پنج سال را با شکنجه ، فشار ، تهدید ، پرونده سازی و دست آخر ربودن و فشار های روانی روبرو بوده است.
در باره هدف تشکیل این کمیته نیز بارها در مصاحبه با رسانه های مختلف و به ویژه در سایت کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی که پس از هک و فیلتر شدن بدل به سایت آزادی بیان شد توضیح داده ایم که در وهله اول هدف حمایت از زندانیان سیاسی و احمد باطبی به عنوان سمبل مقاومت جنبش دانشجویی ایران است. در رابطه با اقدامات انجام شده نیز ما تاکنون با سازمان های مختلف مدافع حقوق بشر تماس های بسیاری داشته ایم و مدارک بسیاری را نیز ارائه کرده ایم و در صدد بوده ایم که پرونده احمد باطبی را در مراجع قضایی بین المللی پیگیری کنیم که در این راه تا حدودی نیز کار را پیش برده ایم. به عنوان نمونه با عفو بین الملل در باره احمد باطبی تماس بسیار خوبی داشته ایم و در همان روزهای اول بارها با عفو بین الملل تماس گرفتیم تا منجر به صدور اطلاعیه اقدام اظطراری عفو بین الملل و نیز پیگیریهای بعدی آن ها شد. هنوز هم در موارد مختلف این تماس و ارائه اطلاعات ادامه دارد.اما متاسفانه در برخی موارد هم به نظر می رسد که ورای سیاست های این سازمان ها محافظه کاریهایی صورت می گیرد، به عنوان نمونه واحد دانشجویی عفو بین الملل در یکی از کشورها از ما دعوت کرد برای سخنرانی و نیز عضویت در کمیته برگزاری مراسم همبستگی با دانشجویان ایرانی شرکت کنیم ؛ما چند هفته به تدارک و ارائه اطلاعات به آن ها مشغول شدیم اما در نهایت به دلیل آن که ما را یک سازمان اپوزیسیون فرض کردند به جای ما از یک آرشیتکت ایرانی دعوت کردند تا در مجلس بزم آن ها به این مناسبت شرکت کند!
با این حال در اغلب کشور های اروپایی ارتباط خوبی بین فعالین کمیته پیگیری و سازمان های بین المللی حقوق بشری وجود دارد.
یکی از کار های شاخص ما همکاری با گروه کاری آقای آمبئی لیگابو به عنوان روزنامه نگاران تبعیدی بود به ویژه خود من که با ساز و کار رسانه های حکومتی و صدا و سیما در ایران آشنایی داشتم اطلاعات جامعی را به آن ها منتقل کردم. متاسفانه گزارش آقای لیگابو انتظارات ما را بر آورده نکرد و منجر به نامه اعتراضی ما شد که در واقع سر آغاز شکل گیری تشکل پیشروان آزادی بیان ایران بود که کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی که بیشتر اعضا و فعالینش در ایران هستند نیز بخشی از آن است.
ما همچنین به مناسبت 18 تیر یک تجمع اعتراضی در ژنو برگزار کردیم و نماینده پیشروان آزادی بیان ایران نیز در هیئت نمایندگی تجمع کنندگان به دیدار مسئولان بخش ایران کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل رفت و اطلاعات مربوط به وضعیت رسانه ها و آزادی بیان را مطرح کرد که منجر به برقراری رابطه مستمر و پیگیرانه تر ما با این کمیساریا شد که اولین اقدام ما هم پر کردن فرم های اعلام خطر برای اعضای دستگیر شده کمیته پیگیری در تهران بود، صرفنظر از تظاهرات و تجمعاتی که اعضا و فعالین کمیته در ایران داشته اند و منجر به دستگیری برخی از آنان نیز شده است ، در خارج از کشور نیز فعالین کمیته به ویژه در استکهلم و زوریخ تجمعات اعتراضی را برگزار کرده اند ، هنگامی که خاتمی در سوئیس مهمان دولت آن کشور بود ما به همراه اعضای فدائیان ( اقلیت ) دست به تجمع اعتراضی افشاگرانه زدیم، کارزاری که ما به راه انداختیم البته سبب افزایش فعالیت و پیکار جویی نیروهای دیگر نیز شد از جمله اعضای اتحاد انقلابی نیروهای کمونیست در کپنهاک تجمعی را برگزار کردند و اعضای کانون دفاع از زندانیان سیاسی و عقیدتی در پاریس نیز تجمعاتی را سازمان دادند. چندین تجمع دیگر در کشورهای مختلف از جمله آلمان و انگلستان و سوئد نیز توسط سایر نیروهای مترقی و مبارز سازمان داده شد که سهم مهمی در افزایش آگاهی افکار عمومی جهانیان نسبت به وضعیت احمد باطبی به عنوان یک نمونه مشخص از وضعیت وخیم زندانیان سیاسی داشته است.
در باره سایر سوالات ترجیح می دهم فعلا سکوت کنم زیرا پاسخ به این سوالات ممکن است موقعیت برخی را به خطر بیندازد اما فقط اشاره می کنم که ما در تماس دائم با منابع مختلفی هستیم که وضعیت زندانیان سیاسی و به ویژه روزنامه نگاران را به ما اطلاع می دهند و اغلب، ما نیز این اطلاعات را به نهادهای مسئول مانند عفو بین الملل یا گزارشگران بدون مرز و اخیرا هم مستقیما به کمیساریای عالی حقوق بشر منتقل می کنیم و در موارد دستگیریها نیز بلافاصله به سازمان های ذیربط گزارش می دهیم و اعلام خطر می کنیم.
ما تعدادی فعال شناخته شده در ایران داریم و تعدادی نیز از طرق مختلف از جمله مسنجر به ما پیوسته اند و برای ما خبر تهیه می کنند و یا در فعالیت های تبلیغی مانند شعار نویسی و یا در تظاهرات ها و تجمع ها شرکت می کنند .در رابطه با این نیروها البته بیشترین سعی ما این است که امنیت آن ها به خطر نیفتد و به کار های پایه ای مانند مطالعه تئوریک بپردازند اما در برخی موارد و برخی مقاطع نیز برخی از این نیروها بصورت خودجوش دست به تحرکاتی مانند شعار نویسی می زنند.کمیته پیگیری در حال حاضر یک شورای اجرایی دارد که اغلب اعضای آن در داخل هستند و بخشی از پیشروان آزادی بیان ایران محسوب می شود.



روزنامه: فکر مي کنيد چرا رژيم پس از 5 سال هنوز احمد بازطبي و ديگر بازماندگان فاجعه 18 تير را آزاد نکرده؟

حبيبي نيا: احمد باطبی به هرحال در این مدت به سمبل مقاومت و پیکار جویی جنبش دانشجویی ایران بدل شده است و آزاد کردن وی برای رژیم بدون هزینه نخواهد ماند و اصولا اعتقاد ما بر آن است که جمهوری اسلامی به عنوان یک حکومت دیکتاتوری رفرم پذیر نیست و نمی تواند با آزاد کردن زندانیان سیاسی و یا تحمل برخی رسانه های مخالف خوان برای خود زمان بخرد. زیرا خود نیز می داند که کار از این حد فراتر رفته است و دیگر زمانی تا سرنگونی باقی نمانده است از همین روست که مانند سایر رژیم های دیکتاتوری از آخرین سلاح های خود یعنی برقراری جو نظامی در کشور استفاده می کند . بنابر این همان گونه که در بیانیه مربوط به سالگرد زندانی شدن احمد باطبی نیز خاطر نشان کردیم آزادی زندانیان سیاسی و اصولا هر گونه تحول دمکراتیک در کشور بدون سرنگونی قهر آمیز جمهوری اسلامی امکان پذیر نیست.


روزنامه: در پنجمين سالگرد 18 تير شاهد حضور چشمگير مردم در خيابانهاي تهران نبوديم، به نظر شما چرا اينچنين بود؟ آيا شما هم با نظر برخي از دانشجويان مستقل که مي گويند جامعه دچار ياس و سرخوردگي سياسي شده موافقيد؟ در اين رابطه آنها به نقش تخريبي برخي رسانه هاي لس آنجلسي اشاره مي کنند. نظر شما چيست؟

حبيبي نيا: پتانسیل سرنگون سازی توده ها در برابر قوه قهریه جمهوری اسلامی یک پتانسیل پویا ست اما الزاما در موقعیت های قراردادی خود را نشان نمی دهد. اگر به سیر مخالفت جویی های توده های مردم در یک سال گذشته به ویژه از خرداد 1382 که از نظر من یک مقطع تاریخی دیگر در روند سرنگون سازی قهر آمیز جمهوری اسلامی ست نگاه کنیم می بنییم که بر مبنای تئوریهای انقلاب اتفاقا ما در وضع اعتلای انقلابی قرار گرفته ایم و اتفاقا هر چقدر رژیم دست به شدت عمل می زند بر آتش طغیان انقلابی مردم افزوده می شود . از مقطع خرداد سال گذشته به این سو شاید روزی نبوده است که خبری از اعتصاب ، درگیری ، تظاهرات و تجمع های اعتراضی در شهر های مختلف ایران از کردستان تا کرمان ، از مازندران تا خراسان و از کرمانشاه تا خوزستان نباشد. این امر نشانگر آن است که بحران های درونی جامعه در حال تبدیل شدن به یک راه حل بدیل است و از همین روست که روز به روز این تحرکات بیشتر جنبه سیاسی به خود می گیرد و روز به روز اقشار بیشتری از مردم خود را رویاروی کلیت رژیم و ساختار اقتصادی ، سیاسی و ایدئولوژکش می بینند.
در این میان اتفاقا احمد باطبی به عنوان دانشجوی جامعه شناسی در مصاحبه ای که با او داشتم به خوبی پیش بینی کرد که کار سازمان دهی اعتراضات خیابانی در 18 تیر امسال با مشکلاتی رو در رو خواهد بود و من نیز اضافه می کنم که اگر قرار باشد که کار مبارزه برای آزادی ، عدالت و برابری به یک تجمع و سرود خوانی یا به صدا در آوردن بوق اتومبیل ها محدود شود ،که البته امسال به درگیریهای پراکنده در محلات مختلف شهر نیز کشیده شد ، این اعتراضات از حد مخالفت های کم هزینه خرده بورژوازی مرفه فراتر نخواهد رفت اما اگر قرار باشد بخش های از جامعه و پتانسیل بالقوه پویای آن در فکر آینده نگری باشند باید وظیفه سازمان دهی و توده ای کردن مبارزه را برعهده بگیرند زیرا مسلم است که هیچ نجات دهنده ای درکار نخواهد بود این خود آنان هستند که باید این رهبری را در کنار سایر نیروهای بالنده به دست بگیرند و از تجربه های انقلاب 57 نیز بهره بگیرند.
بنابر این خلاصه می کنم که از نظر من نه تنها جامعه سرخورده نشده بلکه نشانه ها حاکی از پیش افتادگی بخش های دیگر جامعه نسبت به جنبش دانشجویی ست و این برای این جنبش جای تامل بسیار است که در حال از دست دادن نقش محوری خود است. زیرا جامعه اصولا چاره ای جز این ندارد که با رژیم رو در رو شود زیرا چیزی برای از دست دادن ندارد همه چیزش را قبلا به تاراج برده اند.
در باره تلویزیون های لس آنجلسی هم بسیار گفته ایم ، این ها بهر حال رسانه های بورژوازی سازشکار هستند که هر دم رنگ عوض می کنند و دائم به دنبال یافتن متحدی برای خود از درون و یا برون رژیم هستند تا هرچه سریع تر به قدرت برسند از الان هم پست ها را بین خود تقسم کرده اند و قرار است مدیر یکی از آن ها بشود مدیر رادیو و تلویزیون و بقیه هم به سرکار های سابق خود برگردند و باز سفره غارت و چپاول و جنایت را به خیال خودشان پهن کنند!
البته کار کرد های این رسانه ها در سطح محدود قابل بررسی ست اما به دللایل مختلف که جای بحث آن در این جا نیست از کار آمدیهای فرض شده اولیه خود بسیار فاصله گرفته اند یکی از دلایل اصلی آن البته مخاطبان خاص است که قابلیت مانور محدودی دارند و یک دلیل دیگر فقدان اعتبار و مشروعیت. بنابر این برخلاف آن چه تصور می رود می توان گفت که این رسانه ها حداقل در مقاطع کنونی به دلیل فقدان ارتباط ارگانیک و عقلانی با ایران از کارکرد های بسیار محدودی جز در همان سطح تخلیه هیجانی برای بورژوازی برخوردار نیستند و اصولا از معادلات رسانه ای و سیاسی ایران بدور مانده اند . این گفته البته بدان معنا نیست که در شرایط بحرانی این رسانه ها در فقدان رسانه های مستقل آلتر ناتیو تاثیر گذار نخواهند بود . اما در آن شرایط نیز متغییر های بسیاری وارد کارزار خواهند شد که می تواند نقش فرصت طلبانه آن ها را تحت الشعاع قرار دهد ، یکی از این متغییر ها تشکیل نهادها و تشکل های محلی برای وارد عمل شدن بدون توجه به مداخلات خارج از جامعه است.

روزنامه: پدر دکتر فرزاد حميدي در گفتگو با روزنامه از بت سازي ها و قهرمان سازيهاي راديو و تلوزيون هاي ايراني انتقاد کرده و برخي از چهره ها را فقط قهرمانان تلوزيون هاي ايراني دانسته. شما به عنوان روزنامه نگار و دانشجوی دکترای مدیریت ارتباطات در اين رابطه چه نظري داريد؟

حبيبي نيا: من با این نظر کاملا موافقم . زیرا این تلویزیون ها برای آن که نشان بدهند بالاخره ارتباطی واقعی با تحولات ایران دارند( هرچند که اسم خیابان های تهران را هم بلد نیستند و هیچ تصوری از ایران امروز ندارند) سعی می کنند دائم با برجسته سازی یک موضوع خود را به رخ تماشاگران ساده پسندشان بکشند و خود را پشت این چهره ها مخفی کنند.
من چند وقت پیش مطلبی نوشتم با عنوان " نامه ای به احمد" و نسبت به این قضیه هشدار دادم و در صحبت های خصوصی با دوستان مبارز در ایران هم بارها تاکید کردم که مراقب این فرصت طلبی ها باشید. یک نمونه از این فرصت طلبی ها مراسم سیزده بدر بود که با یک چلوکباب یک رادیوی سلطنت طلب این مراسم را به نام خود رقم زد. بنابراین اگر این رادیو و تلویزیون ها و نیروهای عقب مانده دائم سعی می کنند با مبارزان در تماس باشند برای این است که یک حداقل مشروعیت و وجهه ای برای خود دست و پا کنند و خود را پشت سر دانشجویان مبارز پنهان کنند.
از سوی دیگر این رسانه ها و جریان ها می کوشند قهرمان های خیالی هم برای خود دست و پا کنند، چند وقت پیش یک نفر را به عنوان مامور بلند مرتبه امنیتی و پیشگو علم کردند ، بعد برای شیرین عبادی سینه چاک دادند و حالا هم ذکر و خیرشان شده جان کری و جرج بوش .
بهرحال بخش وسیعی از همین مخاطبان این تلویزیون ها به تدریج روش های گوبلز گونه آن ها را به باد استهزا گرفته اند . من چون روزانه بخشی از وقتم را صرف گفت و گو با جوانان ایرانی می کنم به خوبی این تغییر نگرش در آن ها نسبت به محتوای پروپاگاندای این رسانه های عقب مانده را درک می کنم.


روزنامه: آقاي دکتر ماسالي در گفتگو با ما در مورد اين ياسي که به آن اشاره کرديم گفته که رخوت سياسي کنوني جامعه به فقدان "آلترناتيو سياسي" ارتباط دارد نظر شما چيست؟

حبيبي نيا: من متاسفانه فرصت مطالعه این گفتگو را نداشتم اما از آن جا که با رخوت سیاسی جامعه به معنای عام آن مخالفم تصور می کنم منظور از این اصطلاح رخوت سیاسی فعالان درون حکومتی در شرایط از کف رفتن چتر پاره پاره حمایت یک جناح باشد در این صورت باید تاکید کنم که اصولا اعتقادی به این ندارم که این نیروهای تاریخ مصرف تمام شده بتوانند نقشی در تحولات در حال وقوع در ایران داشته باشند.
در مورد آلترناتیو سیاسی نیز باید منظور روشن باشد اگر منظور سازمان های سیاسی هستند؛ این سازمان ها و تشکل ها به خودی خود بدون خاستگاه های اجتماعی وجود خارجی نخواهند داشت در این صورت باید دید که گرایش رادیکال اجتماعی با چه بدیل هایی بروز و ظهور خواهد یافت.در این صورت است که معنای آلتر ناتیو سیاسی به معنای دقیق جامعه شناختی آن قابل تبیین است. زیرا مسلم است که آلتر ناتیو از عالم غیب یا از آسمان نازل نخواهد شد این سیر جنبش اجتماعی ست که آلتر ناتیو های خود را خلق می کند. بنابراین از نظر من تمامی احزاب و جریانات سیاسی بر اساس نقش و کارکردی که جامعه برای آن ها تعیین خواهد کرد رسالت خود را ایفا خواهند کرد و نه برعکس. همین جا اضافه می کنم که از نظر من همان گونه که در این سال ها شاهد بوده ایم آلتر ناتیو سازی برای حکومت اسلامی بدون زیر ساخت های مشخص اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و ایدئولوژیک محکوم به شکست خواهد بود و این تجربه ای ست که اغلب نیروهای جریان های راست و میانه و بخشی از چپ ایران در قالب اتحاد ها و ائتلاف ها و شعار های مختلف ،
آن را پشت سر گذاشته اند.

روزنامه: اصولا نظر شما در مورد اپوزيسيون ايراني چيست و از نظر شما چرا آنها نتوانستند با هم متحد شوند؟

حبيبي نيا: همان گونه که گفتم از نظر من اپوزیسیون ایران بدون پایه های اجتماعی ش موجودیت حقیقی ندارد.کارنامه ناموفق این اپوزیسیون سیاسی منجر به ایجاد نهادهای دمکراتیک دیگری شده است که گذشته از کارکردهای خود عهده دار وظایف اپوزیسیون سیاسی هم شده اند و این هم جنبه های مثبت دارد و هم منفی . اما در باره اتحاد طبعا این اتحاد باید یک مبنای واقعی و منطقی داشته باشد و براساس تعاریف و کارکرد های مشخص باشد . اتحادی از تمام نیروهای مخالف رژیم در یک چارچوب بی در و پیکر نه عملی ست و نه مفید ، حداکثر چیزی شبیه تجربه شکست خورده انقلاب 57 از کار در می آید. باید دید که هر کدام از این نیروها اصولا چه دیدگاهی نسبت به رژیم و نوع حکومت آینده دارند و برای تحولات آتی چه چشم اندازهایی را مد نظر دارند . به عنوان نمونه هرگز نمی توان تصور کرد که چپ رادیکال با مجاهدین خلق و حزب کمونیست کارگری و سلطنت طلبان بتوانند در یک جبهه قرار گیرند زیرا این جا دیگر مساله فقط حاکمیت جمهوری اسلامی نیست بلکه الگوی سیاسی و خاستگاه های مختلف نیز هست. بنابراین روشن شدن تمام این جنبه ها کمک خواهد کرد که سیمای اپوزیسیون ایرانی روشن تر و واقعی تر شود.
اما آن چه روشن است این است که تقریبا تمام نیروها و طیف های مختلف این اپوزیسیون به این نتیجه رسیده اند که باید با یکدیگر متحد شوند بنابراین در اولین گام به دنبال متحد برای خود می گردند ، نیروهای رادیکال چپ اخیرا درحال سازمان یابی جدید هستند. نیروهای راست میانه هم در قالب جمهوری خواهان متحد شده اند ، سلطنت طلبان نیز در حال یکپارچه شدن و یار گیری از میان پشتیبانان اصلی خود یعنی دولتمردان آمریکایی و اسرائیلی هستند. مجاهدین خلق و حزب کمونیست کاگری هم علیرغم سرشت توتالیتار خود این شعار را می دهند . بنابراین خوشبختانه در تئوری همه به ضرورت اتحاد پی برده اند اما من به شخصه اتحاد توده ای ها و اکثریتی ها و نیروهای همبسته با رژیم با راست میانه را همان قدر بی اعتبار می بینم که اتحاد سلطنت طلبان وسایر مخالفان عقب مانده رژیم را، از نظر من این مبارزات داخلی ست که سرنوشت و رهبری جامعه را تعیین می کند و نه اتحادهای فصلی و براساس تقسیم منافع نیروهای بازنشسته واپس گرا.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:51  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

                                     

                       ایران شده فلسطین   مردم چرا نشستین؟

        یاسر عرفاتی که می شناختم

                                   

                                         امید حبیبی نیا

 

یاسر عرفات در پایگاه چریکی دهه شصتهمین چند روز پیش بود که همه رسانه ها ناگهان خبر از مرگ مغزی یاسر عرفات دادند و هنگامی که سخنگوی بیمارستان نظامی بر صفحه تلویزیون ظاهر شد و با مکثی طولانی گفت : "خانم ها ، آقایان آقای عرفات زنده است" ، نفس راحتی کشیدیم و روی وب سایت مان  در کنار عکسی از اونوشتیم :" یاسر عرفات زنده است!"

وقتی حوالی صبح الجزیره خبر مرگ او را داد ، تنها لحظه ای طول کشید تا با خودم بگویم او هم رفت!

برای نسل ما که هنوز جایی در گوشه ای از اتاقش یا شاید روی کامپیوترش عکسی از چه گوارا خود را به رخ می کشد ، یاسر عرفات شاید یکی از آخرین آرکی تایپ های رومانتیسیسم انقلابی بود.

بعد از چه ، فیدل کاسترو ، فرانسوا لیوتار ، ژاک دریدا ،ادوارد سعید و یا حتی کارلوس و برای ما بیژن جزنی ، مسعود احمد زاده ، مرضیه اسکویی و ... یاسر عرفات بخشی از آرکی تایپ ما از نوستالژی انقلابی دهه شصت بود.

برای ما نام او همیشه تداعی گر سخنرانی مشهورش در سازمان ملل است : " من این جا آمده ام با شاخه ای زیتون بر یک دست و اسلحه ای بر دست دیگر ، نگذارید شاخه زیتون از دستم بیفتد! "

 

سیزده نوامبر 1974 پس از سخنرانی پر شور در سازمان ملل 

یاسر عرفات اما ، گذشته از آنکه یاد آور یک دوران تاریخی پر شور بود ، دورانی که با شرکت و تعلیم دیدن  بنیان گزاران جنبش چریکی ایران  در اردوگاه های الفتح پیوند خورده است ،یاد آور اشغالگری و شقاوت اشغالگر نیز بود .

هنوز کسانی خاطره بازی فوتبال ایران و اسرائیل در تهران را به یاد دارند که چگونه بدل به تظاهرات ضد حکومتی در اواخر دوران شاه شد و هنوز هنگامی که پرویز قلیچ خانی از آن واقعه تاریخی سخن می گوید باز شنوندگانش را  مجذوب می کند .

در روزهای انقلاب نیز شعار " ایران شده فلسطین  / مردم چرا نشستین ؟ " بخوبی این همانند سازی را برای توصیف اشغال شدگی کشور نشان می داد و هنگامی که یاسر عرفات کمی پس از بهمن ۵٧ به تهران آمد ما از او شعار " ثوره ثوره حتی النصر " را یاد گرفتیم.

در خیزش تیر ماه ٧۸ نیز مردم و دانشجویان همین شعار را می دادند " ایران شده فلسطین / مردم چرا نشستین ؟ " وقتی در خیابان امیر آباد در میان صدها هزار نفری که به سوی کوی دانشگاه می رفتند و این شعار را می دادند ( و تحکیمی ها را عقب جمعیت جا گذاشته بودند ) گام بر می داشتیم در چهره عابران یا ساکنان خانه های مشرف به خیابان که برای جمعیت کف می زدند یا گل پرت می کردند این همانند سازی را به واقع می توانستیم ببنیم ؛ آن ها همه باور داشتند که در کشور اشغال شده ی همچون فلسطین زندگی می کنند و از دید اشغالگران شهروندانی  پست ترمحسوب می شوند.

هنوز هم با دیدن تصاویرتلویزیونی وحشیگریهای دولت بنیاد گرای مذهبی یهودی اسرائیل در مناطق اشغالی که نه تنها مردم فلسطین بلکه دهها خبرنگار ، فعال حقوق بشر چون راشل کرو  و حتی چپ ها و صلح طلبان اسرائیلی را به تیغ قهر و جهل گرفتار کرده است با خودم می گویم تا کی جهان می تواند نظاره گر این جنون مداوم در این منطقه باشد؟

 

آخرین روزهای ابوعمار در فلسطین 

چند روز پیش وقتی خبر وخامت حال عرفات در رام الله منتشر شد  و تصویر بردار تلویزیون بی بی سی در حین پخش گزارش خبرنگارش پرچم برافراشته فلسطین را نشان داد گویی بیننده را در انتظار روزی می گذاشت که این پرچم نیمه افراشته شود ، شاید  خیمه زدن گزارشگران تلویزیونی در اطراف بیمارستان نظامی که عرفات در آن در اغما بود نیز همچون آن نمای تلویزیون بی بی سی منزجر کننده به نظر می رسید؛ چون لاشخور در انتظار مرگ یک انسان!

چند سال پیش در ادامه نشست های رسانه شناسی که درپژوهش معاونت سیاسی صدا و سیما راه اندخته بودم ، جلسه ای این بار خصوصی داشتیم با سخنگوی جهاد اسلامی در تهران ،هرچند که او از پرسش های صریح ما شوکه شده بود ولی حتی درسخنان او که دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی به پشتوانه حمایت از او ،علیه عرفات و به زعم آنان سازش طلبی ش کف بر دهان می آورد، نیز احترامی عمیق و واقعی نسبت به ابوعمار یافتیم.

 

حلقه به دور بیمارستان بیم و امید 

امروز در تصاویر تلویزیونی که در میان گفته ها و تفاسیر گاه انزجار آور جریان مسلط رسانه ای از واکنش صهیونیست های افراطی و دولتمردان غربی، از جوانان فلسطینی می دیدم این احترام و قدردانی به نظرم واقعی تر و همدلی برانگیز تر آمد .

مرگ عرفات پایان این رویای  خیزش برای آزادی  نیست ، جوان ایرانی و جوان فلسطینی هر دو در کشوری اشغال شده زندگی می کنند ، آن ها رنج این اشغال را هر روز بیشتر در می یابند . خیزش جوان فلسطینی با دست خالی و سنگی که بر بدنه زره پوش ها کوفته می شود جوان ایرانی را نیز به خیزش فرا می خواند.

اگر برای نسل ما نوستالژی دهه شصت ابرانسان هایی برای الگو گزینی آفریده بود شاید برای نسل هزاره سوم که درفضای پست مدرن فاقد این الگوها رشد کرده است ،اسطوره زدایی مقدمه ای بر رهایی شود.

هر چه که هست ما هر دم جهان را خالی تر از آرکی تایپ های بازنمون شده رسانه ای خود می یابیم .

اما یاسر عرفاتی که من می شناختم پیروز شد.

  

ناکجا آبادی که سرزمین من نیست

  بیست و یکم آبان ماه هشتاد و سه

 

حماسه ها جاودانی اند 

R

زندگی نامه یاسر عرفات

 کرنولوژی زندگی عرفات

بولدوزر ارتش اسرائیل راشل کوری فعال صلح را زیر می گیرد

عکس هایی از  قتل دلخراش راشل کوری

عکس هایی از زندگی یاسر عرفات

...

 

 این مطلب سال گذشته پس از مرگ یاسر عرفات در سایت آزادی بیان منتشر شد که دیگر در دسترس نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:56  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

 

وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده

 گوشه هایی از خاطرات زندان در سال ۱۳۶۷

 امید حبیبی نیا

omidha@gmail.com

 

 

این یادداشت بخشی از سر فصل های اصلی بازداشت ، بازجویی ، شکنجه ، محاکمه و قتل عام و آزادی بر اساس تجربیات شخصی نگارنده در بازداشتگاه اطلاعات و زندان کرمان است که  برای آگاهی از شرایط شکنجه گاههای مخوف رژیم جمهوری اسلامی در سال قتل عام زندانیان سیاسی  نگاشته شده است.

 

بازداشت

ساعت شش بعد از ظهر روز دهم اردیبهشت۱۳۶۷ ( روز قبل از اول ماه مه روز جهانی کارگر ) در نزدیکی خانه مان در خانه های سازمانی ارتش دستگیر شدم.

تیم تعقیب و عملیات اطلاعات کرمان از چند روز قبل تمام رفت و آمد های مرا زیر نظر گرفته بود و ظاهرا با تصور این که برای اول ماه مه تدارک تبلیغات ( پخش تراکت و شعار نویسی ) داشته ام مرا دستگیر کردند زیرا اولین سوالات بازجویان نیز در همین مورد بود.

دو نفر از افراد تیم اطلاعات با فاصله در برابر در خانه رفت و آمد های مرا کنترل می کردند و همان ها نیز به سایرین خروج مرا از خانه خبر دادند در نتیجه چهار نفر دیگر اعضای تیم در خیابان پشتی انتظار مرا می کشیدند و قبل از این که من از خیابان عبور کنم مرا به نام صدا کردند. فرمانده تیم که دستش را روی کلت خود که روی کمر و زیر پیراهنش بود گذاشته بود به آرامی به سمت من آمد تا مرا به درون اتومیبل پیکان سفید رنگ خود راهنمایی کند. از آن جا که من انتظار دستگیری توسط اطلاعات را نداشتم چندان وحشتزده نشدم  وبا خونسردی به طرف آن ها برگشتم ، فرمانده تیم در حالی که دو نفر دیگر به جز راننده مراقب اطراف بودند مرا در میان دو سرنشین دیگر خودرو قرار داد و گفت که سرم را روی زانو هایم بگذارم  پارچه ای نیز روی سرم کشیدند و با سرعت به طرف مقر اطلاعات که در نزدیکی خانه مان در میان ستاد سپاه پاسداران قرار داشت حرکت کردند.

تیم عملیات ظاهرا پس از تحویل من به بازداشتگاه به حوالی خانه بازگشته بود و تا چندین روز تمام کسانی را که به خانه مراجعه می کردند مورد شناسایی و گاه پرس و جو قرار می داد تا به خیال خود همدستان من را نیز بازداشت کند.

 خاطرات زندان سال 67

بازجویی

 

شیوه بازجویی تا حدودی به شیوه های بازجویی که پیش از آن  در مورد ساواک شنیده بودم شباهت داشت. در ابتدا یک بازجوی بسیار خشن که ظاهرا اسم مستعارش حامد بود با شکنجه و تهدید و بد دهنی وارد می شد و سپس یک بازجوی ظاهرا دلسوز که سعی می کرد در آن شرایط احساس بی پناهی اسیر را وادار به تسلیم کند.

زمان مقرر بر اساس قواعد تشکیلاتی برای مقاومت بیست و چهار ساعت برای افشای قرار بود و بازجویان بر همین اساس فشار طاقت فرسایی برای درهم شکستن اسیر و افشای قرار و یا نام همرزمان وارد می آوردند .

در مواردی نیز برای آن که  نقشه اسیر را  برای خلق یک طرح برای گریز از افشای اطلاعات مورد درخواست در برگه های اولیه بازجویی در هم بشکنند چند بازجو وی را دوره می کردند و با سوالات پی در پی سعی می کردند موارد تناقض در نوشته ها و گفته های وی را همراه با تهدید و شکنجه  به رخ وی بکشند.

سیربازجویی در روزهای اول مانند یک مسابقه تکواندو است به این معنا که هر دو حریف در روزهای اولیه یکدیگر را محک می زنند. بازجویان نقاط ضعف اسیر را شناسایی می کنند و زندانی نیز تمام تمرکزش بر روی آن است که در یابد که اطلاعات تا چه حد نسبت به وی آگاهی دارد و چگونه می تواند داستان و طرحی بسازد تا ضمن حفظ امنیت تشکیلات ، همرزمان و حتی دوستان از تله های بازجویان رهایی یابند.

اولین برگه های بازجویی حاوی سوالاتی کلی و گاه ابلهانه بودندیکی از این سوالات دلیل دستگیری ست که البته اگر فرد دلیل آن را نداند بی معنا ست.

اما از سوی دیگر اطلاعات مفصلی را از کودکی تا کنون طلب می کرد ،به ویژه از فعالیت سیاسی بعد از بیست و دو بهمن پنجاه و هفت و فهرستی از کلیه دوستان نزدیک و همچنین زندانیان ،جان باختگان یا فعالان سیاسی در خانواده. این اطلاعات ظاهرا در مراحل بعدی برای تطبیق اطلاعات و نیز بهره برداری برای دستگیریهای آتی مورد استفاده قرار می گرفت.

من در چند روز اول  با وجود شکنجه و تهدیدهای طاقت فرسابطور کلی هرگونه فعالیت سیاسی را نفی کردم و تلاش کردم تا دریابم اطلاعات تا چه حد از فعالیت های من آگاه است. به علاوه اعضای هسته مطالعاتی وابسته به خود را نیز که از اتفاق هیچ یک از آنان در شهر نبودند و به موقع از دستگیری من مطلع شده بودند از خطر حفظ کنم.از همین رو بازجویهای اولیه با چشم بسته و اغلب در ساعات شب صورت می گرفت که معمولا زمان بازجویی از افرادی بود که باید سریعا تخلیه اطلاعاتی می شدند.

به همین ترتیب بازجوی خشن در برابر داستان سرایی های من اختیار از کف می داد و دستور شکنجه یا به قول خودشان تعزیر را صادر می کرد و بازجویی که نقش دلسوزانه را ایفا می کرد سعی می کرد مرا وادار کند تا دست از مقاومت بردارم. بازرسی منزل و یافتن دفاتر خاطرات و اسناد  و کتب دیگری که گرایش و برخی از فعالیت های من را برملا می کرد به این انکار فعالیت سیاسی خاتمه داد.اگرچه اطلاعات مهمی در این دفاتر خاطرات نبود اما بهرحال زمینه های فکری من را آشکار می کرد به این ترتیب بخش های مهمی از پرونده با اوارق این دفاتر خاطرات پر شد.

در روزهای بعدی بازجویی کتبی و شفاهی برای رسیدن به نتیجه شدت گرفت و بازجویان از شکنجه بیشتر از قبل استفاده کردند.  

اما با وجود این که بازجویان هم به دلیل اطلاعاتی که از سوی یکی از بستگان شاغل در وزارت اطلاعات کسب کرده بودند و هم اطلاعاتی که خود جمع آوری کرده بودند و در یک مرحله کپی نامه ای که من به یک حزب سیاسی در خارج از کشور نوشته بودم و نیز برخی از تراکت های دستنویسی را که در سطح شهر پخش کرده بودم به من نشان دادند علیرغم چندین ماه تعقیب و مراقبت ( که از چند ماه قبل مرا ممنوع الخروج کرده بودند ) و نیز استعلام از رکن دوم ژاندرمری که در زمان سربازی نیز چند بار بازداشت و بازجویی شده بودم و نیز وحشگیری آنان چه در دوران بازجویی و چه در زندان ،موفق نشدند هیچ اطلاع خاصی در مورد همرزمان و یا حتی دوستان از من کسب کنند و تنها اطلاعاتی سوخته از سال ها قبل که احتمال می دادم خود از آن با خبرند تحویل گرفتند. این امر نشانگر آن است که برخلاف آن چه برخی می پندارند امکان مقاومت در برابر بازجویان در آن سالها نیز وجود داشت به ویژه آن که بازجویان دریافته بودند شکنجه جسمی بر خلاف برخی از بازداشت شدگان در مورد من تاثیری ندارد و حتی نتیجه معکوس می دهد از همین رو از ترفند های مختلف نظیر گرسنگی دادن ، بی خوابی دادن ، تهدید و یا قرار دادن در شرایطی که صدای شکنجه دیگران را بشنوم نیز استفاده می کردند . به علاوه سلول انفرادی در آن شرایط و الزام سکوت نیز سبب افزایش تنش در زندانی و احساس بی پناهی می شد.

در اولین روزی که  زوایای سلول را برای وقت کشی از نظر می گذرانیدم با نوشته ای پشت در مواجه شدم که به حفظ اسرار توصیه میکرد. در روی اغلب سلول ها  تاریخ ها و یا علامت هایی برای تاریخ نگاری وجود داشت که گاه سر به چندین سال می زد و در فرصتی که با یکی از زندانیان دیگر برای چند روز هم سلول شدم وی معتقد بود که این تاریخ ها را خود شکنجه گران برای شکستن روحیه زندانی روی دیوار سلول ها حک می کنند.

در هفته سوم بازجویی ها برای تکمیل نهایی پرونده شدت یافت ، به ویژه این که ظاهرا به دلیل انتقال برخی از زندانیان از زندان کرمان به بازداشتگاه اطلاعات ( که گفته می شد برای تدارک آزادی آن هاست ) دچار کمبود جا شده بودند و علاوه بر یک سلول که ظاهرا دختران مجاهدین در آن جای داده شده بودند و زیر بازجویی بودند و گاه صدای فریاد آنان را زیر شکنجه می شنیدیم ، بقیه سلول ها که حدود دوازده سلول بود بین چندین نفر تقسیم شده بود به گونه ای که در برخی سلول ها که دو متر در دو متر بود چهار نفر را جای داده بودند. من را نیز به ناچار به سلولی بردند که زنده یاد دکتر حمید افشار عضو سازمان نظامی در آن آخرین روزهای زندان خود را سپری می کرد و برای طی مراحل آزادی  به مقر اطلاعات انتقال یافته بود . به علاوه یک جوان نیز که دچار اختلال روانی بود و به دلیل قصد تهیه نارنجک در کردستان ( ظاهرا برای خودکشی ) بازداشت شده بود نیز در این سلول بود، در زمانی که بار دیگر به دلیل شروع قتل عام ها ناچار مرا با دو نفر دیگر برای مدت چند روز هم سلول کردند دقت کردند تا با افرادی هم سلول کنند که هیچ زمینه فکری و اشتراک عقیده ای میان ما وجود نداشته باشد به این ترتیب مرا با دو هوادار ساده مجاهدین در یک سلول جای دادند.

در روزهای پایانی همچنین پرسشنامه های قطوری شامل سوالاتی برای  تفتیش عقاید و نیز دستیابی به زمینه هایی برای درک جنبه های روانشناختی گرایش به مبارزه به من دادند که عنوان مرکز تحقیقاتی زمینه های فکری ضد انقلاب را داشت و احتمالا وابسته به یک گروه از توابین در زندان اوین بود.

فشار بازجویان در زوهای پایانی و تصمیم برای عدم افشای اطلاعات مفید برای آنان سبب شد تا به یکی دو مورد فعالیت فردی نیز به اصطلاح اعتراف کنم که اصولا واقعیت نداشت و این امر هم خیال بازجویان را راحت می کرد و از فشار آنان می کاست و هم آنان را به قیمت سنگین تر شدن پرونده به بیراهه می کشاند. این امر تقریبا در مراحل اولیه بازجویی در بسیاری از بازداشت شدگان عمومیت داشت و آنان برای رهایی از شرایط تنش و استرس طاقت فرسای بازجویی که در روزهای اول خواب و اشتها را مختل می کند گاه به اعمالی اعتراف می کردند که واقعیت نداشت و با وجود این که بازجویان به این موضوع آگاهی داشتند اما برای آن که کار خود را موثر جلوه دهند ، با شادمانی پرونده آنان را از این اعترافات دروغین پر می کردند.

 

شکنجه  

در بازداشتگاه اطلاعات کرمان شکنجه تحت نام تعزیر امری رایج و بدیهی بود ، توجیه آن نیز تنبیه در برابر دروغ بود و گاه به زندانی حکم قاضی برای تعزیر را نیز نشان می دادند، به این ترتیب این شکنجه قانونی از پیش طرح ریزی شده بود.بازجویان تعدادی حکم با امضا و عنوان کلی تعزیر داشتند که فقط نام متهم در آن خالی بود و در موارد لزوم برای تهدید زندانی نام وی را تایپ و به وی نشان می دادند. هنگامی که من به شکنجه اعتراض کردم حکمی با نام من با امضای قاضی شعبه مربوطه  نشانم دادند که در آن به بازجویان اختیار داده شده با رعایت موارد شرعی به تعزیر من بپرازند!

اولین شکنجه ای که تجربه کردم آویزان کردن از دست از سقف به مدت چند ساعت بود، سپس بی خوابی دادن و ایستاده نگه داشتن در گوشه اتاق به مدت طولانی و گرسنه نگه داشتن را نیز تجربه کردم.

پس از آن  دستور شکنجه به شیوه های معمول تر صادر شد. شلاق زدن با کابل بر کف پاها ، سوزاندن انگشتان پا با آتش ،در آفتاب نگه داشتن و در نهایت اعدام نمایشی در زندان در آغاز  قتل عام.

به جز زندان که شکنجه گاه بدون دلیل و غیر سیستماتیک و بیشتر به دلیل اختلال روانی پاسداران زندانبان که به قول خودشان موجی  شده و از جنگ برگشته بودند  صورت می گرفت و یا بنا بر حکم قاضی برای تعزیر در برابر نماز نخواندن جاری می شد

 درمقر اطلاعات به نظر می رسید که شکنجه ها مطابق ضابطه خاصی صورت می گرفت ، به عنوان نمونه هرگاه قرار بود با کابل بر کف پاهای من زده شود از قبل به من گوشزد می کردند که به دلیل عدم همکاری ، دروغ گویی و یا سر موضع بودن محکوم به تعزیر شده ام ولی در زندان اصولا جز در زمان خاصی که جیره شلاق در برابر نماز نخواندن را دریافت کردم شکنجه نظم و ترتیب خاصی نداشت.

شنیدن صدای شکنجه دیگران به ویژه دختران از دیگر شکنجه های رایج بود به ویژه وفتی که زندانی در نوبت شکنجه قرار داشت فریاد ها و ناله های دیگران روحیه وی را به شدت تخریب می کرد ، بازجویان معمولا از این روش برای افرادی که هم پرونده بودند استفاده می کردند.

در شهریور ماه در اوج قتل عام ، مرا با چشمان بسته در دفتر بند سیاسی که خود به آن بند گروهکی می گفتند بردند و از من پرسیدند که چرا نماز نمی خوانم. بسادگی پاسخ دادم که بلد نیستم ، گفتند که هر طور بلدی نماز بخوان بعدا برایت کتابچه می آوریم دو روز بعد کتاب نمازی که ظاهرا نوشته قرائتی بود را برایم آوردند و چون خبری از نماز خواندن نشد ، بار دیگر مرا احضار کردند و گفتند برای هر وعده نماز که قضا بشود به تعداد هر رکعت ده روز اول یک ضربه ، ده روز دوم دو ضربه و ده روز سوم سه ضربه شلاق تعزیری دریافت می کنم و اگر بازهم نماز نخوانم به عنوان کافر ،باقی و سر موضعی پرونده ام مجددا به دادگاه ارسال خواهد شد. به این ترتیب تا چند هفته جیره شلاق بر زندانیان چپ جاری می شد که ظاهرا پس از مدتی دستور قطع آن صادر شد.

 

محاکمه نمایشی

پس از انتقال به دادسرای انقلاب اسلامی و تفهمیم بیست و یک مورد اتهام و انتقال به سلول های انفرادی بند سیاسی زندان کرمان ، در حوالی تیرماه یک روز صبح بدون خبر قبلی مرا برای دادگاه فراخواندند.  وقتی که از بند خارج شدم متوجه غیر عادی بودن اوضاع شدم و با تعجب یک نفربر سپاه  با تیربار که روبروی بند سیاسی قرار گرفته بود را دیدم، بلندگوی زندان نیز مرتب سرودهای اسلامی پخش می کرد. از قرائن معلوم بود که مجاهدین خلق به مرزها حمله کرده اند ولی در تبلیغاتی که از رادیو پخش می شد چنین وانمود می شد که ارتش عراق بعد از پذیرش قطعنامه به مرزها حمله کرده است.

بهرحال در چنین اوضاعی مرا برای محاکمه به دفتر زندان بردند.قاضی شرع در میانه محاکمه قاچاقچیان و معتادان مواد مخدر نوبتی هم به من داده بود. از پیش معلوم بود که دادگاهی در کار نیست و حکم از قبل صادر شده است.بار دیگر حرفهای دکتر افشار در زمانی که چند روزی همسلول بودیم را به خاطر آوردم که تاکید می کرد حکم دادگاه توسط اطلاعات صادر می شود و پیش بینی می کرد که حکم زندان تعلیقی به من بدهند. با این حال وقتی با آخوندی روبرو شدم که در حال خربزه خوردن و وارسی رادیویی که ظاهرا برایش هدیه آورده بودند ، بود. انتظار داشتم این محاکمه که حتی بر اساس موازین قانونی جمهوری اسلامی کاملا غیر قانونی بود حداقل حفظ ظاهر دادگاه را بکند. اما در عوض منشی دادگاه موارد بیست و یک گانه اتهامی را که جر یکی ( یعنی هواداری ازیک سازمان رادیکال) یکی از دیگری ابلهانه تر بود را به سرعت قرائت کرد و از من خواست که زیر برگه دادگاه را امضا کنم. پرسیدم این امضا برای چیست؟ منشی دادگاه گفت به این معناست که دادگاه ت خاتمه یافته است و تو حکم صادره را می پذیری و بلافاصله هم اضافه کرد که حکم ظرف یک هفته ابلاغ می شود! در آن جا برای نخستین بار کمی خونسردی م را از دست دادم و فریاد اعتراض بر آوردم که این چه دادگاهی ست. قاضی شرع که تا کنون به خوش و بش با اطرافیان و خربزه خوردن مشغول بودبا دیدن اعتراض من عصبانی شد و گفت اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی به جرم برهم زدن نظم دادگاه دستور می دهم شلاق ت بزنند. من نیز پاسخ دادم :بله قبلا هم حکم های شما را برای شلاق دیده ام !معنی دادگاه را هم فهمیدیم، در این جا بود که آخوند عصبانی شد و در حالی که توحیدی رئیس بند به کمک یک پاسبان دو بازوی مرا محکم گرفته بودند که مبادا به طرف آن ها حمله ور شوم فریاد زد شما را یا باید کشت و یا باید در زندان نگه داشت! بعد هم زیر برگه ای را امضا کرد و به رئیس بند و منشی داد گفت اگر همین الان امضا نکرد ببرید شلاقش بزنید تا زمانی که امضا کند. در این جا بود که افسر نگهبان که لابد پدر من را که دادستان نظامی کرمان بود می شناخت مرا کناری کشید و گفت چه امضا بکنی چه نکنی فرقی ندارد فقط بیخود شلاق می خوری ، حالا زیر برگه دادگاه را امضا کن بعد اگر به حکم اعتراض داشتی از دادیار زندان تقاضا کن پرونده ات را مجددا به گردش بیندازند مگر نمی دانی الان چه اوضاع و احوالی ست؟

 به ناچار برگه دادگاه را امضا کردم و در حالی که پاسدار توحیدی در تمام طول راه مرا تهدید و شماتت می کرد که چرا دادگاه(!) را بر هم زده ام به سلولم برگردانده شدم و به عنوان تنبیه از ناهار هم محروم شدم.

به علاوه هوا خوری من که هر چند روز یک بار نیم ساعت بود قطع شد و تمام روز و شب  را در سلول یکی مانده به آخر ( که پیش از این محل اسکان موقت زندانیان محکوم به اعدام بود ) به همراه چند زندانی دیگر که یا به دلیل تنبیه یا برای بازجویی و یا مانند من در زیر حکم بودند در کریدور سلول ها ی انفرادی بودیم در حالی که  صدای نوحه و قرآن  که  دائما از ضبط نگهبانی به عنوان نوعی شکنجه روانی برای ما پخش می شد تا زمانی که فتوای قتل عام رسید، بی وقفه اعصاب ما را در هم می ریخت.

 

قتل عام

چند روز بعد از دادگاه نمایشی ،یک شب ما را در حیاط بند انفرادی با فاصله از همدیگر نشاندند و تلویزیون را در وسط حیاط گذاشتند که گزارشی از جریان حمله مجاهدین خلق و قلع و قمع آنان نمایش می داد.بعد بدون هیچ گونه حرفی بار دیگر ما را به سلول ها بازگرداند. از همان شب بود که همه چیز برای ما تغییر کرد.

فردا صبح زود ناگهان به سلول ها حمله ور شدند و هرچه دم دستشان بود بیرون ریختند. بعد یکی یکی زندانیان را به هواخوری فرستادند و سلول ها را به دقت بازرسی کردند . بعد از این که به سلول ها بازگشتیم تقریبا جز یک پتو چیزی در سلول نبود و آن هابی که کتاب و مداد داشتند نیز از آن محروم شده بودند.من که تنها یک مداد داشتم که برای خودم طرح می کشیدم این تنها سرگرمی ام را هم از دست دادم.عصر آن روز برای ما لباس زندان مخصوصی آوردند و گفتند که باید همیشه آن را به تن داشته باشیم . روی این لباس یک شماره نیز بود که توحیدی گفت باید به عنوان شماره خودمان همیشه حفظ باشیم شماره من هم  ۰۲۰۶بود.فردای آن روز هم ما را به سلول های قرنطینه در زندان عادی منتقل کردند، در حالی که تیر بار و پاسداران مسلح هنوز در برابر بند سیاسی خودنمایی میکرد ما را که پنج نفر بودیم به دو سلول قرنطینه منتقل کردند، مزیت این سلول ها آن بود که دیواری بین آن ها نبود و میله بین هر سلول بود ، ما را با یک سلول فاصله به دو گروه تقسیم کردند ، دو نفر را در یک سلول و سه نفر دیگر را در سلول دیگری قرار دادند. این سلول ها بر خلاف سلول های بند سیاسی آفتاب گیر بود به علاوه برخلاف بند سیاسی که در گوشه ای پرت افتاده از زندان قرار داشت این سلول ها وسط زندان بود و بعد از مدت ها می توانستیم علاوه بر هم صحبتی با یکدیگر صدای دیگران را نیز از پشت پنجره ها بشنویم.

شش سلول انفرادی بند سیاسی به زندانیان بند اختصاص یافت ، علاوه بر آن تعداد دیگری به بازداشتگاه اطلاعات اعزام شدند. بازجویی و در واقع تعیین تکلیف زندانیان در سه محل یعنی بند ، سلول ها و بازداشتگاه آغاز شده بود. بعد ها شنیدیم که حتی کسانی که آزاد شده بودند یا در شرف آزادی بودند نیز مجددا احضار ، به زندان بازگردانده شده بودند و یا حتی اعدام شده بودند.

بهر حال ما چند روزی در آن سلول ها در حالی که تحلیل مشخصی از وقایعی که در  محیط خارج و زندان رخ می داد نداشتیم به سر بردیم تا آن که سر انجام نوبت ما رسید. از ما پنج نفر من زیر حکم بودم ، یک هوادار مجاهدین به نام پرویز م که  در حین عبور از مرز به همراه مجاهدین  دستگیر شده بود حکم  دو سال زندان  داشت و به احتمال زیاد قرار بود تمام این دو سال در انفرادی باقی بماند. یک هوادار مجاهدین دیگر نیز که مدت زیادی از محکومیتش باقی نمانده بود برای تنبیه در انفرادی بود ، دو نفر دیگر نیز به دلیل اطلاعات جدیدی که در رابطه با آن ها مطرح شده بود زیر بازجویی بودند.یکی از آن ها از سال شصت وقتی شانزده سال داشت در زندان بود.

بعد از چند روز یک روز پاسداری که  نسبت به  بقیه زندانبان ها رفتاری عادی تر داشت و بعدها شنیدیم که به دلیل طرفداری از منتظری از سپاه اخراج شده است،به سراغ ما آمد و زیان به نصیحت گشود که اوضاع خیلی حساس است و به ما فهماند که سر موضعی ها از این وضعیت جان سالم به در نخواهند برد و تاکید کرد که حتما نماز بخوانیم. دو هوادار مجاهد هم سلولی من این توصیه را رعایت کردند و از آن روز شروع به نماز خواندن کردند و  به اصرار از من نیز خواستند که نماز بخوانم زیرا معتقد بودند که اگر من نماز نخوانم همه سلول را را تنبیه می کنند ، به اصرار آن ها هر گاه که در هنگام ظهر آن ها زندانبان را فرا می خواندند تا وضو بگیرند من نیز آن ها را همراهی می کردم تا آن ها نیز فکر کنندکه من هم نماز می خوانم.این در حالی بود که اصولا یکی از سه سوال مربوط به تعیین تکلیف زندانی برای قرار گرفتن در لیست اعدام همین نماز خواندن بود.

روز بعد رئیس بند به همراه یک نفر دیگر با لباسی تیره که ظاهرا مامور اعدام بود از راه رسید، همه ما را یک جا جمع کرد و گفت خودتان می دانید که منافقین حمله کرده اند ، یک عده از زندانیان یک نامه ای تهیه کرده اند که این حمله را محکوم کرده اند شما هم می خواهید این نامه را امضا کنید؟ طبعا کسی اظهار تمایل نکرد که نامه کذایی را امضا کند . توحیدی سپس اضافه کرد رزمندگان اسلام در نبرد با منافقین و رژیم بعثی نیاز به خون دارند ، آیا شما حاضرید از شما خون گرفته شود تا به این وسیله کمکی در جنگ کرده باشید؟این بار هم کسی اظهار تمایل نکرد. توحیدی که ظاهرا انتظار این واکنش را داشت ، سرش را به علامت تاسف تکان داد و به همراه آن مرد سیاهپوش خارج شدند. بعد ها فهمیدیم که به این ترتیب هر پنج نفر ما در لیست سر موضعی ها قرار گرفته ایم. چند ساعت بعد که ظاهرا بار دیگر مرد سیاهپوش از بند سیاسی بازگشت، سوال و جواب ها به صورت انفرادی آغاز شد.وی ابتدا می پرسید که وابسته به چه سازمانی هستی؟ آیا حاضری سازمانت را محکوم کنی و در مصاحبه تلویزیونی آن را اعلام کنی؟ آیا نماز می خوانی؟ آیا توبه کرده ای؟ هر گونه پاسخ منفی به معنای سرموضع بودن و یا کافر بودن تلقی می شد. روز بعد پرویز م را از سلول ما بردند و بعد از چند ساعت در حالی که وحشتزده بود بازگرداند وی با ناباوری می گفت که حکم زندان وی را به پنج سال افزایش داده اند و می گفت سربازان به وی گفته اند که اعدام ها شروع شده است همچنین در باره اعتقادات من و این که نماز می خوانم یا نه از وی سوال کرده بودند.

در واقع یکی از  پاسداران  موجی  زندان هم همان روز برایمان با خوشحالی خبر آورد که رفقایمان را اعدام کرده اند و از این به بعد هر شب اعدام دارند ، البته قبل از این که وی به خاطر کینه و بغض بیمارگونه ای که داشت بتواند خبرهای دیگری به ما بدهد پاسدار طرفدار منتظری که سر رسیده بود به تندی وی را ساکت کرد  وبار دیگر ما را نصیحت کرد که حتما انزجار نامه امضا کنیم و نماز بخوانیم.

پرویز و مجاهد همسلولی من این بار بدون تظاهر شروع به نماز خواندن کردند و تقریبا شرایط به گونه ای بود که ما هر شب  با دلهره منتظر زمان اعدام خود بودیم.

یک روز صبح زود بار دیگر ما را به سلول های قبلی برگرداندند ، وقتی از پشت بند رد می شدیم  هنوز تیر بار و سه چوبه دار تازه  هم در آن جا بود.

سلول ها پر شده بودند و در هر سلول که دو متر در دو متر بود دو، سه یا چهار نفر را حبس کرده بودند فقط مرا در انتهای کریدور در سلول شش به تنهایی جا دادند. روز بعد توحیدی سر رسید و گفت از الان به ازای هر رکعت نماز ت که قضا شود یک ضربه شلاق می خوری.این شلاق ها که گاه حسابش از دست زندانبان ها در می رفت تا یک ماه یعنی پایان قتل عام ادامه داشت و زندانیان چپ همگی مشمول این شلاق ها می شدند.

هواخوری ما تا پایان شهریور ماه قطع بود و از قرائن هم پیدا بود که در بند کسی باقی نمانده است. از بندی که گفته می شد دویست نفر در آن زندانی بودند تا پایان شهریور ماه صد و خرده ای به بازداشتگاه اطلاعات و بقیه به بازداشتگاه سپاه و یا اطلاعات اعزام شده بودند و بقیه نیز یا در اطلاعات تیرباران شدند یا در زندان اعدام شدند.

اعدام نمایشی

اواخر شهریور ماه ، حوالی نیمه شب پاسداران به سرعت به طرف سلول من آمدند در آن را گشودند  و قبل از این که فرصت عکس العملی بیابم چشم بند به چشمانم زدند و دست بند به دستهایم.مرا از کریدور بیرون بردند و با خشونت گفتند استغفارکن ، من که از حرفهایشان چیزی نمی فهمیدیم گیج شده بودم . بعد مرا کشان کشان به سمت محل اعدام بردند و بار دیگر دستم  را از پشت به یک چوبه دست بند زدند و گفتند که صبر کن تا نوبتت بشود. دیگر همه چیز روشن بود. اما به هیچ وجه نمی خواستم باور کنم که به همین سادگی قرار است مرا اعدام کنند.

مدتی گذشت و هیچ خبری نشد. سعی می کردم تمام حواسم را متمرکز صدا های اطرافم کنم تا ببینم چه وقت به سراغ من می آیند. حتی به خودم هم می گفتم که تیرباران بهتر از اعدام است، هر چند تیر خلاص... این افکار ساعت ها ادامه یافت ولی هیچ خبری نبود جز صدای باد سردی که  در آستانه پائیز ناله می کرد صدایی نبود.شنیده بودم که گذشته از تخریب روحیه زندانی ، برای اعتراف گیری هم از این روش استفاده می کنند و بار ها اتفاق افتاده زندانی که تظاهر به بریدن کرده  در هنگام اعدام نمایشی فریاد زنده باد سوسیالیسم بر آورده و آن گاه باز به زیر شکنجه رفته  است.

بهر حال آن شب دهشتزا به سر رسید، تازه سپیده سر زده بود که یکی از پاسداران موجی به سراغم آمد و هشدار داد که به کسی چیزی نگویم و ساکت باشم بعد در حالی که دستانم از فرط کشیدگی خشک شده بود مرا کشان کشان به سلول برگرداند. زندانیان سلول کناری من که نگرانم شده بودند با خوشحالی با وجود این که حرف زدن در سلول ها ممنوع بود از من خواستند تا تائید کنم که برگشته ام. فردای آن روز ظاهرا آن ها این موضوع را در حین سرکشی پاسدار  طرفدار منتظری با وی در میان گذاشتند و وی سراسیمه به سراغ من آمد وقتی شرح ماجرا را از زبان خودم شنید تاکید کرد که به هیچ وجه این موضوع را به کسی نگویم و خودش مرتکبین این اقدام خودسرانه را تنبیه می کند ، ظاهرا وی این موضوع را به اطلاعات گزارش داده بود و از زندانبانان بازخواست کرده بودند زیرا تا چند هفته کمتر آزارشان به من رسید به علاوه جیره شلاق م نیز قطع شد و بازجویم نیز به دیدنم آمد و تاکید کرد که چون رفتارم در زندان بد بوده است زندانبانان خود سرانه خواسته اند مرا تنبیه و به قول خودشان متوجه روز قیامت کنند تا توبه کنم! اما در صورتی که از این موضوع سخنی به میان نیاورم به زودی آزاد خواهم شد.

چند روز بعد که  ظاهرا اوضاع عادی تر شد و اعدام ها خاتمه یافت ، حکم زندان تعلیقی مرا شفاها به من خبر دادند و گفتند که به زودی آزاد می شوم اما این آزادی چندین ماه به تعویق افتاد.

آزادی

 اواخر پائیز برای آزادی مقرر شده بود که سندی گرو گذاشته شود، خانواده پدری من از این کار سر باز زدند.پس از یک ماه که آزاد کردن بقایای زندانیان شروع شد، از خیر سند هم گذشتند و به تعهد بسنده کردند. اما این بار شرط آن بود که قبل از آزادی انزجار نامه امضا کنم ، ظاهرا ضبط مصاحبه ویدئویی لغو شده بود. طبعا من با این توجیه که بیگناه بوده ام و در زمان دستگیری فعالیت تشکیلاتی نداشته ام از این کار نیز سر باز زدم.

در سلول های انفرادی چند نفر از اعضای رده بالای حزب توده و اکثریت به ترتیب آزاد شدند ، بعد نوبت به مجاهدین رسید و برخی از آن ها که دوران محکومیتشان به پایان رسیده بود یا مدت کوتاهی به پایان آن باقی بود آزاد شدند. تنها چند نفری در سلول ها باقی مانده بودند. یکی از آن ها نماینده زندانیان و از کادر های سازمان چفخا اقلیت و مهندس پرواز بود که در زمان آزادی من همچنان از نوشتن انزجار نامه  و یا حتی به مرخصی رفتن نیز امتناع می کرد.

سرانجام در روز هایی که  حتی محکومین  نیز به تدریج آزاد می شدند و از آزادی من خبری نبود، یک روز صبح بدون مقدمه از من خواستند تا وسایلم را جمع کنم که جز لباس زندان و یک پتو چیزی نداشتم. وقتی از کریدور خارج می شدیم من به تصور این که مرا به بازداشتگاه اطلاعات برمی گردانند تا در آن جا برای امضای انزجار نامه و تعهد شرایط آزادی از جمله معرفی هر چند وقت یک بار به اطلاعات مرا تحت فشار بگذارند با صدای بلند گفتم: خداحافظ! و از یکی از سلول ها صدای سوت انترناسیونال بدرقه راهم شد.

به جای نگهبانی مرا به دفتر بند بردند و از من خواستند تا شماره ام را تحویل بدهم و گفتند که آزاد شده ام. توحیدی خودش شخصا وظیفه بدرقه من تا در خروجی زندان را بر عهده گرفت و با تعجب از این که چرا از آزادی م خوشحال نیستم مرا تحویل پدرم داد.

پدرم به من خبر داد که حداقل سی نفر در کرمان اعدام شده اند ، چند سال پیش با خبر شدم که دکتر افشار هم مدتی بعد از آزادی توسط باند های ترور رژیم ترور شده است.

در حالی که اغلب آزاد شدگان چند سال بعد از آزادی پاسپورت می گرفتند و به خارج از کشور می رفتند من تا زمان خروج از کشور  به دلیل فعالیت مطبوعاتی ممنوع الخروج ماندم و در طول پانزده سال هیچ جواب روشنی برای بیان دلیل ممنوع الخروج بودنم  به من ندادند.

 از اعضای هسته مطالعاتی دو نفر از طریق مرز ترکیه خود را پس از مدتی به سویس و کانادا و بعد آمریکا رساندند در آن جا سیاست را رها کردند و به کار و کسب مشغول شدند و تا آن جا که خبر دارم یکی از آن ها که نام آمریکایی برای خود انتخاب کرده است مدیر یک شرکت عظیم حمل و نقل است. یکی از رابطبین فعالین قطع ارتباط شده تشکیلات نیز که مدتی پیش بطور اتفاقی  رد او را در اینترنت یافتم  هم اکنون پس از کنار گذاشتن سیاست ، استاد یکی از دانشگاه های آمریکا ست و...

اگر چه قبل و بعد از زندان شصت و هفت چند بار دیگر بازداشت و بازجویی را تجربه کردم اما تصور می کنم تجربه ای که برای مقاومت درآن شرایط طاقت فرسا کسب کردم در مراحل بعدی کمک بزرگی بود زیرا مقاومت در آن شرایط ( که در این جا فرصت شرح جزئیات آن شرایط و مکانیسم های دفاعی زندانیان نبود ) به آبدیده شدن فولاد سازش ناپذیری یک نسل منجر شد.

نسلی که حماسه مقاومتش در دهشتزا ترین شرایط و در هنگامه ای که روح الله خمینی فتوای قتل عام شان را صادر کرده بود ،به الگویی بی بدیل برای نسل انقلابی دهه بعد بدل شد.

سرانجام آن روز که این سلول ها هم ویران شوند از راه خواهد رسید ، روزی که کودکان شاد و آزادی که در پارکی که به جای  این سلول ها بنا شده بازی می کنند، خاطره جنایت و بیداد را به تاریخ می سپارند.

 

ناکجا آبادی که وطن من نیست

 سی مرداد ماه ۱۳۸۳

این نوشته اولین بار در ویژه نامه سایت دیدگاه به یاد کشتار زندانیان سیاسی درج شد

مطالب مرتبط:

-آرمان های برباد رفته نسل انقلاب:Vorwärts

-خاطراتی از 18 تیر ماه هفتاد و هشت:آزادی بیان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 0:4  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

بخشی از کتاب آماده چاپ خاطراتی از خیزش ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸

امید حبیبی نیا

 

امید حبیبی نیا 

خیزش هجدهم تیر سال ۷۸ از منظر من و بسیاری از صاحبنظران یک مقطع تاریخی در راهگشایی سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی است.در اینجا بخش هایی اول تا چهارم(شامل بیست و چهار ساعت اول) خاطرات شخصی نگارنده از این خیزش پرشور را می خوانیم.

یادآوری می کنم که این روایت بخشی از کتاب آماده چاپی است که شامل سه بخش روایت شخصی،روایت دیگران و تحلیل خیزش می شود و به دلیل بدقولی ناشر قبلی ماهها انتشارش به تاخیر افتاد، از همین رو از ناشرانی که به جنبه فرهنگی و رسانه ای حرفه خود و مستند سازی تحلیل های تاریخی اهمیت می دهند درخواست می کنم در صورت آمادگی برای به چاپ سپردن این مجموعه با من تماس بگیرند.

omidha@gmail.com

 

اشاره:

از هجدهم تیر سال ۷۸ ، شش سال می گذرد،با گذشت زمان بهتر می توان به ارزیابی وبررسی های روند مدارانه آن پرداخت.

این گزارش شخصی برپایه وقایع نگاری ست که در مرداد ماه همان سال برای یک مجله که بعدا توقیف شد،نوشتم اما هفته بعد سردبیر اطلاع داد که این دستنوشته ها که بالغ بر شصت صفحه می شد، گم شده است.

بهر حال این شرح ممکن است کاستی های فراوانی داشته باشد اما چون  برداشتی ژورنالیتسی و تحلیلی  ازوقایع آن شش روز تاریخی ست ، می تواند مبنایی برای بررسی های اصولی تر از آن- که به نظر من نقطه عطفی در تاریخ جنبش انقلابی مردم ایران است- باشد. در شرح مجدد این خاطرات تا آنجا که ممکن است با تکیه بر حافظه دراز مدت سعی کرده ام نقاط عطف را به خاطر بیاورم و در ضمن از ذکر نام افراد شناخته شده در معرض خطر که هنوز در ایران هستند مگر با اجازه خودشان،خودداری کنم.

 

 

یک...

 صبح جمعه حوالی ساعت هفت صبح بود که نامزدم که آن زمان دانشجوی دانشگاه تهران و ساکن خوابگاه کوی دانشگاه (فاطمیه ) بود به من زنگ زد در صدایش نگرانی غریبی موج می زد که کم سابقه بود در حالی که صدای هیاهو و همهمه در اطرافش به گوش می رسد به من خبر داد که در کوی دانشگاه در گیری شده و از دیشب تا به حال در گیری ادامه دارد و صدای شلیک گلوله نیز به گوش رسیده است .با خونسردی همیشگی ام به او یادآوری کردم که این موضوع زیاد نگران کننده ای نیست وهمیشه سابقه داشته است.

 

واقعیت آن است که تا آنجا که به خاطر می آوردم دانشجویان کوی هر چند گاه  یک بار تظاهرات خود را از محوطه کوی به خیابان امیر آباد شمالی و گاه به  حوالی چهار راه امیر آباد می کشاندند، گاهی که قضیه جدی تر بود به میان بزرگراه می آمدند و بزرگراه را مسدود می کردند و با حضور پلیس و گاه هم با درگیریهای مختصری به کوی باز می گشتند . گاهی هم انصار حزب الله خود را به معرکه می رساند و درگیری هایی حداکثر به وسعت درگیری تجمع پارک لاله(اردیبهشت هفتاد و هشت)، که یکی از شدیدترین درگیری های چند ماه گذشته محسوب می شد، رخ می داد.

نامزدم فقط توانست یکی دو دقیقه با من صحبت کند و برای من که تا نزدیکی صبح بیدار مانده بودم تا مطلبی را برای روزنامه  صبح امروز که در آن زمان  به صورت پاره  وقت برای آن کار می کردم بنویسم، فرصت تفکر زیادی باقی نگذاشت.

 

ساعتی بعد او دوباره  زنگ زد و گفت که انصار به دانشجویان حمله کرده اند و درگیری ادامه دارد باز من به او دلداری دادم که این درگیریها همیشه سابقه داشته وچیز جدیدی نیست واین بار گفتم که اگر می خواهد بروم دنبالش اما او گفت که تمام خیابانها در کنترل پلیس ضد شورش است و تلفن قطع شد.

آخرین جمله او مرا به فکر فروبرد برای یک درگیری کوچک که پلیس ضد شورش همه خیابانها  را نمی بندد؟ ناگهان به خاطر آوردم که روز قبل روزنامه سلام توقیف شده بود. این روزنامه به دلیل افشای طرح سعید امامی معدوم برای اعمال سانسور هار و علنی در قالب همان طرحی که مجلس پنجم در حال تصویب آن بود، توقیف شده بود.

 

 آیا این درگیریها ربطی به این موضوع داشت؟ درگیری ایی که شب آغاز شده باشد و تا نزدیک ظهر هم طول کشیده باشد برایم تازگی داشت. سعی کردم تا با خوابگاه تماس بگیرم؛ کاری که در شرایط عادی هم مشکل بود، اکنون محال به نظر می رسید ودلیل اش هم روشن بود. ساعتی بعد همکار مترجم ام در روزنامه به سویت کوچک دانشجوئی من (که در آن زمان دانشجوی فوق لیسانس تحقیق در علوم ارتباطات همگانی بودم ) آمد و خبر آورد که درگیریها گسترده تر از آنی است که من تصور کرده بودم و گفت که می گویند دانشجوها کشته داده اند. پس خبر به همه جا رسیده و من بی خبر مانده ام!

 

 برای بار سوم که نامزدم زنگ زد خبرهای نگران کننده تری داشت؛ که انصارو پلیس به کوی حمله کرده و دهها نفر زخمی یا ممکن است کشته شده باشند و اینکه تا صبح صدای تیر اندازی می آمده و خروج دانشجویان دختر را از خوابگاه ممنوع کرده اند؛ چون شایع است که چند نفرشان توسط حزب الهی ها ربوده شده اند...

 

با نامزدم قرار داشتیم برویم تئاتر. بدیهی بود که به سرقرار نیاید. من هم با عجله خودم را به حوالی چهارراه امیرآباد رساندم به حضور انواع اقسام نیروهای پلیس و گارد ضد شورش با آن ظاهر خشن و رفتار قلدر منشانه  اشان در خیابان ها عادت داشتم؛ اما آن چه برایم تازگی داشت حضور گسترده انصار حزب الله در چهار راه امیر آباد و سنگر بندی خیابان بود. هیچ وقت  چنین جمعیتی ازانصار حزب الله ندیده بودم. فرصت نداشتم تا برآورد کنم که تعدادشان چقدر است چون باید راهی برای ورود به خیابان مسدود و اشغال شده امیر آباد شمالی پیدا می کردم .

 

راه ساده ترش به جای جر و بحث با افسران پلیس که در کنار انصار، اطلاعات و گارد مانع از ورود مردم به خیابان می شدند آن بود که از سمت فرعی های  بازار قزل قلعه وارد خیابان های منتهی به کوی و خوابگاه فاطمیه شد.

 

اما این خیابان ها هم مملو از گارد و انصار و اطلاعاتی ها بود، با عجله خودم را به حوالی خیابان نوزدهم رساندم و در میان دخترانی که که وسط خیابان روی زمین نشسته بودند و سرود می خواندند با نگرانی دنبال نامزدم یا دوستانش گشتم اما هنگامی که یکی از آنها با بی تفاوتی گفت که او را ندیده و به جمع متحصنین پیوست چاره ای نداشتم جز اینکه امیدوار باشم که او همان حوالی باشد پایین تر از خوابگاه فاطمیه، دانشجویان پسر نرده های آهنی را وسط خیابان گذاشته و پشت آن سنگر گرفته بودند و به سمت پلیس و انصار سنگ پرت می کردند.

 

 گروهی از دانشجویان پزشکی و دانشجویانی که از کوی به خوابگاه دانشجویان پزشکی پناهنده شده بودند، در کنار دختران بر روی زمین نشسته بودند و سرود می خواندند. ساکنین امیر آباد دسته دسته به کنار دانشجویان می آمدند و در باره وقایع دیشب می پرسیدند و این فرصت خوبی بود تا من هم از خبر ها آگاهی بیابم. پس در حالی که چشم هایم در میان صدها نفری که دربالای خیابان جنگ زده امیر آباد متفرق  بودند به دنبال نامزدم می گشت، گوشهایم به دنبال شنیدن خبر ها بود و آن چه می شنیدم  مرا به یاد به اصطلاح انقلاب فرهنگی سال ۵۹ می انداخت.

 

آن وقت من تنها چهارده سال داشتم و وقتی با سری شکسته از یک درگیری دیگر به دانشگاه رسیده بودم که درگیری چند روزه  تمام شده بود !

 

آیا حالا هم دیر رسیده بودم؟

 

اما هیچ نشانه ای در اطرافم حکایت از تمام شدن ماجرا نمی کرد برعکس هر چه ابعاد جنایت شب پیش بیشتر آشکار می شد، بر دامنه خشم و التهاب موجود در فضا می افزود. حمله به حریم کوی دانشگاه تهران به خودی خود سبب برافروختن دانشجویان می شد؛ چه رسد به آنکه این حمله با جنایتهای بی سابقه نیز همراه شود. بیشترآن چه می شنیدم روایت های فراریان از کوی بود زیرا به دلیل جنگ وگریز و حضور یک واحد پلیس که بین کوی و خوابگاه فاطمیه فاصله انداخته بود، بیشتر کسانی که آنجا بودند از وقایعی که پس از حمله شب گذشته در کوی رخ داده بود بی اطلاع بودند؛ اما از همان فاصله شاهد تیر اندازی، در گیری و مقاومت دانشجویان بوده اند.

 

صبح رفتگران شهرداری به خیابان آمده بودند تا آثار درگیری ها را در فاصله وقفه ای که رخ داده بود از میان بردارند؛ اما دانشجویان نگذاشته بودند و به آنها گفته بودند می خواهند مردم ببینند چه بر سر کوی آمده است.

بسیاری از دانشجویانی که در آنجا بودند با لباس خواب و یا گرمکن ورزشی بودند و بعضی ها هم زخمی بودند اما آثار وحشت چنان در چهره شان موج می زد که نمی خواستند آن واحد بیست نفره پلیس را که سدی میان آنها و کوی ایجاد کرده بودند از سر راه بردارند و به کوی بازگردند. همه با افسوس می گفتند که کوی ویران شده، دانشجویان فراری و ده ها نفر زخمی یا ربوده شده اند. آن چه آن ها تعریف می کردند پشتم را به لرزه در آورد.

 

انصار و پلیس با تیر اندازی زمینی و پرتاب گاز اشک آور ناگهان بر دانشجویان هجوم آوردند و در حالی که بقیه دانشجویان در محوطه کوی بودند دانشجویانی را که در خیابان بوده اند به عقب می رانند و وارد کوی می شدند. آنچه دراین حمله در کوی رخ می دهد چنان وحشت آور است که دل شنونده را به درد می آورد. دانشجویان را با نعره های "الله اکبر" و یا "رهبر از ما قبول کن"و" یا حسین "از طبقات بالا با سر به پایین می انداختند و با چاقو، پنجه بوکس ، زنجیر، چوب و میله آهنی به جان آن ها می افتادند، حتی  در هجوم به خوابگاه دانشجویان خارجی از آن ها پرسیده اند که سنی هستید یا شیعه؛ و اگرآن بخت برگشتگان می گفتند سنی هستند،  آنها را هم از ارشاد اسلامی بی نصیب نمی گذاشتند.

 

بعضی از دانشجویان خارجی ناپدید شده بودند و سفارتخانه هایشان به دنبال آنها می گشتند. با پیدا شدن سرو کله انصار در حوالی خوابگاه دختران مسئولان در مجتمع ها راقفل کرده بودند و صبح به آن ها گفته بودند فقط برای رفتن به خانه اقوام شان اجازه دارند از خوابگاه خارج شوند. دخترها هم به جای این کار آمده بودند وسط خیابان نشسته بودند و با دانشجویانی که از کوی فرار کرده بودند سرود می خواندند و شعار می دادند. شعارها کم کم رادیکال تر می شد و از "مرگ بر انصار" رسیده بود به "مرگ بر دیکتاتور"، چند دانشجوی دختر و پسر در غیاب فرمانده واحد پلیسی که راه را برای پیوستن دانشجویان بالای خیابان به دانشجویان کوی بسته بودند به آن ها نزدیک شده بودند و داشتند با سربازها صحبت می کردند و به نظر می رسید بیشتر به دنبال اطلاعات هستند. این سربازها از شمیران به آنجا آمده بودند.

من هم مانند بقیه از فرصت استفاده کردم و از کنار سربازان گذاشتم و  با سرعت خودم را به محوطه کوی رساندم و در حالی که جنگ وگریز پایین خیابان ادامه داشت وارد کوی شدم . آن چه دیدم را هرگز فراموش نمی کنم گویی یک لشگر خارجی  به کوی حمله کرده بود. کوی جنگ زده با وجود آن فضای التهاب آمیز پیرامونم چنان در هر گوشه و کنارش نشانی از وحشی گری انصار و پلیس داشت که برای من هم تازگی داشت.

 

ساختمان بیست و بیست ویک به طور کامل درهم کوبیده شده بود و تمام راه پله ها پر از خون بود. محوطه پر از خرده شیشه، سنگ، آجر و لاستیک های سوخته بود و در هر گوشه دانشجویان زخمی، گرسنه و بی پناه غریبانه روی زمین نشسته بودند. در گوشه ای دانشجویی داشت از لابه لای سوخته ها به دنبال کتاب و دفترش می گشت و جای دیگری، کسی داشت سر زخمی دانشجوی دیگری را باند پیچی می کرد. بوی لاستیک و چوب سوخته از همه جا به مشام می رسید که با بوی گاز اشک آوری که گاه به گاه به سمت کوی پرتاب می شد در هم می آمیخت.

 

اما آن چه در فضا شناور بود کینه بود. مطمئن بودم که این دانشجویان زخمی هم چون من چیزی قلب شان را  در هم می فشارد چیزی از جنس طغیان...

دو...

 

...چند دقیقه ای روی پله های ورودی ساختمان ویران شده بیست ودو نشستم؛ شاید برای اینکه دریابم چه اتفاقی افتاده است. صدایی مرا به خود آورد و دستی به شانه ام خورد؛ دانشجویی جنوبی با لهجه دلنشین اش بالای سرم ایستاده بود و مهربانانه مرا نگاه می کرد:" چیه رفیق حالت خوش نیست؟" لبخند زدم و به راه افتادم. کمی جلوتر نزدیک مسجد کوی، دانشجویان دور کسی را گرفته بودند و به سختی وی را دشنام می دادند.

 

جلوتر رفتم. آخوندی بود که می گفتند نماینده خامنه ای است.از حرف ها فهمیدم که ابوترابی نماینده ولی فقیه در دانشگاه تهران است. صدای او را نمی شنیدم؛ چون دانشجویان فریاد می زدند. یکی دو محافظ اش به سختی تلاش می کردند تا او را از دست چند دانشجوی خشمگینی که دوره اش کرده بودند، برهانند وبه مسجد برسانند.

 

گویا در آنجا تحکیم وحدتی ها منتظرش بودند تا برایشان سخنرانی کند. اما مگر دانشجویان می گذاشتند؟ چند تا از تحکیم وحدتی ها هم خود را به معرکه رسانده بودند و سعی می کردند تا وی را نجات دهند و دیگران را آرام کنند؛ اما وقتی خبر رسید که ابوترابی آمده جمعیت بیشتری دوره اش کردند وبه جای ناسزا به سمتش حمله ور شدند.

 

دیگرانی هم که عقب تر بودند فریاد می زدند: ابوترابی برو گمشو! در این گیر و دار چند ضربه هم به سر و روی ابوترابی و محافظان اش و تحکیم وحدتی ها خورد و محافظان هم وی را در حالی که عمامه اش بر زمین افتاده بود فراری دادند. چند تحکیم وحدتی جلوی بقیه را سد کردند تا او را دنبال نکنند و با سرعت وی را سوار اتومبیلش کردند و از معرکه گریختند.

 

دانشجویان عمامه ابوترابی را برداشتند و هو کشیدند. دیگران شعار می دادند "مرگ بر دیکتاتور"، " مرگ بر ابوترابی ". شعارها تا آن زمان هنوز مشخصه اصلی اش را نیافته بود. مشخصه ای که از شب همان روز به تدریج رادیکال تر و مستقل تر شد واین شعارها تحکیم وحدتی ها را کلافه می کرد. یکی دو نفر از آنها با صدای بلند به دیگران هشدار می دادند که اگر به این رفتارها و شعارها ادامه دهند، نمی توانند به طور "معقول" به خواسته های خود برسند. اما دانشجویی که سرش را با باند بسته بود با عصبانیت به آنها پرخاش کرد که وقتی مثل مغولها به ما حمله می کنند چگونه باید ساکت بنشینیم؟


ودانشجویان دیگر به تایید وی شعار دادند" خاتمی خاتمی اقتدار". از در کوی بیرون آمدم تا از نزدیک درگیری ها را ببینم حدود صد متر پایین تر از در کوی اولین لایه مقاومت دانشجویان بود که با نرده های متحرک سنگر بندی شده بود. دانشجویان ازپشت نرده هایی که وسط خیابان گذاشته بودند، شعار می دادند و به طرف انصار سنگ پرت می کردند. کمی جلوتر یک گروه ۳۰- ۴۰ نفری از فاصله نزدیک تری به سمت انصار و پلیس ضد شورش سنگ پرت می کرد.

 

تازه چند نفری برای مقابله با گاز اشک آور جلوی دهان خود دستمال بسته بودند . وقتی به آنجا رسیدم، دانشجویی با لحنی تند به من گفت : "پس کجایید شما؟" حتما از ظاهرمن فهمیده بود که من باید روزنامه نگار باشم چون تنها کسی که در آنجا با کیف رودوشی در خیابان بود من بودم. کیفی که آرم سمپوزیوم استرس بر رویش حک شده بود و تا مدتها آن را بر دوش می کشیدم. این سوال او مرا به یاد همکارانم در مطبوعات انداخت. این سو و آن سو را نگاه کردم واثری از خبرنگاران و مطبوعاتی هایی که می شناختم ندیدم. با خودم گفتم روزنامه ها باید حتما تا به حال خبردار شده باشند ولی خبرنگارها کجا هستند؟


حوالی عصر بود که عکاس صبح امروز را از فاصله ای دور دیدم؛ ولی نتوانستم از او بپرسم که تازه آمده یا از قبل آنجا بوده است. اگر چه از شدت درگیری کمتر شده بود؛ چون انصار پشت گارد پناه گرفته بود و می گفتند مقامات دولتی قرار است بیایند؛ اما هر از چند گاهی سنگ و میله به سمت ما پرت می شد.
از خیابان های فرعی خودم را دوباره به خیابان هجدهم رساندم تا شاید بتوانم نامزدم را در آن حوالی پیدا کنم. در این خیابان ها هم انواع و اقسام نیروهای پلیس و لباس شخصی های بی سیم به دست دیده می شدند؛ اما به نظر می رسید در آن زمان یا سردرگم بودند و یا دستور عدم مداخله داشتند؛ چون بی تحرک باقی مانده بودند. وقتی روبه روی خوابگاه فاطمیه رسیدم، دیدم دختران و پسران هنوز وسط خیابان نشسته اند ودارند سرود می خوانند. یکی از دخترها که می گفتند مسئول تحکیم وحدتی ها در خوابگاه دختران است از آنها می خواست که سرودهای خودشان را بخوانند و شعار های انحرافی ندهند و شعار هایی مثل: „خاتمی خاتمی حمایت حمایت“ بدهند؛ اما آنها بی اعتنا به اوهمچنان سرودهایی مثل یار دبستانی و ای ایران می خواندند.

 

از یکی از دوستان نامزدم سراغ او را گرفتم؛ ولی اوهم از ظهر به بعد خبری از وی نداشت. مطمئن بود که در خوابگاه نیست. کمی جلوتر گروهی از دانشجویان دختر و پسر با چند دانشجوی پزشکی جرو بحث می کردند که چرا به اندازه کافی از دانشجویان دیگر پشتیبانی نکرده اند. به نظرم دانشجویان پزشکی برعکس دانشجویان فنی و علوم انسانی همیشه محافظه کارتر بوده اند.

 

شاید به اقتضای رشته تحصیلی شان کمتر علاقه ای به مداخله نشان می دهند. ولی دانشجویان پزشکی می گفتند که بچه های ما الان در کوی دارند دانشجویان زخمی را مداوا می کنند. چند نفر از دختر ها اصرار داشتند که بچه های پزشکی در خوابگاه را باز کنند تا آنها از محوطه داخلی خود را به کوی برسانند.

 

من به آنها گفتم که من یکی دو ساعت پیش از جلوی این دسته سربازان که حائل دو خوابگاه شده بودند، عبور کردم و آنها هم کاری به کار من نداشتند، چون ظاهرا فرمانده شان آنجا نیست. آنها گفتند ولی انصار نزدیک کوی است. دیدم آن چنان وحشت کرده اند که نمی دانند سیصد متر پایین تر چه خبر است. گفتم کوی الان در دست دانشجوها است و انصار هم پایین خیابان مستقر شده اند. با ناباوری پرچم بزرگ یا حسین انصار را که روبه روی کوی درحال تکان تکان خوردن بود به من نشان دادند وگفتند پس آنها مگر انصار نیستند؟ با خنده گفتم نه آنها بچه های خودتان هستند.

 

انصار را فراری داده اند و پرچم را از دست آنها گرفته اند. اگر اشتباه نکنم این همان پرچمی است که عکسی هم از آن در صبح امروز چاپ شده بود و همان عکاس ما آن را گرفته بود. سرانجام تصمیم آنها این شد تا از نگهبانی خوابگاه پزشکی بخواهند در خوابگاه را باز کند تا آنها خود را به کوی برسانند. به آنها گفتم که دانشجو ها گرسنه وزخمی هستند. هرچه می توانند با خود بردارند. دخترها به سرعت به خوابگاه برگشتند و به دیگرانی که وسط خیابان تحصن کرده بودند نیز تصمیم خود را گفتند. بیشتر آنها با عجله به طرف اتاق های خود راه افتادند.

 

دانشجوهای فراری کوی و دانشجوهای پزشکی هم به طرف نگهبانی خوابگاه پزشکی راه افتادند تا آنها را ترغیب کنند که درهای خوابگاه را بازکند. گویا یکی به مسئولان خوابگاه فاطمیه این موضوع را اطلاع داد؛ ولی دیر شده بود. قبل از آنکه در خوابگاه دختران بسته شود، بسیاری از دخترها با مواد غذایی، پتو و وسایل پانسمان از خوابگاه خود بیرون زده بودند. بعضی ها هم با جر و بحث در واقع فرار کردند و چند نفری هم پشت در ماندند که جسورترهایشان جلوی چشم مسئول خوابگاه که بچه ها به طعنه او را حاج خانم صدا می کردند و گویا فامیلش مرادی بود از نرده ها بالا رفتند وخود را به سایرین رساندند.

 

من هم تصمیم گرفتم تا با آنها همراه شوم. خودم را به سایرین رساندم که با دعوا و مرافعه داشتند نگهبان خوابگاه پزشکی را کنار می زدند؛ ولی نمی دانم که در وسط دو خوابگاه چگونه باز شد چون وقتی من از خوابگاه پزشکی به کوی رسیدم دخترها و دانشجویان پزشکی داشتند دانشجویان زخمی را مداوا می کردند و به آنها آب و بیسکویت می دادند. در حالی که دانشجویان فراری ناباورانه به خوابگاه ویران خود نگاه می کردند، از یکی شنیدم که معین آمده.

 

دوباره خودم را به دراصلی کوی رساندم. معین، وزیر فرهنگ و آموزش عالی، بدون محافظ در حلقه دانشجویان به نظر بسیار پریشان می آمد و شاید همین حالت او بود که سبب می شد دانشجویان کمتر به وی پرخاش کنند؛ اما او از هر طرف در معر ض سوالات پیاپی بود: چرا خاتمی سکوت کرده؟ چرا صدا و سیما خبری نداده؟ چرا تو استعفا نمی دهی؟ معین سعی می کرد به همه سوالات جواب بدهد:" آقای خاتمی خیلی متاثر شده اند و در جلسه امروز هیات دولت قرار شد که به موضوع رسیدگی کنند... من هم استعفایم را داده ام و آمده ام." با این حرف چند تن از دانشجویان شعار دادند:" خاتمی خاتمی استعفاء ". دیگران در باره سکوت خامنه ای می پرسیدند و بی محابا می گفتند مگر انصار زیر نظر رهبر نیست چرا رهبر چیزی نمی گوید؟ معین البته برای این سوال جوابی نداشت.

 

لحظاتی بعد او به مسجد رفت و با دانشجویان و تحکیم وحدتی ها به گفتگو نشست . دانشجویان هم کاری به کارش نداشتند. وقتی از کوی خارج شدم .دیدم برای انصار با وانت غذا آورده اند.کمی دورتر خبرنگار ایرانی فرانس پرس را دیدم از همان دور برای هم سری تکان دادیم اما او نزدیکتر آمد و ازمن پرسید که چه خبرهایی دارم من هم هرچه می دانستم به او گفتم یکی از دانشجویان وقتی فهمید که او خبرنگار فرانس پرس است اورا با خود به داخل کوی برد تا خوابگاههای ویران شده را نشانش بدهد . نزدیک جایی که انصار درحال تجدید قوا بود چند فرمانده ارشد پلیس در حال گفتگو با دانشجویان بودند نزدیک تر رفتم تا ببینم چه می گویند ، یکی از افسرها که سرتیپ بود به دانشجویان می گفت شما به داخل کوی برگردید تا ما انصار را عقب بزنیم .

 

دانشجویان می گفتند اینجا خانه ماست ، شما اول انصار را عقب ببرید بعد ما برمی گردیم داخل کوی. در همین هنگام دانشجوی دیگری که تازه رسیده بود و چوبی در دست داشت با خشم گفت :" جناب ما کجا برگردیم ؟مگر جایی داریم که برگردیم؟ همه جا را که داغان کرده اند . شب کجا بخوابیم؟ می خواهید شما راببرم نشانتان بدهم؟ "البته بدیهی بود که آنها جرات نمی کردند از نیروهای خودشان فاصله بگیرند . بحث زیاد طول نکشید چون انصار که غذای مفصلی خورده بود و بچه ها می گفتند از بیت رهبری برایشان فرستاده اند بار دیگر شروع به رجز خوانی کرد. فرماندهان پلیس به سمت آنها برگشتند تا آنها را آرام کنند و در حالی که ما کمتر از بیست نفر بودیم که در میان دو خط آتش مانده بودیم ناگهان انصار پلیس را کنار زد و به طرف ما هجوم برد. ما در فاصله ده قدمی انصار بودیم اما من که مطمئن نبودم بتوانم از چنگ تعقیب کنندگان بگریزم به جای آنکه به بالای خیابان برگردم رفتم توی یک فرعی واز خیابان دیگری دوباره برگشتم روبروی کوی که دوباره درگیری دانشجویان و انصار آغاز شده بود اما نیروهای انصار هر چقدر جلوتر می آمدند از جراتشان کمتر می شد و کم کم به عقب برمی گشتند این موضوع سبب شد تا دانشجویان از ترس آنها استفاده کنند و حمله را با ضد حمله پاسخ گویند و ناگهان صدها نفر از بچه ها به سمت انصار حمله کردند .

 

انصار وحشتزده سراسیمه فرار کرد ولی دانشجویان که انصار را تا پشت نرده های گارد ضد شورش تعقیب کرده بودند نگذاشتند تا آنها پشت گارد سنگر بگیرند و با حمله به گارد و انصار هردو را تا چهارراه امیر آباد عقب راندند، گاردی ها چند تیر هوایی شلیک کردند اما این کارسبب وحشت کسی نشدند و ناچار به عقب بازگشتند و حدود دویست متر پایین تر موضع گرفتند . دانشجوها هم نرده ها را دویست متر جلوتر کشیدند و وسط خیابان روی زمین نشستند و شروع کردند به مسخره کردن انصار . در همین هنگام بود که یکی دیگر از دوستان نامزدم را دیدم و او به من گفت که قبل از این درگیری او را درهمین حوالی دیده بود. وقتی بالاخره نامزدم را پس از ساعتها پیدا کردم او بار دیگر تند تند تمام وقایع دیشب تا به حال را برای من شرح داد و در حالی که وارد کوی می شدیم به من گفت که چگونه صبح از خوابگاه بیرون زده است و ظهر برای دانشجویانی که شاهد بودند برای سربازان چلومرغ آورده بودند، آب برده است.مثل صحرای کربلاًً!


چند دانشجوی زخمی را که در درگیری مجروح شده بودند به مسجد می بردند تا مداوا کنند، اما دریغ از یک آمبولانس. یکی از آنها که سرش کاملا شکافته شده بود و خون از آن فوران می کرد نیم ساعت پش کنار من ایستاده بود و داشت با فرماندهان پلیس" گفتمان "می کرد!...

سه...

درگيريهای آن شب چندان دامنه دار نبود. اما مگر می شد حضور پرشمار انصار که احتمالا تمام نيروهايش را فراخوانده بود،را خطری بالقوه تلقی نکرد. کم کم دانشجويان تهرانی دانشگاه تهران سر می رسيدند تا از دوستان و همکلاسی هايشان حمايت کنند و همين طور دانشجويان ساير دانشگاهها به خصوص دانشگاه شريف و ملی(بهشتی) و بعدها دانشجويان دانشگاه آزادکه چند نفرشان را هم من می شناختم چون در آن زمان من در پژوهش دانشکده هنر واحد مرکز هم کار می کردم و چند تايی از آنها و از جمله بچه های نمايش را به خاطر رفت و آمدهايشان به مديريت پژوهش به نام می شناختم آنها هم گاهی که از درگيريها فراغت می يافتند پيش من می آمدند و بحث می کرديم.

 

احمد باطبی را هم با آنها ديده بودم .جوانی خوش سيما با موهای بلند که برای ايفای نقش عيسی يا حواريش (يادم نمانده) در سريال تلويزيونی مريم که ساختش سه سال طول کشيد و بدجوری هم آبکی از آب درآمد، آماده می شد. اما او خود مسيح خود شد وصليبش را بر دوش کشيد. اين وقايع مربوط به روزهای بعد می شود . به شب هجدهم تير ماه بازگرديم.


انصار حزب الله که در واقع همان بسيجی ها و کارمندان سپاه و حراستی های ادارات بودند در ضلع جنوبی و نزديک چهارراه امير آباد پشت گارد سنگر گرفته بودند،کسی يا کسانی در حال سخنرانی و تهيج آنها بودند. خيلی دلم می خواست ببينم چه کسانی آنها را هدايت می کنند...مثلا آيا هم کلاسی و هم دانشگاهی های سابق من در دوران لیسانس که هر دو دست راست و چپ الله کرم محسوب می شدند هم در بين آنها هستند يانه؟


نامدارص را دوستان گاه به گاه در حال هدايت از راه دور انصار ديده بودند و ابول. م را گاه به گاه در برنامه ريزی امورات خفيه. مثل پرونده سازی و جاسوس بازی. متاسفانه اين هردو همکلاس دوران دانشگاه من بودند. با آمدن چند مقام امنیتی به حوالی کوی و ورود چند نفر از سران تحکیم وحدت و میانجی های مرتبط که اگر اشتباه نکنم ابوالفضل فاتح دانشجوی پزشکی آن دوران و مدیر خبرگزاری ایسنا ی فعلی هم در میان آنها بود و احتمالا مسئول بسیج دانشگاه علوم پزشکی تهران، از دامنه درگیر یها کاسته شد. نیروهای انتظامی و گارد دیگر کاری به کار مردمی که از پیاده رو ها خود را به خیابان امیر آباد و بیشتر به کوی می رساندند نداشتند و البته اگر کسی جرات می کرد می توانست که از همین مسیر هم برگردد.

 

کاری که من کردم، از فرصتی که نامزدم با دوستانش کنار جدول خیابان نشسته بودند و اطلاعات شب گذشته تا آن لحظه را رد و بدل می کردند استفاده کردم و پشت سر یک خانواده چها ر نفری که با احتیاط از کنار انصار حزب الله رد می شدند راه افتادم.

 

همکلاسی های سابقم در میان گروه حدود صد نفری انصار نبودند. از تعداد انصار هم به شدت کم شده بود . اما یکی از کسانی را که با بیسیم در گوشه ای ایستاده بود و در حال گزارش ماوقع بود و دیگران مرتب "حاجی، حاجی" صدایش می کردند شناختم و از آنجا که او هم به خوبی مرا می شناخت به سرعت راه خود را به سمت بازار قزل قلعه تغییر دادم و مجددا از فرعی ها به امیر آباد برگشتم. شاید در آن لحظه وظیفه رهبری انصار بر عهده حاج کرمی معاون اطلاعات حراست صدا و سیما بود( وی قبلا مدیر حفاظت اطلاعات لشگر قدس بود) که به خودی خود دیدنش سبب وحشت کارکنان صداو سیما می شد چه برسد به آنکه او را در میان گارد آهنین ش ببینی!


وقتی برگشتم دیدم از پشت بام روبروی کوی چند نفر با قیافه هایی که می شد حدس زد از چه ارگان امنیتی باشند آشکارا در حال تصویر برداری از تحرکات دانشجویان و مردم در برابر کوی هستند . تا آن شب تعداد کسانی که چهره خود را با دستمالی می بستند بسیار کم بود اما به دلیلی کاملا موجه از روزها و شب های بعد دانشجویان وجوانان دستمالی برای مخفی کردن خود از چشم نامحرم دوربین های ارگانهای مختلف امنیتی و حتی خبرنگاران می بستند.

 

وقتی که عکس های خبر نگاران مدرک جرمی علیه دانشجویان و جوانان شد من تازه دریافتم که چگونه تصویرسازی از یک واقعه تاریخی می تواند وجوه گوناگون داشته باشد. اگر چه تصویر برداری از دانشجویان و جوانان و مردمی که آنجا بودند و گاه در حال شعار و گاه در حال تمسخر انصار می توانست سبب نگرانی باشد اما در آن شب به دلایل مختلف دانشجویان کوی تصور نمی کردند که مقاومت و دفاعشان در برابر تهاجم به خانه شان عملی خلاف قانون تلقی شود در واقع با وجود حضور برخی از مقامات دولتی و از جمله وزیر آموزش عالی در میان دانشجویان ، آنها گمان نمی کردند که روزی از همین فیلم ها به عنوان سندی برای اغتشاش آفرینی و اثبات اتهام اقدام بر ضد امنیت ملی استفاده شود چه در این صورت معین و تاج زاده و ربیعی و سران تحکیم وحدت و حتی برخی از سران بسیج علوم پزشکی که ادعای ندامت و برائت می کردند و در آنجا حضور داشتند نیز باید مشمول این اتهام می شدند!


وقتی به مسجد کوی که به تریبون مخالفت با سیاستهای جمهوری اسلامی و مرکز درمانی دانشجویان بدل شده بود رفتم، یکی دو نفر از مسئولان بسیج را دیدم که با برخی از دانشجویان بحث می کردند آنها ادعا می کردند که اگر انصار به کوی حمله کرده آلت دست صهیونیستها قرار گرفته برای اینکه کشور را نا امن کنند و بسیج دانشگاه تهران فردا در این باره اطلاعیه خواهد داد و این جنایت را محکوم خواهد کرد.


موضع آنها در آن شب با شب بعد زمین تا آسمان تفاوت پیدا کرد اگرچه تا آنجا که یادم می آید بسیج دانشگاه تهران دو اطلاعیه داد یکی روز شنبه بود که جنایت را محکوم کرد و دیگری دو روز بعد بود که سوء استفاده ضد انقلاب از واقعه را محکوم کرد. با آنکه بسیجی ها خیلی زود ناچار شدند از کوی خارج شوند اما آن شب شاید خیلی ها تصور می کردند که درگیریها تمام شده ؛ بسیج محکوم می کند ، خاتمی محکوم می کند ، رهبر محکوم می کند ،حتی انصار هم محکوم می کند و قضیه تمام می شود آن وقت می رویم که سودپرتقال فروش را محاسبه کنیم!


اتفاقا اگر اشتباه نکرده باشم انصار حزب الله هم فردای آن شب این حمله را محکوم کرد و هر گونه انتساب یورشگران به خود را شدیدا تکذیب کرد، رهبر هم که همین کار را کرد اما با کمی تاخیر. از تنها کسی که صدایی در نیامد جز در روزی که فرمان سرکوب صادر کرد خاتمی بود ، اما دانشجویان و جوانانی که این حمله را یورشی به خانه خود، آزادیها و مطبوعات شبه مستقل می دانستند، نمی خواستند تا با" کی بود کی بود من نبودم! " قضیه چون قتل های زنجیره ای تمام شود.

 

جرقه زده شده بود...واقعیت آن است که کسانی که فکر می کردند کار به همان جا ختم می شود اشتباه می کردند همان طور که کسانی که تصور کردند با دستگیری هزاران نفر و سرکوب گسترده و ایجاد جو رعب و وحشت وترور موفق شده اند خیزش مردم و دانشجویان را خفه کنند نیز اشتباه کرده اند.


حوالی غروب بود که یکی از همکارانم در صبح امروز را دیدم ، خانمی که از همشهری به این روزنامه آمده بود و حالا به جای گزارشهای اجتماعی جنجال برانگیز گزارشهای سیاسی داغ می نوشت و دو ترم در دوران فوق لیسانس از من جلوتر بود. فرصتی پیش نیامد تا آن شب با او گفتگو کنم اما دیدم که او هم همان کاری را می کند که من می کنم ، یعنی ارائه اطلاعات اصلی و جانبی به داشجویان و البته او اشخاص را به دلیل چند سال کار مستمر در سرویس اجتماعی همشهری که روزنامه ای دولتی محسوب می شد بهتر از من می شناخت.

 

یک ساعت بعد یکی از دوستان نامزدم از قول وی نقل کرد که خبرگزاری فرانسه خبر درگیریهای شب گذشته را بطور وسیع منعکس کرده و تاکنون اغلب خبرگزاریها اخبار این درگیریها را روی تلکس خود فرستاده اند واین نشان می داد که او تا عصر در روزنامه بوده است . بچه های صبح امروز دائم در حال رفت وآمد بین دفتر روزنامه در هفت تیر و امیر آباد بودند چون صفحات روزنامه در حال تهیه بود و فکر می کنم جز من که هیچ یک از نوشته هایم را درباره آنروزها را سردبیر وخود حجاریان به چاپخانه نسپردند، تقریبا همه همکاران ثابت و پاره وقت صبح امروز چندین مقاله و یادداشت در باره وقایع آن روزها نوشتند اگر چه بعدها دریافتم که این ممنوعیت فوق العاده برای من تا چه حد به سود من تمام شده است.

 

البته دلیل اصلی منع چاپ نوشته های من در روزنامه در آن زمان وجود همکاری قدیمی از روزنامه اطلاعات و بعدها مجله دوران در سمت دبیری سیاسی روزنامه بود که ظاهرا در هیئت خیر خواهی ولی در واقع به دلیل مسائل شخصی مانع از چاپ نوشته های بارها سانسور شده من در آن یک هفته توفانی می شد که خود داستانی دیگر است.


بهر حال خبر ماجرا تا آن سوی عالم هم رسیده بود و هنوز صدا و سیما خبری از این وقایع دهشتناک نداده بود همه منتظر رسیدن ساعت ٩ شب بودند تا ببینند سیمای جمهوری اسلامی چگونه خبر را پخش خواهد کرد . بچه ها می گفتند خبر نگاران صدا وسیما را حوالی ظهر در اطراف کوی دیده اند اما بدون دوربین ،پس اگر تصویر وگزارشی تهیه نشده ،شاید حداقل خبری کوتاه پخش کنند. بعدها که در شبکه تازه تاسیس خبر مشغول به کار شدم یکی از خبرنگارانی که نور چشمی مدیران این شبکه بود در صحبتی با همکاران ادعا می کرد که دانشجویان به آنها در شب هجدهم حمله کرده اند . این موضوع واقعیت داشت امانه درشب هجدهم ونه به او.از اتفاق زمانی که شب نوزدهم گزارشگران صدا وسیما در حال فرار بودند من داشتم از همان فرعی به کوی برمی گشتم.

 

من از چندین نفر که می دانستند من روزنامه نگار هستم این موضوع را شنیدم که ظهر روز هجدهم خبرنگاران شناخته شده صدا وسیما بدون دوربین در حوالی کوی دیده شده بودند. بنابراین وقتی یک سال بعد، مدیر خبرنگاران شبکه خبر در جلسه ی مدیران که من هم در آن حضور داشتم گفت ما چون مورد حمله قرار گرفتیم نتوانستیم از وقایع کوی گزارش تهیه کنیم! شاید تصور نمی کرد که اتفاقا من هم در همان زمان در آنجا حضور داشتم . البته بسیاری از مردم نمی دانند که صدا و سیما برای پوشش تصویری این وقایع یکی از اولین جوایز خبری خود را از آسیاویژن در یافت کرده است ...

 

بهر حال حدود ساعت هشت شب بود که از کنار همان فرعی که ما روی جدول کنار خیابان نشسته بودیم یک موتور سیکلت معمولی جلوی کوی آمد چون هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود چهره راکبین موتور سیکلت مشخص بود، دوستی که کنار من نشسته بود و عکاس فرانس پرس بود با دیدن کسی که ترک موتور نشسته بود به من گفت : تاج زاده! من در آن هنگام تاج زاده را نمی شناختم ولی می دانستم که یکی از کسانی ست که با تحکیم وحدتی ها رابطه نزدیک داردواز آن جا که تحکیم وحدتی ها یکی یکی خود را به کوی می رساندند حدس زدم که برای ملاقات با آنها و کنترل اوضاع به اینجا آمده است.

 

قبل از آنکه تاج زاده به در کوی برسد و ما هم به دنبالش وارد کوی شویم گویا چند نفر از معدود دانشجویانی که از ترس دوربین هایی که درحال تصویر برداری بودند چهره خود را پوشانده بودند از وی پرسیده بودند که وی کیست زیرا با تاریک شدن هوا آنها بار دیگر احتمال آغاز درگیری را می دادند و گویا همراه تاج زاده وی را معرفی کرده بود : معاون امنیتی وزارت کشور! همان جا دانشجویان به دورش حلقه زده بودند و رگبار پرسش بود که بر وی می بارید من و نامزدم و دوست عکاسم که در حال عکسبرداری بودتقریبا در کنار تاج زاده ایستاده بودیم و نامزدم کلت تاج زاده را که از زیر کتش معلوم بود به اشاره به من نشان داد.


تاج زاده داشت دانشجویان را دلداری می داد و می گفت که شدیدا با حمله کننده ها هر کس که می خواهند باشند برخورد خواهیم کرد واز این حرفها. اما پاسخگویی به سوالات دانشجویان آسان نبود؛
"مگر نیروی انتظامی زیر نظر شما نیست پس چرا با انصار به کوی حمله کرده؟ "


تاج زاده جواب می داد: "ما متخلفان را دستگیر می کنیم ، شورای امنیت ملی تشکیل جلسه داده من هم الان دارم می روم گزارش این واقعه را برای شورا ببرم."


"تا به حال چند نفر از مهاجمان را دستگیر کرده اید؟" تاج زاده در حالی که سعی می کرد لحن ش همچنان اقناع کننده و دلسوزانه باشد می گفت :" ما در حال بررسی هستیم. گزارشهایی به ما رسیده ، فرماندهان خاطی عزل خواهند شد و کسانی که در حمله شرکت کردند یا مانع از حمله نشدند به دادگاه نظامی فرستاده می شوند."


دانشجویی عصبانی تر از بقیه خود را جلوی تاج زاده رساند و با لهجه آذری تقریبا فریاد کشید" آقای تاج زاده از دیشب تا به حال اینجا فلسطین شده و ما هم فلسطینی ! وزارتخونه شما با اینجا پنج دقیقه هم فاصله نداره، چرا این قدر طول کشید تا به اینجا تشریف بیاورید؟" تاج زاده دیگر نتوانست پاسخ این سوال و آوار سوالاتی که بر سرش فرود می آمد را بدهد ما با فشار جمعیت عقب رانده می شدیم و از پشت جمعیت هم ندایی به گوش می رسید که "بزنیدش فلان فلان شده را!"

 

دانشجویان که خشمگین تر شدند، همراه تاج زاده دخالت کرد و تقریبا با مرافعه تاج زاده را نجات داد و به داخل کوی کشاند که دوستان تحکیم وحدتی ش هم به دادش رسیدند تا به بلای ابوترابی دچار نشود آنها دائم با صدای بلند توضیح می دادند: " آقای تاج زاده آمده تا کوی را ببیند برود به دولت و شورای امنیت گزارش بدهد" اما ساکت کردن دانشجویان خشمگین کار آسانی نبود شاید اگر صدای شلیک گلوله از پایین خیابان نبود که حواس دانشجویان را پرت کند ، عاقبت کار او هم مانند رئیسش و نماینده خامنه ای می شد اما دانشجویان که از اطراف او پراکنده شدند و به سمت نرده های پایین خیابان رفتند تا بپرسند که چه اتفاقی افتاده او وهمراهش و اطرافیانش توانستند وارد کوی شوند.

 

ماهم به طرف پایین خیابان رفتیم و چون چیزی از مبدا و دلیل شلیک تیر دستگیر مان نشد به روبری کوی برگشتیم جایی که معین هم مثل ما روی جدول کنار خیابان نشسته بود و داشت با دانشجویان گفتگو می کرد. ساعتی بعد تاج زاده با همان موتور در حالی که با بیسیم یا موبایل صحبت می کرد از کوی خارج شد و از همان مسیر دور شد. ماهم به دنبال چیزی برای خوردن وتماشای اخبار تلویزیون به سمت بالای خیابان حرکت کردیم.


نامزدم رفت تا از مغازه های خیابان هجدهم چیزی بخرد و من با گروه کوچکی از دانشجویان از پشت نرده، تلویزیون نگهبانی خوابگاه پزشکی را نگاه می کردیم که در حال پخش اخبار بود. خلاصه اخبار تمام شد و اثری از حمله به کوی دانشگاه نبود ، ناسزاها به لاریجانی و رئیس لاریجانی آغاز شد.


خبر اول: ملاقات خامنه ای با یکی ، خبر دوم ملاقات خاتمی با یکی دیگر ، خبر سوم ملاقات ناطق نوری با یکی دیگر و همین طور تارسید به اخبار خارجی و بخش اخبار خارجی و اخبار پایانی که خبر همزیستی مسالمت آمیز موش و گربه ای در کره را هم برای هپی اند اخبار پخش کرد. نمی توانم حالت خودم را شرح بدهم فقط بگویم که اگر نرده ها مانع نبود دانشجویان آن تلویزیون سیاه وسفید قدیمی را همان جا از فرط عصبانیت خرد می کردند .یک باره صداها از همه جا اوج گرفت :" مرگ بر لاریجانی، مرگ بر لاریجانی".


دیگران هم هرجا تلویزیونی گیر آورده بودند خبر ها را دیده بودند و صبور تر هایشان تا پایان اخبار هم دندان برجگر گذاشته بودند وشرح اخبار تمام ملاقاتها و دید و بازدیدهای سران جمهوری اسلامی و مهمانان ریز و درشتشان را تحمل کرده بودند، تا شاید جمله ای هم پس از خبر همزیستی موش و گربه در باره جنایتی که در فاصله ای نه چندان دور از ساختمانهای عریض و طویل صدا وسیما رخ داده بشنوند...اما چه انتظار بیهوده ای!


از این جبعه جزضج نالهِ عوام فریبانه، کلامی به حقیقت بیرون نمی آید مگر اعلام زمان دمیدن خورشید و فرا رسیدن شب.


و این خود بر آتشفشان خشم دانشجویانی که جایی برای خواب و استراحت نداشتند و یک شبانه روز بود که وسط خیابان با گارد و حزب الله، با باتوم و سنگ و گاز اشک آور وگاه شلیک کلت کمری روبرو بودند دامن می زد... وشاید خود نمکی شد بر زخمی کهن...


چهار...

ساعت از ده شب گذشته بود و این زمانی بود که درهای خوابگاه دختران بسته می شد؛اما آن شب در خوابگاه فاطمیه هم اثری از مقررات همیشگی نبود. دانشجویان دختر بدون توجه به مسئول شب و نگهبانان وارد و خارج می شدند؛ اما من از نامزدم خواستم تا به خوابگاه برگردد زیرا امنیت آنجا در آن زمان از خیابانهای اطراف کوی که تحرکات مشکوکی توسط موتورسوارهای انصار در آنها،آغاز شده بود بیشتر بود.


خودم هم به حوالی کوی بازگشتم و کنار چند دانشجویی که با معین روی جدول کنار خیابان نشسته بودند ، نشستم.


بحث ها که به برخورد با انصار کشیده شد معین نیز گاه به گاه حرف اطرافیان را تایید می کرد و می گفت که ما نمی توانیم با انصار برخورد کنیم. از معین پرسیدم آیا وقت آن نرسیده است تا به جای ورود هر چه بیشتر سهمیه ایها به دانشگاهها ، شرایط را برای فعالیتهای سیاسی دانشجویان خارج از کنترل انجمن های اسلامی باز گذارد؟ معین بخش اول سوال مرا بی پاسخ گذاشت و در باره بخش دوم هم گفت که آیین نامه فعالیتهای مجامع دانشجویی تصویب و ابلاغ شده است در میان اعتراضات دانشجویان بار دیگر به او یاد آوری کردم که بر فرض آنکه این آیین نامه واقعا پاسخگوی نیاز دانشجویان باشد و بر فرض آنکه دانشگاهها نیز به رعایت آن پایبند باشند؛ شما بهتر از هرکسی می دانید که در دانشگاهها امکانات برابر برای فعالیت سیاسی دانشجویان وجود ندارد.

 

امکانات دانشگاه یا در اختیار انجمن اسلامی وابسته به جناح دوم خرداد است و یا بسیج وابسته به جناح مقابل.به علاوه این آیین نامه را من دیده ام اگر کسی بخواهد بر اساس آن فعالیت سیاسی بکند بهترین کاری که می تواند بکند این است که هیچ کاری نکند چون اصولا چنان عرصه را تنگ گرفته است که جز همان دو نهاد وابسته به مراجع قدرت هیچ جریان مستقلی نمی تواند فعالیت کند.

 

معین فرصت پاسخگویی چندانی نیافت چون بقیه دانشجویان اطرافش این سوال را به شیوه های مختلف تکرار کردند و به ویژه از او می پرسیدند تا به کی باید میان مردم تبعیض برقرار شود ، یازده سال از جنگ گذشته اما هنوز یک گروه با شش ماه عضویت در بسیج، از سهمیه بسیج استفاده می کنند و می روند دانشگاه در حالی که همه می دانند که به ضرب پارتی بازی مدرک می گیرند.


دانشجویی نیز می گفت من سه سال پشت کنکور ماندم تا بیایم دانشگاه تهران اما همکلاس چند سهمیه ای هستم که یک انشاء یک صفحه ای در وصف علم و ثروت هم نمی توانند بنویسند و دائم نمرات ناپلئونی می گیرند ، بعد از درس هم وضع به همین منوال است. آنها را که به راحتی از گزینش ها رد می شوند و سهمیه هم دارند رها نمی کنند که من را استخدام کنند.تازه همین همکلاسی ها باید در باره من نظر بدهند که مثلا من در زمان دانشجویی چکار می کردم ، چه کتابهایی می خواندم ، نماز جمعه می رفتم یا نه و...


بحث با معین داغ شده بود که خبر آوردند یکی از دانشجویان پزشکی یک چشمش را از دست داده و یک دانشجوی دیگر نیز ضربه مغزی شده است. برخاستم و رفتم به مرکز اخبار کوی یعنی مسجد که زخمی ها همچنان بر روی موکتهایش در حال مداوا بودند.

مسجد کوی ستاد پزشکی مداوای مجروحین
در گوشه ای چند دانشجو داشتند دستمال به صورت خود می بستند و به نوعی کارها را بین خود تقسیم می کردند . قرار بود تا آنها از نرده های پایینی به انصار نزدیک شوند ، تحرکات آنها را زیر نظر بگیرند و به دیگران خبر بدهند.

 

چون شایع شده بود که انصار در حال آماده شدن برای حمله مجدد است. از آخرین حمله آنها چند ساعت گذشته بود و از مقامات فقط معین در آن حوالی باقی مانده بود که می گفت من برای آنکه شما احساس امنیت کنید تا صبح همین جا می مانم ولی وقتی من از مسجد بیرون آمدم و به سمت پایین خیابان رفتم اثری از معین ندیدم.


نزدیک نرده ها یکی از عکاسان ایرنا را دیدم که نشسته بود و مشغول بحث با دانشجویان بود. از حرفهایش فهمیدم که منتظر خبر هایی نشسته است و تازه از سمتی که انصار تجمع کرده بودند و شعار می دادند بالا آمده است.


دانشجویان نرده ها را کمی بالاتر کشیده بودند تا به کوی نزدیکتر باشند. خبرنگار ایرنا بعدا به من گفت که ده نمکی را آنجا دیده است واین موضوع نشان می دهد که خبر هایی هست. پایین خیابان دیگر اثری از فرماندهان پلیس هم نبود . چند ستون گارد در حال آماده شدن بودند و پشت سر آنها انصار با نعره های حزب الله ماشاء الله صف کشیده بودند . کسانی که بالای پشت بام روبروی کوی در حال تصویربرداری بودند نیز تعداشان رو به افزایش گذاشته بود.


در خیابانهای روبروی کوی نیز چند موتور سوار دیده می شدند که در حال مانور دادن بودند.
در حالی که چند دانشجویی که نقاب بر چهره زده بودند حزب الهی ها را دعوت به مبارزه می کردند،. یک نفر از تحکیمی ها نیز با بلندگو از دانشجویان می خواست تا به داخل کوی برگردند.


حوالی نیمه شب بود که بار دیگر درگیریها آغاز شد و این بار دانشجویان تاب رجز خوانی های انصار را نیاوردندو به سمت آنها پیش رفتند و سنگ پرت کردند. انصار هم همراه با گارد حمله کرد ، تعداد نیروهای انصار آن چنان زیاد بود که هیچ چاره ای جز عقب نشینی نبود من هم به همراه بسیاری به کوی برگشتیم و حتی دانشجویان در کوی را هم بستند. تعدادی از دانشجویان هم به طرف بالای خیابان گریختند و گارد و انصار تا پشت در کوی جلو آمدند.


دانشجویانی که بالای خیابان بودند با کینه بسیاری با انصار درگیر شده بودند و در حالی که تعدادی از دانشجویان در حال بالا رفتن از پشت بام مخابرات برای پرتاب سنگ به سمت گارد و انصار بودند ، بقیه پشت در منتظر مانده بودند تا به انصار حمله کنند . شعار های دانشجویان در این لحظات به گونه برگشت ناپذ یری قهر آمیز شده بود و بیشتر شعار می دادند :" می کشم می کشم آنکه برادرم کشت !" نیروهای گارد و انصار از دو سو زیر باران سنگ بودند ، گارد ناچار شد کمی عقب برود ولی وقتی سنگ باران ها از پشت بام مخابرات ادامه یافت یکی دو گاز اشک آور به سمت پشت بام مخابرات پرت کرد که یکی از آنها را یکی از بچه ها مجددا به سمت خودشان پرت کرد.


در همین هنگام بقیه دانشجویان در کوی را باز کردند و به سمت نیروهای انصار و گارد که متفرق شده بودند حمله کردند ، در میان دود و گاز اشک آور فضایی که در آن لحظات حکمفرما بود تفاوتی با فضای جنگ نداشت با این تفاوت که در یک سو دانشجویان بی سلاح و در سوی دیگر گارد مسلح و حزب الله وحشی در حال نبرد تن به تن بودند. بار دیگر دانشجویان انصار و گارد را با درگیری شدید عقب زدند و تایرها را جلوی نرده ها آتش زدند .


هنگامی که زخمی هارا به طرف مسجد می بردند ، عکاس ایرنا را دیدم که حالش به هم خورده بود و حتی یک عکس هم نتوانسته بود بگیرد چون وقتی بالای پشت بام مخابرات رفته بود نارنجک گاز درست کنار او منفجر شده بود و حالش را بهم زده بود.در آن شبها گارد نارنجکهایش را مطابق معمول به سمت بالای سر دانشجویان پرت نمی کرد تا در میان آنها به زمین بیفتد بلکه مستقیما بانشانه روی به سمت دانشجویان و اغلب سر آنها شلیک می کردند ، یکی از این نارنجکها دو شب بعد از کنار سرمن رد شد و با این حال داغی آن را بر گردنم احساس کردم.

 

دانشجویی هم که چشمش را از دست داده بود با نشانه روی گاردیها به سرش نارنجک توی سرش فرو رفته بود و ناچار او را که از بیمارستان چشم فارابی برمی گشته دوباره به همان بیمارستان می برند و چشمش را تخلیه می کنند تا عفونت به مغز سرایت نکند وی را چند روز بعد با گروهی از دانشجویان مصدوم که بیشتر آنها از اتفاق از خانواده های قربانیان جنگ بودند به ملاقات خامنه ای بردند تا نشان بدهند که خامنه ای که وحشتزده شده بود از حمله به کوی پشتیبانی نکرده است ، آن هم در روزهایی که مردم شخص خامنه ای را مسبب حمله به دانشجویان می دانستند.


درگیریهای پراکنده تا نزدیکی بامداد ادامه یافت ومن هم در خیابان یا مسجد بین دانشجویان مانده بودم. به خوبی می شد در یافت که دو جریان در حال برنامه ریزی برای کنترل وقایع هستند یکی تحکیم وحدتی ها که تصور می کردند می توانند از این وقایع برای حذف انصار و احتمالا بخش هایی از جناح راست و تقویت جناح خاتمی استفاده کنند و یک گروه پراکنده ولی پرانرژی که تلاش می کرد تا این درگیریها را به سطح گسترده تری بکشاند . تحکیمی ها در حال بحث در باره تجمع فردا در برابر دانشگاه تهران و راهپیمایی به سمت کوی بودند و یک گروه مستقل از دانشجویان نیز در حال تهیه لیست دانشجویان مفقود و یا دستگیر شده بودند. جالب آن بود که حتی تحکیمی ها هم در آن شب به آخرین چیزی که فکر کردند مجوز برگزاری تجمع و راهپیمایی بود. دقیقا از صبح نوزدهم تیر ماه صف بندیهای مختلف نیروهای دانشجویان خود را این بار علنا در صحنه مبارزه نشان دادند.

 

من هم تصمیم گرفتم تا به خانه برگردم و چیزی در باره حمله به کوی بنویسم و صبح اول وقت به دفتر روزنامه ببرم چون حدس می زدم که روزنامه در دو نوبت چاپ شود.


بنا براین بدون توجه به مانور موتورسوارهای حزب الهی ها در فرعی ها به سمت اتوبان چمران به راه افتادم واز کنار صدها نیروی گارد که در خیابان ها نشسته بودند و برخی از درجه دارهایشان نیز روی چمن های کنار بزرگراه دراز کشیده بودند گذشتم ویک ساعت بعد در حالی که هوا داشت روشن می شد خودم را به خانه رساندم اما یک روز در هیاهوی خیابان بودن آن چنان خسته ام کرده بود که تصمیم گرفتم چند ساعتی بخوابم . از پشت پنجره ام  دردامنه کوه های شمال شهرکه مشرف به شهر بود می دیدم که شهر آرام آرام در حال بیدار شدن است و من فکر می کردم که این وقایع چهره شهر را امروز چگونه تغییر خواهد داد؟


آفتاب به تدریج شراره هایش را بر شب می بارید و شب رنگ می باخت ، شهر از خواب بر می خاست تا از پس شبی پرتنش، صبحی دگرگونه آغاز شود...
        

 

 امید حبیبی نیا روزنامه نگار و پژوهشگر ارتباطات،ازشانزده سال پیش حدود چهارصد مقاله و نقد در نشریات داخلی ودهها مقاله در اینترنت منتشر کرده است،وی همچنین دهها مقاله تحقیقی نیز در کنفرانس های علمی از جمله کنفرانس بین المللی پژوهشگران ارتباطات ارائه کرده است.وی موسس کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی و پیشروان آزادی بیان ایران است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 13:47  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

دکان دوم خرداد تاريخ مصرف گذشته را تخته کنيد!

امید حبیبی نیاتمام کسانی که پشت سر اصلاح طلبان دروغین پنهان شده اند اگر دشمن مردم و آرمانهایشان نباشند، دوست مردم نیز نیستند!


انتخابات ریاست جمهوری در سال هفتاد وشش بخشی از نیروهای منزوی را وارد میدان کرد که با وعده رفرم توانستند در کوتاه مدت به توهم اصلاح پذیری جمهوری اسلامی دامن بزنند.اما با گذشت مدت کوتاهی این توهم آن چنان رنگ باخت که متفقان این جریان را نیز هرچه بیشتر به دست شستن و کناره گیری از آن ترغیب کرد. در این میان اما هنوز کسانی  و جریانهایی در این گوشه و کنار پیدا می شوند که تلاش می کنند تا خود را در پشت این اصلاح طلبان دروغین پنهان کنند.
این در حالی ست که سعید حجاریان تئوریسین اصلی نمایش رفرم و سید محمد خاتمی مجری اصلی این نمایش مفتضح  از مدتها پیش به شکست تاریخی این جریان اعتراف کرده اند. سخنان چند روز پیش خاتمی در هئیت دولت مبنی بر شکست دوم خرداد خود گویای آن است که کفایت و مشروعیت این جریان حتی نزد خود عوامل اصلی آن، زیر سوال رفته است.
حال این سوال باقی می ماند که چرا شش روزنامه نگار از بند سانسور رسته و پناه آورده به خارج مردم را به حمایت از اصلاح طلبان فرا می خوانند؟ ، چرا جریانهای منفعلی چون سلطنت طلبان ، جمهوریخواهان و طیف های رنگارنگی که زیر لوای ظاهرا چپ مروج همان تئوریهای معاون سابق وزارت اطلاعات هستند و سرانجام توابین و نادمینی که چشم به دهان خاتمی و سران جمهوری اسلامی دوخته اند همچنان به حمایت از دوم خردادیها ادامه می دهند و رادیکال ترین شعارشان "رفراندم "است؟
اگر به صف آرایی نیروها در مقطع کنونی نگاه کنیم در خواهیم یافت که به سادگی صف نیروها بر اساس رویکردشان به تحولات بر اساس ارزیابی آن ها از نقشی که در پیشبرد تاکتیک هایشان دارند قابل تمایز است:
 الف : نیروهای درون حکومتی دوم خردادی : که از تاکتیکهایی چون "گفتمان  مدنی" برای پیشبرد "چانه زنی از بالا " بهره می گرفتند و " فشار از پائین " آن ها مدتهاست که با از دست رفتن متفقان و ابزار های سنتی و مقطعی شان متوقف شده است.
این نیروها هم اکنون دچار بن بست استراتژیک شده اند زیرا با از دست رفتن پشتیبانی محدود و تکیه گاه های خود ، هم اکنون در آستانه حذف از قدرت قرار دارند.
ب: نیروهای حاشیه حکومتی : که با فاصله گرفتن از جناح دوم خرداد اما در پناه آن سعی دارند از پس منازعات درون حکومتی سهمی نیز برای خود دست و پا کنند . تاکتیک/ استراتژی "استحاله" این جریان هم اکنون با چالش عظیمی روبروست زیرا این جریان به زودی ناچار خواهد شد تکلیف خود را برای حضور در حاشیه قدرت با جناح های مختلف رژیم روشن سازد.این جریان نیز به دلیل حمایتش از رفرمیستهای دروغین در سالهای گذشته نه تنها دچار بحران بیرونی و ریزش هواخواهان مقطعی شده است بلکه از درون نیز در معرض متلاشی  شدن ست.
ج: نیروهای راست مدرن : این نیروها که در واقع تلاش می شود تا جایگزین معقول جناح شکست خورده خاتمی و نیز ورشکسته راست سنتی قلمداد شوند ،هم اکنون در حال پیشبرد سیاستهای جذبی خود برای ادغام با بخش هایی از هر دو جناح حکومتی و احتمالا بخش هایی از حاشیه حکومت است.تاکتیک اصلی این جریان " بازسازی و عمل گرایی سیاسی" ست تا با عقب راندن متفقان جناح دوم خرداد از فرصت منازعات سیاسی میان دو جناح برای بازگشت به قدرت بدون استفاده از مهره های بدنام جناح راست استفاده کنند. آن ها با "وعده "آزادی های فردی و نیز بهبود وضعیت اقتصادی بدون دست زدن به تغییرات ریشه ای تلاش می کنند تا بخش های منفعل  خرده بورژوازی مدرن جامعه را جذب کنند و از سوی دیگر قدرت را ازچنگ راست سنتی ( خامنه ای )بیرون بکشند . اما به دلیل عقب ماندگی تاکتیک ها و نفوذ محدودشان در ارگانهای اصلی نظام یعنی بازار ، سپاه ، صدا وسیما ، دفتر خامنه ای و... در نهایت تنها خود را پشت سر رفسنجانی پنهان می کنند.
د: نیروهای راست سنتی: بازار و جناح های مختلف حامی بنیاد گرایی که به دور خامنه ای جمع شده اند و وی را برای تحت فشار گذاردن جناح های دیگر و حاشیه حکومت شارژ می کنند . گاه با تاکتیک " بی ترمز راندن " و گاه با تاکتیک " مصالحه محدود" با بخش هایی از جناح های راست و اصلاح طلب سعی کرده است تا نهادهای اصلی قدرت را از دسترس رقبا دور نگه دارد.اما در نهایت تنها با زبان حزب الله ، بسیج ، سپاه وارگانهای نظامی و امنیتی سخن می گوید.از آن جا که تمرکز اصلی این جناح بر حذف جناح خاتمی است از داشتن هر گونه برنامه مدون برای پس از آن بازمانده و از این رو خواه ناخواه به "عقلای راست" یا همان تکنوکراتهای راست مدرن تکیه خواهد کرد به این امید که از طریق اهرم های فشار سنتی خود قادر به مقاومت برای حذف تدریجی خود در برابر راست مدرن باشد.
ه: نیروهای فرصت طلب حامی  تحول مخملین : این نیروها که تحت عناوین مختلف از چپ ظاهرا مبارزه جو گرفته تا سلطنت طلب امید بسته به یاری آمریکا ، جمهوری خواه و لیبرال منفعل تا متفقان سابق اصلاح طلبان را در بر می گیرد ، با تاکیتک " نافرمانی مدنی" تلاش می کنند تا خود را در صحنه سیاسی ایران دارای نقش و وزنه جای بزنند و با مانورهایی برای حمایت از این بخش یا آن بخش از حکومت ، چنین وانمود کنند که امکان تغییر کیفی اما محدود در چارچوب نظام اسلامی وجود دارد. بخشی از روزنامه نگاران  و کارکنان وزارت اطلاعات پناه آورده به خارج از کشور  با یاری رسانه های جریان اصلی انحصاری شده چون سایت های مرجع و رادیو و تلویزیونهای ماهواره ای مستقر در لوس آنجلس نیز تلاش می کنند با همنوایی با این جریان تبلیغی که متناسب با سیاست خارجی آمریکا و اتحادیه اروپا نیز هست خود را " مخالفان قانونی یا شبه قانونی" رژیم قلمداد کنند. به این ترتیب با بزرگنمایی تنازع جناح ها کوشش می کنند از طریق اثرگذاری بر این جریان برای خود مشروعیت کسب کنند.
شعار محوری "رفراندم " در چارچوب رژیم  آنها به این معناست که آنها اصولا دل به "بازی در سطح بالا"  بسته اند و در این راه تلاش می کنند تا حمایت کشورهای دیگر  را نیز به دست آورند. تا فشار خارجی را همنوای مانورهای محدود خود برای مشروعیت بخشی به خود کنند.
و: نیروهای دنباله رو: این نیروها اگر چه به دلیل استراتژی " سرنگون خواهی " تلاش می کنند تا از صف فرصت طلبان فاصله بگیرند اما گاه به گاه در چرخش های تاکتیکی به منازعات درون حکومتی و یا فشار و کمک خارجی نیز گوشه چشمی دارند ، از سویی در کنار نیروهای رادیکال قرار می گیرند و از سوی دیگر با نیروهای فرصت طلب وحدت عمل می کنند یا از برخی اهداف و اصول ایدئولوژیک خود برای یافتن راه های " میان بر" به راحتی می گذرند.طیف های وسیع این نیروها که گاه به گاه نیز دست به مانورهایی برای اثبات جایگاه و حضور خود در داخل و خارج از کشور ( گاه با عملیات ایذایی ) می زنند با وجود تاکتیکهای مختلف که از مقاومت مسلحانه تا
ایفای نقش متحد آلتر ناتیو چپ یا بازوی مسلح آن  برای بورژوازی خارج از حاکمیت می یابند ، متمایز است ،در عمل اما دنباله روی همان " بازی  یا معامله در سطح بالا " هستند . فرصت طلبی این نیروها به جای چارچوبهای نظام اما در آن است که خواهان حفظ پایه های نظم سنتی هستند اما  خواهان عوض شدن روبنا زیر چتر حمایتی دیگران ( و گاه بورژوازی فراری و گاه یک نهاد خارجی ) هستند.
ز: نیروهای انقلابی و رادیکال : این نیروها با تکیه بر مطالبات اساسی مردم خواهان" سرنگونی انقلابی" و نه با معامله ویا توطئه هستند. از همین رو بیشترین نیروی خود را صرف تعمیق بخشیدن به  امواج اعتراضات مردم و رو در رو ساختن این اعتراضات با کلیت نظام اقتصادی/ سیاسی/ اجتماعی جمهوری اسلامی متمرکز کرده اند.با کم رنگ شدن جذابیت و قدرت عمل نیروهای درون و حاشیه حاکمیت و بطریق اولی وابستگان به آن ها؛ این نیروها به سازماندهی و دستیابی به پایگاه های موثر برای شتاب بخشیدن به روند اعتراضات و سیاسی کردن آن ها امید بسته اند. تاکتیک " اعتصابات سیاسی" برای فلج کردن رژیم از سویی و آشکار کردن صف بندیهای موجود از پس اعتلای این جنبش ( که لاجرم به بازیهای سیاسی نیروهای درون و برون حکومت پایان می دهد ) می تواند با بهره گیری از جهش های کیفی درون جنبش ،زمینه های تقویت این جریان و برقراری ارتباط بنیادین با پایگاه و خاستگاه حقیقی اجتماعی خود را فراهم کند.
مشروط بر آنکه تاکتیکهای جذبی این نیروها از عمل گرایی ، واقع گرایی و نیز تاثیر گذاری قاطع بر جریانهای رقیب برخوردار باشد.
به این ترتیب با آشکار شدن این که تاریخ مصرف دوم خردادیان مدتهاست که به پایان رسیده است ، روشنفکران و نیروهای انقلابی باید با افشا و مقابله با توهم پراکنی هایی که بر